تبليغاتX
نهان

نهان

یادداشتهای روزانه

درست نيست كه توي اين فضاي فرهنگي سياسي فاسد آدمها براي هم چنگ و دندان نشان بدهند. لازم نيست كثافت كاريهايي هم را تو سر و كله يكديگر بكوبند. درست نيست انگشت اشاره ات را روبروي امثال مظفر بقايي و ميراشرافي و شمس قنات آبادي بگيري! هميشه كشور ما از اين دست افتخارات داشته و برآمدن نخاله هاي مثل مصدق يا خاتمي يا بازرگان بيشتر به تراژدي شبيه بوده و هميشه وجه ديگر تراژدي كمدي است. مي شود خنديد! مي شود تا هزار سال ديگر بر طبل بيعاري كوفت. كافيست بفهمي داخل چه طويله اي زندگي مي كني و بعد نگاهي بيندازي به يكي از اتفاقات روزمره زندگيت مثلا همين پيام هايي كه چپ و راست مي رسد در مورد كردان در مورد آقاي رييس جمهور... راستي خنديدن به اين پيام ها غير از كوبيدن بر طبل بيعاري چه نامي مي تواند داشته باشد؟

بله مي شود توي همه روزهاي مثل عصر بيست و هشت مرداد ريسه رفت! مگر پدر بزرگ توي همان روز همان لحظه ها بر كتاب جوهري حاشيه نمي نوشت؟! بر مظلوميت حسين!؟ حالا هم مي شود همان كار را كرد گيرم ظاهرش عوض بشود. باطن صداي اين طبل كه مثل سنتهاي خداوندي لايتغير است. من بر حسين حاشيه نمي نويسم. مشغولم! با حاشيه هاي ديگر با پرسه زدن توي حاشيه هاي زندگي امروز! بله درست نيست امثال قنات آبادي و كاشاني و مجتبي مير لوحي بزرگوار و ... را له كني فقط كافي است سرت را بلند كني و خوب ببيني كه كجاي اين هزار توي فاسد نفس مي كشي. آقاي كا  تو هم يكي از زير سيستم هاي اين ساختار ويراني. توي همين لابيرنت نفس مي كشي و بعد تصور مي كني به همه چيز مشرفي! دنيا مثل يك پلان گسترده زير دستان توانايت افتاده كافي است رويش خط بكشي، بكشي له كني، نفله كني، بسازي،‌ويران كني! اما اصل توي لابيرنت بودن را فراموش كرده اي! مگر مهم است كه ابلهي مثل عباس عبدي يا ابراهيم اصغر زاده خفه خون نمي گيرد؟ مگر مهم است؟! تو هم مثل آنها اما توي مقياس خودت ابرو بالا مي اندازي قيافه مطمئن مي گيري نظرات حكيمانه صد من يك غاز مي دهي و هيچ كس غير تو آدم نيست! دختر خوب فقط مقياس ها فرق مي كند!‌ به همه مقدسات دنيايت قسمت مي دهم كه بفهمي!!! دير مي شود!!

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم مهر 1387ساعت 13:59  توسط باران  | 

چه كنم؟ دخيل ببندم به ربه النوع بي عرضگي­ها و بي ارادگي­هاي همه تاريخ تا سرنوشتم رو عوض كنه يا بپذيرم كه اينقدر هست كه تغيير قضا نتوان كرد؟!!

چطور بايد سقف فلك رو شكافت؟ وقتي تمام لحظه هاي عمر به گذران امور بند تنباني مي گذره؟ باور كنم كه همه زندگي همينه؟ بيخود اين همه براي فهميدن معناي اين گذران دست و پا مي زنم؟ باور كنم اين تي اچ اي واي معناي نفس كشيدن رو خوب درك كردن؟ بايد اين قفسه سينه رو به حال خودش گذاشت تا قر و غمزه اومدنش بشه ممد حيات و البته مفرح ذات!

بايد خيلي چيزهاي اين علم رو قلم گرفت! چي هستم! كي هستم! چه غلطي مي كنم! چه غلطي مي خوام بكنم! چه غلطي بايد بكنم! چي هست! چي نيست! چي درسته! چي نيست! چه كوفتي با اخلاق جور در مياد و چي در نمي ياد!

چي بشريته و چي بقريت! چي بيرون از دايره پرگار خور و خواب و خشم شهوت هست و چي نيست!.... و همچنان اين سبيل مسلسل!!!

به گمانم اين مرض جديديه در دايره البروج لايتناهي ماليخولياي من! كه عقلا بهش مي گن زندگي به سبك سگي! اما خداي من چه طوري بايد زندگي كرد نمي تونم بلد نيستم بلد نيستم مثل بقيه باشم بلد نيستم جمع رو تحمل كنم از اين سبك زندگي داره حالم به هم مي خوره و البته از آدمهاي ددري ادا اطواري هم بيزارم فقط مي دونم بايد قوي شد اما نمي دونم چطور!!!

+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم مهر 1387ساعت 9:52  توسط باران  |