تاريخ معاصر ما مثل يك پازل مي ماند و به لطف استبدادي كه بعد از هر بار سركوب شدن به صورتي نو و كاملا خلاقانه جوانه مي زند بخش عظيمي از قطعات پازل يا مفقود شده و يا مخدوش! القصه يك كلاف سردرگم است كه مثل {خاكِ غارت پرورِ بنيادِ اين ويرانه، هر كه آمد اندكي آن را پريشان كرد و رفت!} و فقط تصور كنيد چه شاهكاري ميشود اگر تاريخ نگارهاي ما كمي رئاليسم جادويي را چاشني حكاياتشان كنند كه بيمايه فطير نباشد.
همين ميشود كه شرح يك رويداد واحد را اگر از زبان بقايي بخواني چيزي است و اگر حايري زاده و مكي روايت كنند چيز ديگري و البته شرح ماوقع از زبان ارسنجاني و اللهيار صالح كاملا متفاوت است و به رشته هاي كلاف بيفزاييد شعبان جعفري و عراقي و صفوي و كاشاني و ... را! تا يك جاهايي مي شود با قضيه كنار آمد اما وقتي دو شرح صد و هشتاد درجه با هم فرق مي كنند مي بيني كه يك جاي كار مي لنگد. مثلا ماجراي تعطيلي هاي مكرر روزنامه شاهد (روزنامه مظفر بقايي) و تكثير زنجيره اي آن كه بي شباهت به شرح داستان روزنامه هاي زنجيره اي جامعه و توس و نشاط و عصر آزادگان و ... نيست! كه هر روز شاهد در مي آمده اما يك روز به اسم شاهد يكي روز به اسم لرستان و روز ديگر به اسم نداي وطن و هميشه سرشار بوده است از نطق هاي وطن پرستانه در رد قرارداد گس گلشاييان در رد رزم آرا و بازگشت به حكومت نظامي رضاخاني و غيره و رزم آرا يا دايره مطبوعات يا شهرباني روزنامه را توقيف مي كرده و دوباره روز از نو و روزي از نو... تا اينكه ماجراي حمله به چاپ خانه موسوي پيش مي آيد و طيف روايت از سياه سياه تا سپيد سپيد متنوع است! خيلي پيچيده است!
راستش توي اين تاريخ معاصر چند تا جانور هستند كه شناختنشان براي شخص شخيص حضرت فيل هم مقدور نيست و اين مظفر بقايي يكي از آنهاست!
