تصور می کنم بهانه ای برای نوشتن ندارم، مدت خیلی خیلی زیادی است که با خودم کلنجار می روم تا شروع کنم به جدی نوشتن نمی دانم در چه زمینه ای و همه مشکل من همین است، خوب است که عهد نبسته ام مادام العمر خودم را سر کار بگذارم و می دانم همین رضایت ندادن به یک موضوع بزرگترین ضعف من است و لابد حالا برایم مسجل شده که این از یک شاخه به شاخه ای دیگر پریدن هنر چندان خارق العاده ای نیست مرضی است که مدت ها از آن لذت برده ام و حالا هم اصلا قصد ندارم درمانش کنم فقط می دانم که هوار کشیدن ندارد! هر چه باشد یک شیوه گذران زندگی است مشق غلط نیست که با پاک کن یا تف بشود درستش کرد. چه می دانم شعار نمی دهم شاید پس فردا دوباره تصمیم بگیرم همان رویه قبلی را ادامه بدهم قطعی ترین رویه زندگی خودم را خوب می شناسم. لعنت به من! فقط تا زمانی که بهانه ای برای گول زدن وجدانم پیدا نکرده ام نمی نویسم.
+ نوشته شده در سه شنبه چهاردهم اسفند 1386ساعت 10:44  توسط باران
|
