تبليغاتX
نهان - جان پریشان ایران

نهان

یادداشتهای روزانه

گاهی وقتها به تو حسودیم می شود، چه روزهای خوشی از اینجا رفتی، وقتی هنوز ایران ما این قبرستان بزرگ نبود، وقتی هنوز می شد نفس کشید، وقتی هنوز همه جا را بوی گند مرگ و مردار نگرفته بود وقتی هنوز به حرف علی ایمان نیاورده بودیم که همیشه می گفت: به این مردم نمی شود اطمینان کرد که این مردم امتحانشان را عصر بیست و هشت مرداد پس داده اند، که مصدق را شاه و زاهدی و آمریکا و انگلیس سرنگون نکردند که مصدق را لاتهای چاله میدان و فاحشه ها پایین کشیدند، که بازرگان را خمینی کنار نگذاشت مردم ایران بودند که یکصدا توی خیابانها فریاد می کشیدند بازرگان،پیر خرفت ایران، پیر خرفت ایران!

ما مقصر نبودیم، نمی دانم بودیم یا نه! به سن و سال و تقویم خردتر از آن بودیم که صفحه های زنده تاریخ را باور کنیم، باورمان نمی شد که با مصدق چه کرده بودند و خیلی قبل از آن با دیگر وزرای این مرز پر گهر! از حسنک و خواجه نصیر تا امیر نظام. آنقدر بزرگ نبودیم و یا اصلا نبودیم تا هلهله و هیاهوی سالهای اول انقلاب را به یاد بیاوریم و همه اینها بود و ما اشتباه کردیم مثل همه، مثل همه آنهای دیگر مثل نسل علی و نسل قبل از علی و نسل قبل از نسل قبل از نسل علی... و همه چیز دعوایی بزرگ بود در این ولایت، مثل دعوا برای آب و زمین، که همه تحلیل ها و ارزیابی ها فقط فرمولهایی بود که به درد این جان پریشان که شاید روزی کاردانی، کاملی بود نمی خورد!

می بینی حسودیم می شود و تا بن دندانم تیر می کشد که چه خوش و خرم بود روزهایی که تو رفتی و حتی به پری بیشتر از تو حسودیم می شود که قبل از پاییز هفتاد و هفت رفت قبل از روزهای نحسی که هر روز به حضرت عباس دخیل می بستیم علی سالم برگردد، می بینی دلتنگی نیست، فقط حسد است و این بیشتر از دلتنگی، دشوارتر از دلتنگی، تلخ تر از دلتنگی راه نفس را بر این گلو می بندد، نمی فهمم شما برای اینجا برای این دره جن زده دلتنگ می شوید؟ برای شما وطن و سرزمین و تاریخ و هزار زهرمار دیگر معنایی دارد؟ اصلا نمی فهمم شما هنوز می توانید دلتنگ بشوید؟ می دانی آدم نباید دلتنگی هایش را یاوه هایش را بلند بلند بخواند، بگوید، بنویسد، باید بگذارد تا همین طور پیش برود و مهم نیست اصلا مهم نیست این مخزن باروت کی، کجا، چه طور، چرا منفجر می شود، دلتنگی هایم را برایت نمی نویسم عزیزترینم فقط از این حسد نمی توانم ننویسم می خواهم نفس بکشم، زنده باشم، زندگی کنم و این لعنتی نمی گذارد.

+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم بهمن 1386ساعت 20:4  توسط باران  |