تبليغاتX
نهان -

نهان

یادداشتهای روزانه

فكر مي كردم با يك هفته مرخصي تمام مي­شود، درست مي­شود. رنگ­هاي عالم بر مي­گردند و همه جنبنده­ها و ديگر لازم نيست تا مرز مردن اشك بريزم. اما رنگ­ها برنگشته­اند و هيچ حركتي نيست!

”يك ساختمان خاكستري بود و شهر خاكستري و آدم هاي خاكستري و تنها جنبش موجود در سطح راكد شهر ريزش مدام و يك­ريز «دانه­هاي ريز برف» بود و دو كودك خردسال كه انگار نه انگار در جستجوي گم­كرده خويش بودند، تنها مي­گريختند، از جمود از سكون!”

سال­ها با كودكان اين «چشم­انداز مه­آلود» يكي بودم، وسط همه حرف­ها و نقل­ها، وسط همه جنبنده­هايي كه مثل عروسك­هاي خيمه­شب­بازي پيچ و تاب مي­خوردند، وسط خانه­هاي چرك گرفته، آدم­هاي چرك گرفته،‌ «چشم­اندازهاي مه­آلود»،‌ «شهرهاي بي­تپش»!

و حالا انگار پمپي فوران كرده، تا دوده و خاكستر، غم و چرك هزار هزار مجسمه تازه بسازد. و من فرصت نكرده­ام از اين گورستان بگريزم. يك مجسمه جاودانه­ام، خمود، مرده، يخ زده، خاكستري، بي­حركت! مجسمه­اي ماحصل فوران دوباره پمپي كه ديگر قادر نيست مفهوم جنبش را بفهمد. مگر جنبيدني از جنس ديگر عروسك­هاي سياه­بازي!

احساس مي­كنم اين كودك بيچاره جايي مرده، بي­اينكه فهميده باشم، پوسيده، در كالبد اين پيكرك بي­جان مدفون شده، «جف كاستلو» ي سامورايي را مي­فهمم. اين­طور كه باشد زندگي قمار است و حتي سالم رد شدن از عرض خيابان هم اهميتي ندارد... كاش به من اينقدر توان مي­داد كه از اين آتشفشان بگريزم! و يا اينقدر خاطر مجموع كه اين لعبته بازي را باور كنم!

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم آبان 1387ساعت 8:57  توسط باران  |