تبليغاتX
نهان

نهان

یادداشتهای روزانه

دیشب بعد از  مجلس قرائت شاملو باز هم حرف رفتن شد، انگار هیچ چاره ای نیست باید هر روز و هر شب این پتک ناخوشایند بخورد وسط فرق سرم، با این تفاوت که دیگر حرفی نمی زنم همه می دانند اگر حرف بزنم چه چیزی خواهم گفت پس بهتر است لال بمانم. اما دیشب بعد از موضوع بی فایدۀ همیشگی بحث به مساله جنگ رسید، واقعا بعضی وقتها به عقل خودم شک می کنم چون هر چه فکر می کنم نمی فهمم چطور ممکن است منفعت آدم در چیز عجیبی مثل جنگ باشد، نمی فهمم این "اونا"، مقصر همه مصیبت و بدبختی های ما، چه کسانی هستند! نمی فهمم بگذار بیایند و کار را یکسره کنند یعنی چه؟ اصلا چطور کار یکسره می شود! خوب است که برای من مساله واضح و مبرهن است. من به راحتی به تب رضایت می دهم و زندگی در سایه سفاک ترین و بی رحم ترین دیکتاتوریها را قابل قبول تر از زمانی می دانم که یک عده بخواهند از مریخ یا هر سیاره دیگری به زمین بیایند و برایم آزادی بیاورند، چون فکر می کنم این آزادی فقط مناسب در کوزه است، در شگفتم از این که چقدر ما ملت عجیبی هستیم، عجیب و غیر قابل درک!

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم آذر 1386ساعت 12:42  توسط باران  | 

روهام نوشته بود این نوشته های چرند و پرند آخر را اصلا نمی شود فهمید، نوشته بود باید یک مشت کتاب فلان و بهمان را برای رمز گشایی خواند، (نقل به مضمون) که البته این نیست! رمزی در کار نیست که گشایشی بطلبد، این روزها نمی فهمم کجای این عالمم، نمی فهمم چه می کنم، گیج و ویلانم شاید در گوشه ای از هپروت، پس عجیب نیست اگر نفهمم چه می نویسم و چه می خوانم و چه می کنم ...

این روزها از گذشتن این روزها شاد می شوم، این روزها چپ و راست از منجنیق گردون بر این صحابی ابرهه سنگ فتنه می بارد و ممتحن بزرگوارِ عزیز اصلا حالی اش نیست که باید حد نگاه دارد. شاید آشوب و آشفتگی این نوشته ها از سکوت و بهت زدگی از درد واقعیت باشد، شاید هم از هذیان این تب عجیب! و البته غمی نیست! می گذرد.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم آذر 1386ساعت 3:7  توسط باران  | 

دوباره باید بروم! قبل از اینکه عادت کنم، درست می گویند که "سایه های فراموش شده نیاکانمان" دست از سرمان برنمی دارند، خاطراتشان باقیست، در تک تک ذرات روح و جانمان، خوب می دانم که این خاطره یِ باشکوهِ نیاکانِ من است که نمی گذارد عادت کنم، آنها هم عادت نمی کردند، یاد نگرفته بودند! نباید به چیزی یا جایی دل بست. هیچ چیز نمی تواند عادی شود، سرد می شود و گرم می شود و باید رفت و جایی دیگر، حدیثی دیگر دارد! از همین است که همه ذرات وجودم بی تاب و بی قرار سفرند، دوباره می روم. مثل پدران و مادرانم، گذشت چند نسل برای دلخوش کردن به آرامش سکونت کافی نیست!

بیچاره پیرزن که عادت کرده بود، لابد تا چند روز می ایستد کنار پله اول و جار می زند، مثل همیشه که بلند هوار می کشید و فریادش چند طبقه را بی درنگ بالا می آمد و از در و دیوار رد می شد و می پیچید لابه لای دلنگ و دلنگ ساز عبادی، یا صفوت یا علیزاده و من آشفته و شوریده چهار طبقه پله را دوتا یکی، تا پایین می دویدم و بعد گوش تیز می کردم برای شنیدن آغاز زمان شنیدن صدای تالاپ و تولوپ قلب و وقتی که صدا محو می شود، بیچاره عادت کرده بود، اینجا همه چیز عادی می شود، حتی رفتن من، بیچاره ها چه زندگی ای دارند، عادت نکرده اند به چیزی عادت نکنند!

+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم آذر 1386ساعت 0:56  توسط باران  | 

با تلق و تولوق می ایستد و بلافاصله ظُلُمات می شود، به گمانم زنده به گور شدن در یک قبر واقعی بهتر است، لا اقل با آیین و انگیزه ای خاص همراه  است، نه اینطور بی مقدمه آنهم درست یک ساعت قبل از قرار با یک فرد متشخص و وقت شناس مثل مستر ویلی فاگ! مصیبت است اما لابد لازم است، مادر معتقد است در هر چیزی خیری هست، شاید! شاید قرار بود بروم زیر ماشین و زنده به گور شدم چون عمرم به دنیا باقیست، الخیر فی ما وقع!

