هم زاد! از دیدنت می ترسم، چه گولیادکین باشی و چه نخودی دیگر از آش در هم جوشی که من باشم! چشم در چشم من، با چشمانی سیاه و ماتم گرفته و صدایی سرد و منجمد همچون صدای من! می ترسانی ام، چه گولیادکین باشی، چه نخودی دیگر چه جان سخت!
بودنت به هراسم می اندازد و تار تار سفیدی که هاشور می خورد میان زلف هایِ سیاهت هم! هم زاد! با من در کنجِ اتاقی سبز که سرد و یخ بسته بود، زیرِ رف مثل من در شب سردی که امشب بود، سالهایِ زیاد پیشتری به شمارهِ تارهایِ سفیدِ زلفهایت آمدی و از لحظه آمدنت از تو می هراسم و کابوسِ سردِ یخ بسته و سردی که آمدم و آمدی و شهر زیر برف مدفون می شد همیشه با من است، همچون تو همزاد!
باور نکن! شمس بزرگ یاوه بافته است و ایام نمی گذرند تا بر توِ نامبارک، مبارک شوند، مبارک نیستی و هر بار که آن شب سرد یخ بسته دوره می شود تارهای سفید بیشتر می نشینند میان پود سیاه گیس هایت!
