تبليغاتX
نهان

نهان

یادداشتهای روزانه

چشم مي دوختيم به آسمان وقتي باد مي پيچيد لا به لاي برگهاي درختان توت كه با خط ايوان قابي ساخته بودند براي آسمان. قابي سياه پر از ستاره كه از يك سو به انبوه درهم برگها مي رسيد و از يك سو به خط ايوان و برگهاي درختهاي حياط رجبعلي. چشم مي دوختيم مثل همان صورت مكرر كليشه ها شايد، تا  از قاب سياهي كه جلوي چشمانمان بود كوكب بخت و اقبالمان را پيدا كنيم و تا نيمه شب حرف مي زديم و حرف مي زديم تا صلاه صبح اشك بريزيم از شنيدن صداي پدربزرگ كه براي نماز صبح بيدارمان مي­كرد تا لب حوض خواب را از صورتمان بشوييم و بعد بلرزيم از سردي آب حوض تا باقيمانده خواب هر چه بوده نابوده شود و باز شبي ديگر و حكايتي ديگر و باز ستاره ها و باز همان حرفها و باز همان روياها.

 خوب يادم مانده كه محمد مي خواست اختر شناس شود غرق اوهامش بود و خيال ابوريحان و... و ليلا هم منتظر بود تا از بالاي شاخه اي سيبي بيفتد و اين آغاز آشكارگي نبوغش باشد و فاطمه هم سالها بود كه با خيال ابن سينايش دلخوش بود و من... منتظر هيچ سيبي نبودم و علاقه ديوانه كننده ام به فيزيك و رياضيات به هيچ هدف و آرزويي ختم نمی شد و از همين بود كه همه افتخاراتم رفت لابه لاي خاطرات زباله شده ام تا حالا وقتي حديث ترموديناميك و مكانيك و باقي قضايا را مي شنوم دچار سرگيجه و تهوع شوم و همه آن روزگار درخشان رياضيات و فيزيك ختم بشود به هيچ و شايد همان موقع ها كه به يمن آموزش و پرورش استانمان همه درسهاي ديگر را از ذهنم پاك كردم تا هر روز دوازده ساعت فيزيك بخوانم هم مي دانستم كه كار بي ثمري مي كنم از همين بود كه وقتي به ستاره ها خيره مي شدم هوس اختر شناسي نمي كردم مثل محمد يا دلم نمي خواست مثل ليلا قوانين عالم را بشناسم و بخواهم بدانم خدا يا هر مصيبت ديگري با همين عنوان چگونه مي انديشد از همين بود كه داداش معتقد بود حد نهايي آرزوهاي من مثل راننده هاي خط آنكارا - تهران است و جدا هم همين بود. از خيلي سال قبل تا حالا، كه مادر معتقد است مثل برق و باد گذشته و البته براي من كش آمده و كش آمده مثل هزار سال، خيلي چيزها عوض شده خيلي چيزها توي آن اتاقي كه اسمش را سيبري گذاشته اند، از بركت گرماي وجود من، آمده و رفته و قبول مي كنم كه اين همه رنگ عوض كردن بايد چيز مسخره اي باشد اما چيزي هميشه مانده است وآن رويايي بوده مثل روياي راننده هاي ترانزيت و شايد از همين است كه از طي كردن هشتصد كيلومتر راه در هر هفته خسته نمي شوم كه هيچ چيز راه تكرار نمي شود كه هميشه توي راه بودن را از رسيدن بيشتر مي پسندم حتي اگر جايي كه قرار است به آن برسم مقدس ترين نقطه عالم باشد. حتي اگر همه مسير بيابان باشد و برهوت.

بزرگ شديم و بزرگتر شديم و نه ليلا به رويايش رسيد و نه محمد، فقط فاطمه شد آن چيزي كه مي خواست و من هم مثل همان موقع همان ويلان الدوله ام كه بود. مثل حكايت همان گنجشك بيچاره اي كه قبل هم گفتم تمام حكايت زندگي اش پريدن از يك شاخه به شاخه ديگر است.

