فكر مي كردم با يك هفته مرخصي تمام ميشود، درست ميشود. رنگهاي عالم بر ميگردند و همه جنبندهها و ديگر لازم نيست تا مرز مردن اشك بريزم. اما رنگها برنگشتهاند و هيچ حركتي نيست!
”يك ساختمان خاكستري بود و شهر خاكستري و آدم هاي خاكستري و تنها جنبش موجود در سطح راكد شهر ريزش مدام و يكريز «دانههاي ريز برف» بود و دو كودك خردسال كه انگار نه انگار در جستجوي گمكرده خويش بودند، تنها ميگريختند، از جمود از سكون!”
سالها با كودكان اين «چشمانداز مهآلود» يكي بودم، وسط همه حرفها و نقلها، وسط همه جنبندههايي كه مثل عروسكهاي خيمهشببازي پيچ و تاب ميخوردند، وسط خانههاي چرك گرفته، آدمهاي چرك گرفته، «چشماندازهاي مهآلود»، «شهرهاي بيتپش»!
و حالا انگار پمپي فوران كرده، تا دوده و خاكستر، غم و چرك هزار هزار مجسمه تازه بسازد. و من فرصت نكردهام از اين گورستان بگريزم. يك مجسمه جاودانهام، خمود، مرده، يخ زده، خاكستري، بيحركت! مجسمهاي ماحصل فوران دوباره پمپي كه ديگر قادر نيست مفهوم جنبش را بفهمد. مگر جنبيدني از جنس ديگر عروسكهاي سياهبازي!
احساس ميكنم اين كودك بيچاره جايي مرده، بياينكه فهميده باشم، پوسيده، در كالبد اين پيكرك بيجان مدفون شده، «جف كاستلو» ي سامورايي را ميفهمم. اينطور كه باشد زندگي قمار است و حتي سالم رد شدن از عرض خيابان هم اهميتي ندارد... كاش به من اينقدر توان ميداد كه از اين آتشفشان بگريزم! و يا اينقدر خاطر مجموع كه اين لعبته بازي را باور كنم!
