تبليغاتX
نهان

نهان

یادداشتهای روزانه

گاهي اوقات تصور مي كنم بعضي از چيزهاي عالم فقط هستند تا ريسه بروي و آنقدر بخندي تا بميري! يكي اش همين نقشه آفريقا كه انگار جهل و استعمار دو سر يك خط كش را روي پيكر نيمه جان آفريقا گذاشته اند تا با شبكه خطوط متعامد پاره پاره اش كنند و سرآغاز تاريخ جنگها و نسل كشي هاي گسترده اي كه مي تواند مايه مباهات و فخر بشر متمدن اين قرن باشد را پي بريزند. و چه شالوده مقدسي!

و از اين دست مايه هاي خنديدن و ريسه رفتن در اينجا هم كم نيست گو اينكه به جاي خط كشي كه بخش هاي سرزمين مادري ما را بهره بهره كند گاه حكم، حكم چين و شكن ارس بوده و گاه اترك و البته توفير چنداني نيست! بازهم سرگذشت تقديري است كه روزي روزگاري تو را اين سو و يا آن سوي ارس و اترك نشانده در اين سو روزي بازيچه و بازيگردان بازي تلخ اشاقه باشها و يوخاري باشها و ديگر بازماندگان غلامان ترك ماورالنهر و روزي رضا خان و ... آنسو هم گاه حياط خلوت سرزمين بزرگ و پر افتخار پطر كبير و روزي در دستان تركمان باشي دادگر و يا تكه اي از جهنم، موضوع جدال هميشگي ميان آذربايجان و ارمنستان!

نمي دانم چرا از لحظه اي كه بيدار شدم به تصوير دردناك قاره آفريقا فكر مي كردم! نمي دانم ميان افكار پريشان شب قبل از به خواب رفتن و اين جغرافيا چه مناسبتي است. نمي دانم به جد هشتم و يا نهمم مي انديشيدم بهدين و شايد عابد! آدمهايي كه پدر هميشه نامشان را انكار مي كند و پدر بزرگ از آنها و عزم شان براي داشتن وطن و خلاصي از آوارگي ميان كوه و دشت، ميان بختياري و خوزستان مي گفت و اينكه بالاخره ما يك جا نشين شديم. جايي در نه نسل قبل از من. پدرمان و مادرانم از كابوس مرگ و ترس و برف و ايل به شهر پناه برده اند و تاريخچه شهر نشيني ما همينقدر اندك است! شهروندي، شهربندي، بندي ... و شايد هم فقط با ديدن اطلاعيه ها و پوسترهاي مسخره شوراياري به ياد نقشه آفريقا افتاده ام! اينجا! توي اين شهر، جايي كه محله تعريفش به همان مسخرگي تفكيك كشورهاي قاره آفريقاست و مقسم البته نگاه باريك بين شهرسازان كه با شبكه هاي شطرنجي مسخره شان صدها آدم را اين طرف و يا آنطرف يك نوار سرخ جابه جا مي كنند. توي شهري كه فعاليت اجتماعي اي وجود ندارد مگر صبح ها بيدار شدن و دويدن و شب مثل مرغ توي مسكن هايي كه نه مسكن بلكه خوابگاهند، آرميدن. و تازه اين در صورتي است كه از سعادت يك جا نشين بودن در اين برهوت بيكران برخوردار باشي و ... و شايد اين تجربه و تمرين براي دموكرات كردن ساختار شهر و محله ها هم فقط مجالي براي ريسه رفتن باشد و شايد هم به قول آقاي دكتر مشق ننوشته هرگز مجالي براي قضاوت نيست بايد فقط و فقط نوشت!

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم شهریور 1387ساعت 9:4  توسط باران  | 