نمي دانم بايد اندوهناك باشم يا نه. معلم فيزيكم شايد راست مي گفت كه اگر با بازيهاي بچه گانه ام همه چيز را خراب نمي كردم حالا در همان رشته به جايي مي رسيدم اما وارد شدن به آن دانشگاهي كه از در و ديوارش نكبت و رقابت و علم مي باريد نمي گذاشت اين همه آدم عجيب و هميشه ناراضي که از درون من سر بر می آورند نفس بكشند، شايد اگر مثل همه سالهاي كودكي قيج و ويج قلم را روي كاغذ ادامه مي دادم و ادامه مي دادم به جايي مي رسيدم به جاي خيلي خوبي، اما نشد! شايد اگر بعد از پذيرفته شدن در يكي از نهادهاي عجيب و غريبي كه آدم تربيت مي كند براي فلج كردن چرخ ترقي در مملكت به مسخره كردن هر چه بدست آورده ام نمي نشستم حالا حداقل اين سنت نفرين شده را بهتر مي شناختم، اما نشد و تعجب مي كنم از اينكه حوصله كرده ام اينهمه سال در يك رشته سخت و عجيب و غريب درس بخوانم و درس خواندنم به جايي ختم شود! هر چند بعد از تمام شدن دوره درسي ام هم مي دانم توي همين زمينه هم چقدر از قافله ترقي عقب مانده ام و چقدر بيرون اين مرزها و لابه لاي سنتمان مساله نشنيده وندانسته وجود دارد.

چه مي دانم؟ چقدر چيزهاي بزرگي هست كه مي شود ياد گرفت و به همه شان علاقه مندم به همه شان بي علاقه ام از ادبيات كه تسخيرم مي كند با نوشته ها و ديوانهاي سردرگم هزار توي گذشته و امروز تا فلسفه كه هميشه خواسته ام بدانم و اين ذهن نامرتبط و نامجموع برنتابيده تا سينما كه هنوز هم مسكن بزرگ روزهاي آشفتگي است تا تاريخ تا علوم سياسي تا هنر تا سنت تا معنويت تا....  نمي دانم بايد حسرت خورد به حال همه آدمهايي كه مي دانند چه مي خواهند و چه نمي خواهند؟ يا شايد بايد با اين وضعيت كنار آمد؟ چون طبيعي است كه اگر روياي بزرگ كسي در راه ماندن باشد حكايت زندگي اش بشود مثل من، دقيقا خود من و اين مسلم است كه بايد تبعات ناخوشايند اين رويا را پذيرفت!

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم دی 1386ساعت 12:30  توسط باران  | 

پرده را کنار می زنیم. روی آسمان ِسرخ، هاشور ِ سفید می کشند.

 - چرا باران یخ می زند؟

-لابد باید سردش باشد، گلکم. برای همین است که می لرزد و می ریزد.

- چرا آسمان سرخ می شود؟

-از بس اشک ریخته ، صورتش سرخ شده، گر گرفته

- چرا گریه می کند؟

- ناراحت است ازین که روزی آب دریاها تمام می شود، شاید...

  گلی و گلاب چشمهای درشت سیاهشان را می بندند، دستهای کوچکشان را محکم در دستان بزرگم می گیرم و می بوسم، مصایب خری که دم نداشت به نیمه می رسد ... دیگر توی دستهای نحیفشان رمقی باقی نمی ماند تا دستهایم را بفشرند. "عزیزکم آرام بخواب"

شهر آرام آرام زیر لحاف کهنه دالو1 به خواب می رود، خواب در تاریکی، لابه لای روزگار سپری شده، گم می شود...

"وِی بَچُو وُریسیت سِیل کُنیت چَندی برف! اَی خدا هونَش"

 " چِه شوگاریه َ بی بی، دیشو آسِمو پُر بی اِز آستارَه!"...

 ....................................................................................................................................

پی نوشت: این کلمه دالو هم لطف مردم سرزمین من است به زن جماعت، به زن پیر دالو می گویند و نمی دانم شاید همان ننه سرمای فارس ها باشد، رد این فرودستی در جای جای زبانمان هست. لحاف کهنه پیرزن هم همین برف سپیدی است که می بارد روی این ایام ِهمه ِآلودگی و وای از زمانی که حساب و کتاب زمان و مکان از دست پیرزن دربیاید.

+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم دی 1386ساعت 1:46  توسط باران  | 

فکر می کردم باید شاخ داشته باشم، یا موجود عجیب و خارق العاده ای باشم،  يا قر و اطواری در کار باشد و از این طور مسایلی که در قاموس من نمی گنجد، بالاخره برای مورد امر واقع شدن باید علتی وجود داشته باشد و الا به تحقیق باید یارو دل درد داشته باشد!

