همیشه فکر میکردم این فرعون و نمرود عجب موجودات سفیهی بودهاند که ادعایی خدایی میکردهاند، دوست داشتم بدانم این ادعا چه معنایی میدهد یعنی یک عده به خاک میافتند و بنای پرستیدن و نیایش کردن را میگذارند و حضرت خدایی که بالای بارگاهش تکیه زده هم بادی به غبغب میاندازد و از فر و شوکت خداییش به خود میبالد!؟ اما تا کی؟ تا کی میتواند ببالد؟ واقعا سفیهانه نیست؟ کسل کننده نیست؟ تهش میشود پرسید که چه؟ که این ادعای خدایی کردن بر مشتی انسان فرومایه که در برابرت زانوی بندگی میزنند چه لذتی دارد؟! که دیدن یک صحنه تکراری و آدمهای تکراری و آیینهای تکراری چه کیفی دارد؟! چه کیفی دارد که میشود به خاطرش هر وسیلهای را توجیه کرد؟! به هر کثافت کاریای دست زد؟! اصلا این طاغوتی که جا به جا در این کتاب مقدس رج زده شده، چیست؟ چیزی شبیه به موجود یک سر و دو گوشی که در کتابهای محمود حکیمی هست؟! جهانخوار رعبانگیزی که تمثالش توی همه کتابهای داداشی پیدا میشود؟! این طاغوتی که به جای خدا مینشیند و بنای سروری برکل کائنات را میگذارد چه لذتی میبرد؟! که به خاطرش هر طفلی که متولد میشود را خواهد کشت؟ تا همه گزینه ها نابود شوند؟ و هیچ چیز نماند به جز "فرومایگانی که برای نواله ناگزیرگردن کج میکنند"؟!
این دیگر ابدا در افق فهم من نمیگنجد! شاید باید یک عده احمق پیدا شوند و به پایم به خاک بیفتند و در آستانه جلال و جبروتم زار بزنند تا بفهمم آن نگاه متفرعن آن تکیه زدن برآن صندلیای که در مقام خدایی مینشاندم چه لذتی دارد، تا بفهمم که چطور میشود مثل زنگی مست همه را از دم تیغ تفرعن و تکبر گذراند. فقط یک چیز عجیب دیگر هست برای همه این فرعونها و نمرودها "یکی نغز بازی کند روزگار"... بازیای که بی کم و کاست تکرار میشود و خداوند خدا با همه ذکاوتش با همه مشاوران و خوابگزاران دستگاه پر خدم و حشم کبریاییش چارهای ندارد جز گردن نهادن به تیغ کاوهای که از نمیدانم کجای جهنم تاریخ سر بر میآورد و گیرم هر بار به رنگی عیان شود تهش یک چیز است یکی بند و گرز گران است و البرز کوه! اما افسوس حتی اگر این ماردوش هزار بار در نیل خفه شود، اگر هزار بار در میان مزبله و گند و کثافت بیغوله ها پیدا شود، اگر در جزیرهای در تبعید گور به گور شود، باز هم فردایش یکی یک جای دیگراین عالم بساط خدایی علم میکند و همیشه یک عده پیدا میشوند که خدایی خدای تازه را به رسمیت بشناسند!! و شاید از این است که انسان سرور کائنات است!!!
نمیدانم، نمیدانم یک وقتهایی چه غلطی باید کرد! بعضی وقتها که نمیدانمها و نمیفهممها و... زیاد میشود چه غلطی باید کرد؟ بنای دیوانگی را گذاشت و قاه قاه خندید؟! به قول آن آیدین، دوست داشتنی عزیز چون خرابی از حد گذشته است باید بار و بنه را بست؟ یا مثل آن نقاش بلیهی که گلستان خلق کرده است ایستاد و نقاشی کرد، این نقاشی کردن هم از آن جذابیتهای پنهانی است که گاهی زندگی را به لجن میکشاند! اما به این لجن قناعت کردن؟ فقط همین؟!!