تا چه حد مي توانم از زندگي سير بشوم خسته و درمانده. هر روز يك بحران عجيب را از سر بگذرانم يك روز مامان يك روز بابا يك روز فاطمه يك روز پري يك روز... راستي كه دنيا بزرگتر از حد من و آرزوهاي حقيرم است. خدايا كدام يكي از آرزوهايم اصيل تر است؟ هرگز براي مامان و بابا آرزوي جاودانگي نمي كنم. مثل... مثل زال كومايي توي شيشه فغان تا ببينم فاطمه و پري و بقيه چطور دنيايشان را آخرت يزيد مي كنند ولو اينكه نتوانم جسم ناتوان و نحيفشان را روي تخت بيمارستان ببينيم. از تصور لرزش شديد دستهاي بابا همه وجودم مي لرزد از اينكه فرانكشتاين و همه همكارهايش قلب بابا را از سينه اش بيرون كشيده اند توي يك هفته نصفه مي شوم نصفه عمر نصفه جان نصفه اميد نصفه ... و مامان هم مزيد بر علت مي شود و من به جاي نقش يك آرام بخش قوي مي شوم آينه دق براي مامان!. توي جلسه امتحان اين هفته پر بود از آدمهايي كه مامان هاي خوشبختي دارند مامان هايي كه از مجنون شدن دخترشان نمي ترسند مامان هايي كه راحت با همه چيز كنار مي آيند مامان هايي كه شب ها خواب نمي بينند دخترشان توي يك برهوت بي انتها گم شده و لبهايشان از هول و هراس پر از تب خال نمي شود. مامان هايي كه هر روز هراس ندارند از اين تصور كه ممكن است دردانه شان بلايي سر خودش بياورد. اعتراف مي كنم كه با تمام وجود حسوديم مي شد به بحثهايشان توي جلسه آزمون به آرزوهايشان به دنيايشان. فكر مي كردم آدم قوي اي هستم هر بلايي سرم بيايد و سرم بياورند مي توانم راه حلي براي مقاومت كردن پيدا كنم مثل ده سال گذشته كه هميشه شاهكارهاي زندگي ام توي بحران خلق مي شد. اما تبديل شده ام به يك موجود بي تاب و ضعيف، خسته، درمانده، كه تنها آرزويش كه به نحوي با اين جغرافيا پيوند ندارد مردن است! و متاسفانه به شدت محافظه كار است و ترسو. نمي دانم تا چند سال ديگر مي توانم با اين وضعيت كنار بيايم تا چند ماه و يا حتي تا چند روز!

ديروز استاد جيم از دانشگاه ليسانسم تماس گرفته بود براي ارايه مقاله ام توي يكي از دانشگاه هاي شرق دور. نمي دانم چطور با چه زباني به همه بي انگيزه بودنم اعتراف كنم. زهرا در مورد بورس بريتيش كانسيل و رزومه اي كه بايد توي دو صفحه فرستاده شود حرف مي زد و انوشه مي گفت آدم ايده آل گرايي مثل تو تا شيوه نگرشش به دنيا را عوض نكرده بهتر است پايش را از اين دايره جغرافيايي بيرون نگذارد چون حتما دق مرگ مي شود. منظورش چيزي بود مثل حكايت همان اعرابي بيابانگردي كه آب گنديده باران براي خليفه مسلمين مي برد و حقش نبود كه دجله پر آب خلافت خليفه را ببيند تا به عمق حقارت خودش و تحفه اش، پي ببرد. بايد داخل چارچوب اين جغرافيا باقي بمانم اما دلم نمي خواهد به يك آدم منفعل تبديل شوم دلم مي خواهد مفيد باشم. ديروز با آقاي دكتر سين از دانشگاه فوق ليسانسم بگو مگوي مفصلي كردم به خاطر ظلم بزرگش به خاطر دروغ گفتنش به خاطر اينكه نمي دانستم تمام مدت براي آقاي آخوند يزدي عمله گي مي كردم براي اينكه فكر مي كند شعارهاي من فقط شعارند و بايد با اردنگي من را به سمت زندگي واقعي هل بدهند و زندگي واقعي هيچ چيز نيست غير يك آدم چهار پول فاسد بي دغدغه شدن كه براي فقط يك قرص نان كه فقط و فقط شرايط بازگشت همواره اش به محيط كار را فراهم مي كند و نه بيشتر، حاضر است به هر رذالتي تن بدهد. حاضر است استثمار شود. به آقاي دكتر سين گفتم كه چه آدم فاسد بي شعوري است! گفتم همه مثل هميم همه تصور مي كنيم كه يك الكترون ابله فقط سر جاي خودش وول مي خورد بدون اينكه روي دنياي اطرافش اثري بگذارد و گفتم هميشه خودمان را تبرئه مي كنيم و بدبختي هايمان هم اصلا معلوم نيست در اثر نالايق بودن كدام بي لياقتي به وجود مي آيند چون ما هم گليم و هم بلبل!! گفتم دقيقا در موردش چه تصوري دارم و لعنت به بزرگي اي كه با اين همه حقارت به دست مي آيد. خداي من روز به روز امتحان مي شوم تا حداقل براي خودم مشخص شود چقدر از ارزش هاي انساني فاصله مي گيرم برايم معلوم بشود به چه جامعه نكبت زده اي دل بسته ام و هيچ چيز مثل اين فروپاشي اخلاقي نابودم نمي كند. دلم مي خواهد بفهمم به كجاي اين شب تيره .... دلم مي خواهد توانا تر از اين باشم مثل سه چهار سال قبل! دلم مي خواهد هر بار با ديدن اين آدم هاي عوضي فقط پوزخند بزنم. دلم مي خواهد انگيزه گم شده ام براي ياد گرفتن و ياد گرفتن و خواندن را دوباره پيدا كنم. دلم مي خواهد قوي باشم و به جاي اين همه از يك شاخه به شاخه ديگر پريدن به دانستن در زمينه حرفه نفرين شده ام قناعت كنم. دلم مي خواهد به اين خانم مهندس بحران زده ثابت كنم هنوز همان شاگرد ممتاز دانشگاهش است هنوز مي تواند سر از كار بي سر و سامان زندگيش در بياورد هنوز مي تواند به غير از مردن و مردن و مردن آرزوي ديگري داشته باشد. هنوز مي تواند به آرزوهاي شعارگونه اش براي اين جغرافياي فلك زده فكر كند مي تواند...