سه بار صدا میزند حاج خانم و عمرا اگر با من بوده باشد وجنات من و حاج {خانمیت}؟! خب ثمری ندارد محکم دست راستم را می گیرد، توی فکر آن موجود کریه و مسخره ای هستم که آفریده ام باید برگردم و یک خاکی بر سرش بریزم قبل از اینکه اثر هنری ام لو برود و دوباره داد و هوار اهل منزل بلند شود، توی فکر اینکه این شلختگی های من هر روز به یک شکل جدید آشکار می شود و هرگز کهنه نمی شود و اینکه قاطی این آدمهای تلخ  و عبوسی که با سرعت می آیند و می روند آدم خل مزاجی هست که چهل و هشت ساعت نخوابیده باشد؟ که ... هر چیزی توی کله ام هست الا اینکه یکی محکم دستم را بگیرد و با کلماتی که خشک و خشن ادا می شوند بگوید:

-خانم این چه وضعیه؟

-دستم رو ول کنید! یعنی چی؟ چی چه وضعیه؟

-چند بار صدا زدم برا چی خودت رو زدی به کری؟

-من ؟ جناب عالی بیجا کردید صدا زدید! یعنی هر که...

تازه چشمم می افتد به حجم سیاهی که روبرویم ایستاده، ترکیب مزخرفی است از واریاسیونهای مختلف رنگ سیاه! بابا بزرگ اگر زنده بود عاشقش می شد، مخصوصا به خاطر نحوه تلفظ صحیحش! کمی آنطرف تر ماشین سبز و سفیدی ایستاده که چراغ سرخش می چرخد و می چرخد و ... باید کور بوده باشم، عجیب نبود که اکثر آدمهایی که از روبرو می آمدند مذکر بودند سیل کلمه های خوشایند یکی بعد از دیگری روی سرم آوار می شود. یادم نمی آید گیس هایم هرگز از پر چارقدم بیرون افتاده باشند، نه به خاطر شریعت و باقی مسایلی که برمی گردند به ایمان به آن موجود مشکوک ترین و پدرسالارترین! که ما را اگر بسته بندی شویم در گونی به فرم ِ خالص ِ کله قند به بهشت ِ موعودش می برد که پر است از نیکان بسته بندی شدۀ... نه! نه! نه! شاید به خاطر تنفر از وضعیت رایج میان تی اِچ ای وای است! به خاطر این زبان نفرت انگیز شاید! که هر دو وجهش به دو روی یک سکه می ماند. لجن مال و متعفن! حالم به هم می خورد! کاش می توانستم همه وعده غذایی ای که به زور توی حلقم ریخته بودند را روی آن رنگ سیاه بالا بیاورم تا ترکیب مزخرفش را به سبزه آراسته کنم. نمی دانم چرا کلمه ها توی دهنم یخ می بندند.

- کجای این وضعیت عجیبه؟

-این لباس تنگ و بدن نما که دکمه هاشو تنگ بستی و ...

 و کلمه های دیگری که خیلی هایش توی فرهنگ لغت کله من نمی گنجد، من مخل امنیت ملی ام. مخل دین و ایمان جامعه، من! چقدر توانا شده ام!! حتی پوشیدن لباس زورو و بت من و ... نمی تواند ویژگی های یک آدم را اینقدر متحول کند. آنهم لباسی که خاله مهناز هم تویش جا می شود!

- خب سردم بود، بی انصاف! می فرمایید دکمه هاش رو باز کنم؟ می فرمایید اگر این دکمه ها باز بشه از امنیت ملیمون رفع خطر می شه و اُس و اساس خانواده محکم می شه کانهو بنیانی مرصوص؟

-مسخره می کنی...

و دوباره همه کلماتی که مورد استفاده شان را قبل این فقط حین خواندن کتابهای صادق خان آن هم از نوع علویه خانم درک کرده بودم به نحو صحیح ادا می شوند!

-من؟!

به یاد حرف برشت می افتم و لال خیره می شوم تا مخل امنیت ملی و اجر بردن یک بنده معروف خدا- که یک بنده نکره سر تا پا منکر را با بیانی نیکو امر می کند- نشوم....

صدای زنگ تلفن را خفه می کنم و بعد...

کجا؟! بلند صوبت کن بابا!

 کی؟ بی خیال بابا، ولش کن، هیچ طوری نی!

...

شنیدی بوتو ترور شده؟! ...

دهانم از حیرت باز می ماند و خیره می شوم به پیاده رو که پر است از آدم هایی که با شتاب رد می شوند و امکان ندارد آنقدر خل باشند که بتوانند چهل و هشت ساعت تمام....

                                                                                                   پنج شنبه شیش دی!

        

+ نوشته شده در  جمعه هفتم دی 1386ساعت 19:14  توسط باران  | 

گرچه من وخورشيد خانم با هم سخت بيگانه­ايم اما رساله من و ايشون در يك شب به دنيا اومدن. تا گوشهام رو بگيرم از فرط فرياد خوشي و خنده آدمايي كه به جشن تولد خورشيد اومدن تا اين ميلاد خجسته رو با خوردن و خوردن و خنديدن و فرياد زدن گرامي بدارن و در تمام شب چشم بدوزم به رقص دلنواز كاغذهايي كه دونه دونه از چاپگر بيرون مي يان.

