گاهي اوقات تصور مي كنم بعضي از چيزهاي عالم فقط هستند تا ريسه بروي و آنقدر بخندي تا بميري! يكي اش همين نقشه آفريقا كه انگار جهل و استعمار دو سر يك خط كش را روي پيكر نيمه جان آفريقا گذاشته اند تا با شبكه خطوط متعامد پاره پاره اش كنند و سرآغاز تاريخ جنگها و نسل كشي هاي گسترده اي كه مي تواند مايه مباهات و فخر بشر متمدن اين قرن باشد را پي بريزند. و چه شالوده مقدسي!
و از اين دست مايه هاي خنديدن و ريسه رفتن در اينجا هم كم نيست گو اينكه به جاي خط كشي كه بخش هاي سرزمين مادري ما را بهره بهره كند گاه حكم، حكم چين و شكن ارس بوده و گاه اترك و البته توفير چنداني نيست! بازهم سرگذشت تقديري است كه روزي روزگاري تو را اين سو و يا آن سوي ارس و اترك نشانده در اين سو روزي بازيچه و بازيگردان بازي تلخ اشاقه باشها و يوخاري باشها و ديگر بازماندگان غلامان ترك ماورالنهر و روزي رضا خان و ... آنسو هم گاه حياط خلوت سرزمين بزرگ و پر افتخار پطر كبير و روزي در دستان تركمان باشي دادگر و يا تكه اي از جهنم، موضوع جدال هميشگي ميان آذربايجان و ارمنستان!
نمي دانم چرا از لحظه اي كه بيدار شدم به تصوير دردناك قاره آفريقا فكر مي كردم! نمي دانم ميان افكار پريشان شب قبل از به خواب رفتن و اين جغرافيا چه مناسبتي است. نمي دانم به جد هشتم و يا نهمم مي انديشيدم بهدين و شايد عابد! آدمهايي كه پدر هميشه نامشان را انكار مي كند و پدر بزرگ از آنها و عزم شان براي داشتن وطن و خلاصي از آوارگي ميان كوه و دشت، ميان بختياري و خوزستان مي گفت و اينكه بالاخره ما يك جا نشين شديم. جايي در نه نسل قبل از من. پدرمان و مادرانم از كابوس مرگ و ترس و برف و ايل به شهر پناه برده اند و تاريخچه شهر نشيني ما همينقدر اندك است! شهروندي، شهربندي، بندي ... و شايد هم فقط با ديدن اطلاعيه ها و پوسترهاي مسخره شوراياري به ياد نقشه آفريقا افتاده ام! اينجا! توي اين شهر، جايي كه محله تعريفش به همان مسخرگي تفكيك كشورهاي قاره آفريقاست و مقسم البته نگاه باريك بين شهرسازان كه با شبكه هاي شطرنجي مسخره شان صدها آدم را اين طرف و يا آنطرف يك نوار سرخ جابه جا مي كنند. توي شهري كه فعاليت اجتماعي اي وجود ندارد مگر صبح ها بيدار شدن و دويدن و شب مثل مرغ توي مسكن هايي كه نه مسكن بلكه خوابگاهند، آرميدن. و تازه اين در صورتي است كه از سعادت يك جا نشين بودن در اين برهوت بيكران برخوردار باشي و ... و شايد اين تجربه و تمرين براي دموكرات كردن ساختار شهر و محله ها هم فقط مجالي براي ريسه رفتن باشد و شايد هم به قول آقاي دكتر مشق ننوشته هرگز مجالي براي قضاوت نيست بايد فقط و فقط نوشت!