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم شهریور 1387ساعت 13:37  توسط باران  | 

گاهی روزها با تمام وجود آرزو می کنم که ای کاش لال به دنیا می آمدم. ای کاش می شد ده کیلومتر تمام راه رفت و یک کلمه حرف نزد. امروز با همه ذرات وجود درک  کردم که چرا یک آدم نارضایتی مدام است. چرا از هیچ کدام از چیزهایی که بدست می آورد راضی نیست چرا همیشه دو قورت و نیم شکم این نهنگ بدمصب خالی است. خیلی خیلی واضح است که من یک دعوای جانانه به راه انداختم خیلی خیلی واضح است که چیزهایی را نابود کردم که پذیرفته شدنشان ماحصل پنج سال تمام مبارزه کردن بود و راستی شک کرده ام به اصالت این مبارزه دایمی! شک کرده ام به این که برای مبارزه کردن لج کردن بی منطق بودن تخس بودن سرکشی کردن مبارزه کرده ام یا برای یک خواست اصیل! شک کرده ام به این که اصلا چیزی به اسم خواست اصیل وجود داشته باشد.

 خدایا نمی فهمم چرا به همه چیز می توانم شک کنم الا به اراده ام برای ماندن! ماندن روی این زمینی که این روزها برایم تکه ای از جهنم شده است. نمی دانم چرا باید سر بحث ساده و پیش پا افتاده آزاد کردن نمره ها که به یک وراجی بابت پر شدن خلا بیشتر شبیه بود تا به موضوعی برای تبدیل شدن به یک بحث جدی چنان جنجالی به راه می انداختم. خدایا چه چیزی باعث می شود همه این مبارزه برایم تبدیل بشود به تقلا برای تحقق یک خواست مبتذل. دلم می خواهد به این نقش لعنتی ناخوشایند خاتمه بدهم. به همه نقش های دیگر هم. خیلی از چیزها را نمی توانم توضیح بدهم چیزهایی که فقط از یک احساس عمیق و ریشه دار نشات می گیرند چیزهایی که با استدلال و منطق و بقیه چیزهای نکبت بار از این دست جور در نمی آیند. اصلا ربطی به نقش سوپروایزر مهربان، انسان متعهد و امثالهم ندارد! خدایا چطور می توانم توضیح بدهم. چطور می توانم به سالهایی که گذشت نگاه کنم تا دق نکنم از تصور نفله کردن زندگی ام. بیشتر از هر زمانی به لال بازی به تنهایی به فکر کردن محتاجم. هر چند ته قلبم راضی است از بیدار شدن این غول وحشیگری اما چیزی هست که این اشک های لعنتی امانم را بریده اند. راست می گفت علی چطور می شود ادعا کرد اینجا همه چیز گه است؟ واقعا اگر اینطور باشد مایی که در میان این ... نفس می کشیم باید از همان جنس باشیم. نمی فهمم چرا برای رفتن اول باید همه تلاش های دیگران را تخطئه کرد؟ خدایا من به هیچ وجه تنبل و وظیفه نشناس و تن پرور نیستم خدای من خیلی فرق است بین کسی که جایی لم داده و به دستاوردهای اجدادش می نازد و بدتر از همه به کمپانی کثافت هند شرقی و کسی که تمام عمر تقلا می کند. به جهنم که جان کندنش نتیجه ای ندارد راست گفته سعدی به راه بادیه رفتن به از نشستن باطل که گر مراد نیابم به قدر وسع بکوشم

تهش یک چیز می ماند وجدان آدمی که حداقل از لم دادن عذاب نمی کشد! باید همه چیز را ویران کرد؟همه چیز را؟!!!

+ نوشته شده در  جمعه یکم شهریور 1387ساعت 10:28  توسط باران  |