راست است که زندگی نارضایتی مدام است. همیشه یک پله بالاتر از جایی که ایستاده ای هست برای همین است که نهنگی بود که بعد از خوردن همه آب دریاها به سلیمان اعتراض می کرد که نیم قورت شکمش پر شده و تا کامل شدن صورت و مخرج کسر سه سوم راهی بس دراز هست.
مساله اساسی کله شقی من بود و بالاخره توانستم حرفم را به کرسی بنشانم اما درد بزرگ و سویه تراژیک زندگی من زیر پا گذاشتن اخلاق برای دفاع از امر اخلاقی است. همه عالم منتظر نمی مانند تا من احکامم را قاطعانه اجرا کنم. همیشه قرار نیست چاکران درگاهم طوق اوامر من را یاره گردنشان کنند و حلقه بندگی به گوش! به خاطر تعهدات اخلاقی و به خاطر همه دردها و عذابهایی که مسببش من بودم از اساسی ترین خواست خودم کوتاه آمدم سعی کردم فقط یک ماه کلاهک سه پایه ها را روی سرم بگذارند تا خیال کوه های سفید وطنم را از یاد ببرم.
شاید کله شقی این بار هم به دادم برسد و شاید هم آنقدر کودن شوم که همه آرزوهایم را حواله در کوزه کنم. شاید من هم همه چیز را قاطی آزادی و نور و رنگ و ... از یاد ببرم. اینکه قبلا تصور می کردم آدمهای بیخود شاخ و دم دارند کاملا اشتباه بود. آدم همیشه مجبور است انتخاب کند شاید این آزمایش آخرین تلاش های من برای فرونرفتن در باتلاق الینه شدن باشد. شاید تنها چیزی که من را به بازگشت به کوههای سفید امیدوار می کند سنگینی سنگ قبرهای باشد که روی گورستان خاطراتم نشسته اند و مثل پند کلاه نمدی روی انگشت پادشاهی خیال را تا چینه ها و درخت ها و کوچه ها و خیابان ها و شیوه زیستنم می کشانند. می ترسم از اینکه داستان زندگی ام مثل داستان پینوکیو در شهر تنبل ها باشد. رویای کاذبی که ماحصلش یک جفت گوش دراز است و ...
