تبليغاتX
نهان

نهان

یادداشتهای روزانه

با امشب می­شود ده سال، درست ده سال از وقتی که آرام و راحت توی ایوان خانه ژان کریستف می­خواندم و ماه توی آسمان رژه می­رفت و باد می پیچید لابه لای شاخه­های درخت میرزاآلو و درست همان موقع بود که این توده بی­شکل و غریبی که اسمش را مردم می­گذارند یک جایی جنایت می­کرد و هنوز نمی­فهمم با چه عنوانی! اما همین قدر می­دانم که از همان موقع خیلی چیزها عوض شد. مثلا همین بزرگ شدن من! مسوولیت­های عجیب و غریبِ بیرون از قواره ام! تحمل چیز­هایی که درک نمی­کردم و بدتر از همه درک اینکه چقدر این آدم موجود تنهای بدبختی است و چقدر همه عمر جان می­کند و هیاهو می­کند تا تنهایی بزرگش را نبیند و چقدر با فریب­هایش خو می­گیرد و با فریب­هایش زندگی می­کند، نقش می­پذیرد و آنقدر توی نقش­های جورواجورش غرق می­شود که یادش می­رود کدام عوضی­ای بوده است و تنهایی؟! البته که نباید هیچ حفره­یِ خالی­ای باقی بماند، هیچ لحظه­ای که بشود به قدر سر سوزنی به تنهایی فکر کرد. باید برای پر کردن تمام ساعات روز برنامه ریزی کرد و احیانا از شر بازگشت دیوهایی که در لحظه­های روز انکار می­شوند در سکوت شب به شهر فرنگ آرام­بخش­های رنگانگ پناه برد و این عالم اکبر را به دست چند میلی­گرم ترکیب شیمیایی ناقابل سپرد تا نکند خدای ناکرده وجه تمایزی به وجود بیاید میان او و همان توده­یِ بی شکل و بی خاصیت!

همه چیز درست می شود، عالی می­شود فقط اگر فکر نکنی. اگر به همهمه­یِ بی­ربطِ آدم­هایِ نامربوط پناه ببری. اگر تمام روز، تمام شب غرق شوی در وظایفت! کار! روابط انسانی! انواع و اقسامِ حمالی­هایِ ممکن و غیر­ممکن برای عمر بر باد دادن! جان کندن برای ماندن در محیط مشعشع دانشگاه! وارد شدن به دنیای ناتمام احمدی نژاد و مرکل و شریف و ابه و اوباما و چپ و راست و جند­الله و حزب­الله و بقیه­الله و همچنان مسلسل! و بعد پناه بردن به یک جور دنیای مسکن که فقط لابلای رمان­ها شهود می شود و ته مانده­اش یه جور عرفان خَرَکی ... و خدای من! با به جا آوردنِ درستِ همه­یِ این چیزهاست که تبدیل می­شوی به یک انسان موفقِ نمونه! به یک گوسفندِ نوعیِ خوشبخت که می­تواند الگوی مثال زدنیِ کمالات و تحصیلاتِ عالیه و غیره برای همه خردسالان و نوجوانان فامیل بشود! موفق در همه چیز!! و این یعنی یک جانورِ متوسط. در همه چیز متوسط! که هرگز به هیچ گورستانی نمی­رسد و به فرض فتح همه­یِ قبرستان­هایِ عالم باز هم هرگز به مهم­ترین مساله­یِ زندگی یک انسان نمی­تواند فکر کند! چون وقت ندارد! نمی­فهمم منزوی بودن چه ایرادی دارد؟ شاید حداقل حسنش همان زمان­­های اندکی باشد که بین همه­یِ کثافت کاری­های زندگی باقی می­ماند برایِ خودِ زندگی! خدای من! من چقدر ناراضیم از همه چیز! از این وضعیت! از این شیوه­یِ زندگی کردن! از این روش بودن! و بدتر از همه از اینکه اینهمه گیج و پریشانم و اصلا نمی فهمم چه غلطی باید بکنم!

