تا چه حد مي توانم از زندگي سير بشوم خسته و درمانده. هر روز يك بحران عجيب را از سر بگذرانم يك روز مامان يك روز بابا يك روز فاطمه يك روز پري يك روز... راستي كه دنيا بزرگتر از حد من و آرزوهاي حقيرم است. خدايا كدام يكي از آرزوهايم اصيل تر است؟ هرگز براي مامان و بابا آرزوي جاودانگي نمي كنم. مثل... مثل زال كومايي توي شيشه فغان تا ببينم فاطمه و پري و بقيه چطور دنيايشان را آخرت يزيد مي كنند ولو اينكه نتوانم جسم ناتوان و نحيفشان را روي تخت بيمارستان ببينيم. از تصور لرزش شديد دستهاي بابا همه وجودم مي لرزد از اينكه فرانكشتاين و همه همكارهايش قلب بابا را از سينه اش بيرون كشيده اند توي يك هفته نصفه مي شوم نصفه عمر نصفه جان نصفه اميد نصفه ... و مامان هم مزيد بر علت مي شود و من به جاي نقش يك آرام بخش قوي مي شوم آينه دق براي مامان!. توي جلسه امتحان اين هفته پر بود از آدمهايي كه مامان هاي خوشبختي دارند مامان هايي كه از مجنون شدن دخترشان نمي ترسند مامان هايي كه راحت با همه چيز كنار مي آيند مامان هايي كه شب ها خواب نمي بينند دخترشان توي يك برهوت بي انتها گم شده و لبهايشان از هول و هراس پر از تب خال نمي شود. مامان هايي كه هر روز هراس ندارند از اين تصور كه ممكن است دردانه شان بلايي سر خودش بياورد. اعتراف مي كنم كه با تمام وجود حسوديم مي شد به بحثهايشان توي جلسه آزمون به آرزوهايشان به دنيايشان. فكر مي كردم آدم قوي اي هستم هر بلايي سرم بيايد و سرم بياورند مي توانم راه حلي براي مقاومت كردن پيدا كنم مثل ده سال گذشته كه هميشه شاهكارهاي زندگي ام توي بحران خلق مي شد. اما تبديل شده ام به يك موجود بي تاب و ضعيف، خسته، درمانده، كه تنها آرزويش كه به نحوي با اين جغرافيا پيوند ندارد مردن است! و متاسفانه به شدت محافظه كار است و ترسو. نمي دانم تا چند سال ديگر مي توانم با اين وضعيت كنار بيايم تا چند ماه و يا حتي تا چند روز!
ديروز استاد جيم از دانشگاه ليسانسم تماس گرفته بود براي ارايه مقاله ام توي يكي از دانشگاه هاي شرق دور. نمي دانم چطور با چه زباني به همه بي انگيزه بودنم اعتراف كنم. زهرا در مورد بورس بريتيش كانسيل و رزومه اي كه بايد توي دو صفحه فرستاده شود حرف مي زد و انوشه مي گفت آدم ايده آل گرايي مثل تو تا شيوه نگرشش به دنيا را عوض نكرده بهتر است پايش را از اين دايره جغرافيايي بيرون نگذارد چون حتما دق مرگ مي شود. منظورش چيزي بود مثل حكايت همان اعرابي بيابانگردي كه آب گنديده باران براي خليفه مسلمين مي برد و حقش نبود كه دجله پر آب خلافت خليفه را ببيند تا به عمق حقارت خودش و تحفه اش، پي ببرد. بايد داخل چارچوب اين جغرافيا باقي بمانم اما دلم نمي خواهد به يك آدم منفعل تبديل شوم دلم مي خواهد مفيد باشم. ديروز با آقاي دكتر سين از دانشگاه فوق ليسانسم بگو مگوي مفصلي كردم به خاطر ظلم بزرگش به خاطر دروغ گفتنش به خاطر اينكه نمي دانستم تمام مدت براي آقاي آخوند يزدي عمله گي مي كردم براي اينكه فكر مي كند شعارهاي من فقط شعارند و بايد با اردنگي من را به سمت زندگي واقعي هل بدهند و زندگي واقعي هيچ چيز نيست غير يك آدم چهار پول فاسد بي دغدغه شدن كه براي فقط يك قرص نان كه فقط و فقط شرايط بازگشت همواره اش به محيط كار را فراهم مي كند و نه بيشتر، حاضر است به هر رذالتي تن بدهد. حاضر است استثمار شود. به آقاي دكتر سين گفتم كه چه آدم فاسد بي شعوري است! گفتم همه مثل هميم همه تصور مي كنيم كه يك الكترون ابله فقط سر جاي خودش وول مي خورد بدون اينكه روي دنياي اطرافش اثري بگذارد و گفتم هميشه خودمان را تبرئه مي كنيم و بدبختي هايمان هم اصلا معلوم نيست در اثر نالايق بودن كدام بي لياقتي به وجود مي آيند چون ما هم گليم و هم بلبل!! گفتم دقيقا در موردش چه تصوري دارم و لعنت به بزرگي اي كه با اين همه حقارت به دست مي آيد. خداي من روز به روز امتحان مي شوم تا حداقل براي خودم مشخص شود چقدر از ارزش هاي انساني فاصله مي گيرم برايم معلوم بشود به چه جامعه نكبت زده اي دل بسته ام و هيچ چيز مثل اين فروپاشي اخلاقي نابودم نمي كند. دلم مي خواهد بفهمم به كجاي اين شب تيره .... دلم مي خواهد توانا تر از اين باشم مثل سه چهار سال قبل! دلم مي خواهد هر بار با ديدن اين آدم هاي عوضي فقط پوزخند بزنم. دلم مي خواهد انگيزه گم شده ام براي ياد گرفتن و ياد گرفتن و خواندن را دوباره پيدا كنم. دلم مي خواهد قوي باشم و به جاي اين همه از يك شاخه به شاخه ديگر پريدن به دانستن در زمينه حرفه نفرين شده ام قناعت كنم. دلم مي خواهد به اين خانم مهندس بحران زده ثابت كنم هنوز همان شاگرد ممتاز دانشگاهش است هنوز مي تواند سر از كار بي سر و سامان زندگيش در بياورد هنوز مي تواند به غير از مردن و مردن و مردن آرزوي ديگري داشته باشد. هنوز مي تواند به آرزوهاي شعارگونه اش براي اين جغرافياي فلك زده فكر كند مي تواند...