امروزاستاد  طفل متولد شده رو بسيار پسنديد و بعد اون نامه كوفتي رو امضا كرد تا نفس راحتي بكشم و منتظر بمونم تا مسوول گروه چهار تا آدم رو دور هم جمع كنه براي قضاوت. گرچه اين يك ماه باقي مونده هم همچنان بر سياق سابق خواهد بود و نمي تونم به كاراي خوشايند طبعم بپردازم اما تصور مي كنم بخش مهمي از كارم تموم شده و با وجود همه بي مزه بازياي دانشگاه و گروه و البته خودم ماجرا داره ختم به خير مي شه.

خطبه اي كه اول رساله گذاشته بودم رو اينجا مي ذارم البته فقط بخش اولش رو كه وارد مباحث بي ربط و مرتبط با رشته من نشده رو‏، اگر اين هم مثل باقي نوشته هام مبهمه لطف كنيد و بهم بگيد تا براش يه فكري بكنم.

 «مفتاح»

-         کجا هستیم؟

-         در زندان ظلمت.

-         چه باید کرد؟

-         باید بنیان این ظلمت منهدم ساخت.

-         به چه قدرت؟

-         به قدرت آدمیت.

-         قدرت آدمیت بر چه اساس است؟

-         بر اساس آن حقایق که عموم انبیا در خزانه معرفت برای احیای بنی­آدم به ودیعه گذاشته­اند.

-         آن خزانه معرفت در کجاست؟

-         در اسلام.     (روزنامه قانون، نمره 21)

انگار «اسرافیلی»بود که در «صور» می­دمید و بنا داشت «ملت» را از خواب پریشان چند صد ساله برخیزاند. رعایایی که هر یک به­کنج زندگی شخصی و روزمرگی خویش خزیده بودند و چشم به راه آسمان‏ْ، که امسال باران می­بارد یا زمینمان را حاصل دوباره تشنگی است؟ و برداشت محصول­مان نیز که نه آذین سفره اهل و عیال، بلکه زینت­بخش خزانه دربار و حاکمان و امرا و یا راحت­الحلقوم قطاع­الطریق است.

چندصد سال بود و بلکه هزاران، که پادشاهان و سلاطین از پی هم مي­آمدند و مي­رفتند. هر از چند قومی و قبیله­ای بر مقدرات این ملک فرمانروایی می­کرد و هرج و مرج را سرکوب کرده، خود چرخ استبداد به­همان روال می­چرخاند و از این رهگذر یا كشور چندپاره می­شد یا ملتي قتل عام مي­شد و يا وزیری فرزانه بر دار می­گشت، تا قدرت امیر را چون و چرایی نباشد.

تا دوباره پوسیدگی بنیان­هاي حكومت و هرج ومرج و صدای چکاچاک شمشیرهای قبیله­ای دیگر و سلسله­ای تازه...

و در این گردش بی­سرانجام تاریخ، آنچه نصیب ملت بود، فقر و گرسنگی و استبداد و ظلمتِ جهل بود. و اگر نبودند تک ستارگان درخشانی که آسمان بی­ستاره این ظلمات کویر را نور می­افشاندند و خود درآخر یا بر دار می­شدند، یا شمع­آجین و یا رگ دستانشان بریده می­شد، طومار این ملک بسیار پیش از این درهم پیچیده بود.

و قاجار آخرین این سلسله­های قومی پی­درپی، قبیله­ای بازمانده از غلامان ترک ماوراءالنهر که گوشه­گوشه این خاک دردکشیده، آشنا به سم ستوران و شمشیر خونریزشان بود. سلسله خواجگان و نامردان و زن­بارگانی که قسمت اعظم میهن به­باد دادند و برای بهای خوشگذرانی­هاشان در فرنگ، حتی از گرو خاک ابا نداشتند.  این بار و در این دوره، با جنگهای ایران و روس، با مظالم بریتانیا در افغانستان و باقي اين ملك، با فشار طاقت­فرسای فقر و قحطی و ناامنی و با ظلمتی که همه شؤون کشور را فراگرفته بود، و مثل اعلای آن در سیاحت­نامه ابراهیم­بیک و سفرنامه­ حاجی­بابای اصفهانی به­خوبی تصویر شده، احساس خفت تاریخی آن­چنان گلوی مردم را فشرد که چشم­ها باز شد و از حدقه درآمد و دید و گوش­ها شنید صدای «صوراسرافیل» را...