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم مرداد 1387ساعت 13:0  توسط باران  | 

وسط کلاس همیشه یک آدم عوضی پیدا می شود و آرام و مطمئن می رود و درست می نشیند ردیف اول جایی که همه از رژه های استوارش سان ببینند و خدای من چقدر همیشه بیزار بوده ام از آدم های مطمئن! وسط این طویله، وسط این دنیای شتر گاو پلنگ که هیچ روزش مثل هیچ روز دیگرش نیست، خدای من به چه چیزی می شود مطمئن بود؟! و چطور می شود از چیزی آنقدر مطمئن بود که عربده کشیدن و حریف طلبیدن را توجیه کند و بدتر از همه خفه کردن دیگران را، آدم کشتن را، خود کشی را، دیگر کشی را. نفسم می گیرد. حالم به هم می خورد. خدای من چقدر دنیا جای غیر قابل تحملی است.  یک عده هر روز عربده می زنند. هر روز با اعتماد به نفسی بیشتر و بیشتر از حد محدود تصور حقیر من گند می زنند به یک جای عالم و از رو نمی روند! خفه خون نمی گیرند! چقدر دیدن این آدم حالم را دگرگون می کند! نه فقط به خاطر به هم زدن جمعی که چندان هم جمع نیست! به خاطر ... خدای من چه آدمهای حقیری هستیم چه موجودات فلک زده ای و دلم می سوزد برای تو محبوب من! که چقدر حقیری که ما گل سر سبد کائناتت هستیم. از سالن می دوم بیرون تا با ضرب هوای تازه ظهر مرداد آتشی که بیداد می کند را خاموش کنم.

خدای من چقدر بیگانه ام با خانمی که در مورد آخرین شاهکار مجلس حرف می زند! با استادی که از چهره اش ملکوت می بارد! با خانم هایی که دور میدان های شهر می ایستند برای ارشاد ضالین! با استاد موسیقی ام که دنیا را گل و بلبل می بیند! با علی که منظومه همه دانش هایی است که من حسرت داشتنش را می خورم! با داداش با لیلا با محمد با سمیرا! با ایمان که خوشبختی را در آوارگی می بیند! با همه کس با همه چیز...    

 

+ نوشته شده در  شنبه پنجم مرداد 1387ساعت 18:29  توسط باران  | 

این که همه اینها من نیستم اصلا مساله ساده ای نیست! و اینکه نمی توانم بفهمم مرزهای این کلیت اعجاب آوری که من باشم کجا تمام می شود هم! کدام یکیشان کی به دنیا می آیند کی می میرند؟! واقعا همه آدمها همین طورند؟ یا اینکه خط فرضی ای هست که به سادگی از کل کائنات جدایشان می کند و هیچ رفتارشان ناقض رفتار دیگرشان نیست؟ منسجمند؟ استوارند ....

به زندانهای کوچک و بزرگی که احاطه ام کرده اند به خوبی آگاهم یا بهتر به وسواس هایی که به چهار میخم کشیده اند. فاجعه اسفناکی است دردناک تر از این است که بگنجانندش در فرمول ساده بیش فعال بودن من. چیزی که دوست عزیزم با آن موفقیت های شگفت آور و ناکامی های دردناک زندگی و از یک شاخه به شاخه دیگر پریدن و در همه کارها ناتمام بودنم را توجیه می کند.

این که همه دست و پا زدن ها برای باقی ماندن در نقطه صفر مطلق است این که نمی فهمم کل این زندگی چه تحفه ایست احساس فروپاشی است. حس گم شدن است وسط یک نمایش عجیب و غریب. چقدر دلم می خواست به خاطر تعلق به این تار و پود به این وضعیت تبدیل به یک انسان زبون نمی شدم و لگد می زدم زیر این طبق پیشکش شده!

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم مرداد 1387ساعت 15:8  توسط باران  |