صدای منورالفکرها و از فرنگ برگشتگانی را که کلامشان نه از جنس نصایح­الملوک­ها و سیاست­نامه­ها بود و نه امر را امر همایونی می­دانستند، در چنته رنگارنگ شهر فرنگ­شان دم از ترقی می­زدند، از قانون، از عدالت، از حریت... آن بنای پوسیده باید تلنگری می­خورد تا خانه­تکانی شود و خویشتن بیاراید. آن کشتی سوراخ که هردم به نهنگی عظیم بر می­خورد و در دریای بلاخیز تاریخ فروتر می­رفت، کشتیبانانی می­خواست که ساحلی امن بیابند. و حال صدایی می­آمد از سنخی دیگر؛ یکی دم ازقانون می­زد، یکی از ضرورت اتحاد اسلامی، دیگری از علم تجربی و یکی از بلای صوفیگری و.... اما همه آنان در مفهومی اتفاق نظر داشتند و آن «مشروطیت» بود و سلب اختیار از قدرت مطلقه پادشاه. و این حکایت، حکایتی نو بود در تاریخی که تمام درهایش بر پایه امر همایونی می­چرخید!

باری! روشنفکران ایرانی با آشنایی کم و بیش با غرب و دستاوردهایش و دردهای جامعه، نسخه مشروطیت را ارايه دادند و بلاخره این ملک هم دارای قانون و دارالشوری و عدلیه­ای هرچند نیم­بند شد و این بود نقطه شروع و ورود ایران به دنیای جدید.

از آن پس دیگر مردم نیز کم وبیش خود را در کار سامان جامعه همگام و همراه می­دیدند و این برای شروع با همه خرده­هایی که می­­توان برآن گرفت، نماد قدمی سترگ بود.

« مشروطیت در تاریخ ما بام بلندی است که مردم در آن ایستادند و هویت مستحدث خود را به جهانیان اعلام کردند و هر کسی که دربرابر این هویت ایستاد، ناچار به عقب­نشینی شد... مشروطیت فراز بزرگی در تاریخ ماست که هم مظهر تحول است و هم منشأ آن 1

اکنون یکصد سال از مشروطیت می­گذرد و چراغ گذشته فراروی ماست تا آینده را بنا کنیم. انسان ایرانی وارد چرخه تاريخ جدید شد، آگاهی قومی به آگاهی ملی بدل گشت. ملت، دولت و میهن معنای تازه یافتند و مفهوم هویت شکل يافت که شرحشان مجالی دیگر می­طلبد.

آنچه در این پژوهش از مشروطیت مهم است نگاهی است به تاریخ، که آن­را  نه پوستینی کهنه و آویزان بر دیوار و نه شیئی زینتی می­داند. گذشته آن چیزی است که در لایه­های ناخودآگاهمان حضور پیوسته دارد و از حال و آینده ما جدا نیست و اگر برخوردی آگاهانه و دیالکتیکی با آن نداشته باشیم، به صورتی بیمارگونه سربرمی­آورد. آن هنگام است که مانند بسیاری از تجربیات تاريخی­مان یا دچار غرور کاذب و خود شیفتگی می­شویم و سرچشمه و سرمنشأ همه معارف بشری را در خود می­یابیم و يا دچار سرشکستگی و حسرت و تاریخمان می­شود تاریخ ضعف­ها و شکست­ها و عقب­ماندگی­ها. و اینچنین تکرار مکرر تاریخ یکبار به صورت تراژدی و دیگر بار به صورت کمدی سرنوشت ناگزیرمان خواهد ­شد.

باید دانست که پیشرفت ریشه­کن کردن گذشته نیست، بردار کردن اندیشه نسیت. چنان که مشروطه­خواهان با شیخ فضل­الله کردند، اندیشه را اگر ریشه­کن کنی ریشه می­دواند. ای کاش منتقدان به جای بر دار کردن شیخ با او به گفتگو می­نشستند و در پی یافتن پاسخ بودند و ای کاش و ای کاش....

با این نگاه، باز یافتن و نقد گذشته جمع­کردن مرده­ریگ­ها نیست، بلکه به­معنای فراهم آوردن محملی است برای بازاندیشی و ارزیابی دوباره گذشته و به­کارگیری مایه­های زنده آن. و این همه در درجه نخست نیاز به شناخت و آشنایی داردو نیاز به پاسداشت و یادآوری.......

 1- خاتمي، سید محمد، سخنرانی در همایش یکصدمین سال مشروطیت. روزنامه شرق، سال سوم، شماره 827

 

+ نوشته شده در  یکشنبه دوم دی 1386ساعت 1:27  توسط باران  |