کمی می نشینم و بعد کم کم چشمهایم به ظلمات عادت می کند، لابد آب حیات همین دور و برها باید باشد، کاش خضر خجسته پی دنیای متمدن ما را می شناخت آنوقت آنهمه ملت را ( مچل) نمی کرد! تفریح خوبی است، تصمیم می گیرم بترسم، اما واقعا بلد نیستم، نمی دانم اکتسابی است یا موروثی اما هر درد بی درمانی هست به من عطا نشده، پس به جای ترسیدن شعر می خوانم، آنهم با صدای بلند و چقدر با شکوه است در قبر شعر خواندن، حتم دارم حضرت سعدی هم نتوانسته چنین کاری بکند و بهتر از آن اینکه ترکیب بتن و فولاد و چند لایه دیوار نمی گذارد صدایم به جایی برسد، به نحو بی ربطی این شعر را زمزمه می کنم: "زمین در ارتفاع به تکرار می رسد و چاه های هوایی به نقب های رابطه تبدیل می شوند." بله احسنت! همین است. همیشه فجیع ترین چیز ها خنده دارترین است، شاعر بیچاره مقصر نبوده، لابد وقتی این شعر را گفته در گلوی نقب های رابطه گیر کرده، آن هم ساعتها! و همین است که کسی شاعر می میرد و کسی مانند درخت عرعر !

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم آذر 1386ساعت 3:6  توسط باران  | 

 

فقط بعضی وقتها، سر به کوه و بیابان گذاشتن علاج ضعف دِماغ است، بیهوده می گویند کار نشد ندارد!  گرگ و میشِ هوا پیاده می شوم، می لرزم انگار سرما از بالای صفه خیز بر می دارد و می پیچد داخل کوچه ها و لابلای تاق و تویزه ها. گیج و بی هدف راه می افتم، کنار  پل روی پله ها مچاله می شوم ، آب با سر و صدا به پایه ها می خورد و تاب بر میدارد، می نشینم اما زمان نمی گذرد! بیزار و کلافه تصمیم می گیرم برگردم، با اولین اتوبوس و نیم ساعت بعد از مسجد جمعه سر در می آورم! زیر گنبدِ خاگیِ تاج الملک به اشعه های بی رمق خورشید که از روی در و دیوار و آجر کاری های سلجوقی می گذرند خیره می شوم ... آسمان تاریک می شود و اتوبوس نیم خالی، نیم پر، به راه می افتد..... دوشنبه ۱۲ آذر

+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم آذر 1386ساعت 1:26  توسط باران  | 

سال شصت و شش بود که با شریف آشنا شدم، روزهای پایان جنگ بود، قبل از نوشیدن جام زهر، روزهای تلخی که مردم برای تصفیه حساب آشوب پنجاه و هفت همدیگر را تکه پاره می کردند، اعدام، تصفیه، ماجرای تاییدیه دانشگاه ها، "استحباب جاسوسی در راه اسلام" و به هم خوردن انسجام عمودی کهن گروه های اجتماعی. در شگفتم از پدر که حسرت اتحاد و همبستگی از دست رفته آن سالها را می خورد. چقدر راحت فراموش کرده به خاطر یک گفتگوی دوستانه بر سر فتح خرمشهر و عاقبت بیهوده جنگ چه آشوبی به پا شد. گویا این شعر میرزاده عشقی مصداق آرمان برآورده شده همه مردم بود:

"چه خوب روزی، آن روز، روزِ کشتار است

گر آن زمان برسد، مرده شوی بسیار است

حواله ی همه ی این رجال بر دار است

برای خائن، چوب و طناب در کار است

سزای جمله شود داده از یمین و یسار!" ......

شاید لازم بود جوی خونی به راه بیفتد تا به جای نظم و نسق عمودی جامعه، لایه هایی افقی شکل بگیرد، شاید هم شطی بود که بیهوده به راه افتاد و بیهوده از حرکت بازماند، مانند همه مبارزاتی که در تاریخ چند هزار ساله این مملکت با شور فراوان آغاز شده و در پایان به ترکستان رسیده است. دردِ بحرانهای بی شمار داخلی به لطف کشور دوست و برادرمان عراق تکمیل شده بود، هر روز یک گوشه این خاک سرخ به خاک و خون کشیده می شد، روزهای پایان جنگ، خیابان های شهر پر از پارچه های سیاه بود با "قبرستان هایی که آباد می شدند"و اجساد تکه تکه شده در زیر آوارها با صدای مویه و ساز و دهل تشییع می شد، همه جا صحبت از جنگ بود و آتش و خون.

گرچه به زعم دیگران رفتن از شهر در حکم زبونی و وانهادن همه آرمانهای مقدس اسلام بود، اما ما شهر را با آتش و خون و مرگ و آرمانهای قدسی اش وانهادیم و به ساختمانهای نیم ساخته مجاور کارخانه پدر در برهوت بی انتهای حومه، پناه بردیم. هر روز می دیدیم، هواپیماهای عراقی شهر را گلباران می کنند و  با آرامش و افتخار باز می گردند. ما با شکار بی فرجام خرگوش و کبک، بازی با خاک و آب، حتی تماشای لذت بخش حرکت هواپیماهای جنگی در آسمان و .... بهترین روزهای زندگی­مان را سپری می کردیم و پدر هر شب با اندوه به صدای خش­دار بی بی سی گوش می­داد و سیگار می کشید، سیگار پشت سیگار.

در همان روزها بود که شریف را شناختم، نگهبانِ افغانیِ سوله هایِ مهمانِ باد! با نگاهی عمیق و گیرا و لهجه ای بیگانه. مردی که بیشتر اوقات گوشش را به رادیویی کوچک و سیاه رنگ می چسباند و  گاهی با عمو در مورد جنگ ایران، خاور میانه، تلاش های مجاهدین افغان و ارتش شوروی و ... گفتگو می کرد. گر چه مادر، من و محمد را از نزدیک شدن به اتاق محقر شریف منع کرده بود، اما ما مثل همه موارد دیگر گوشمان بدهکار نبود و بالاخره به "منزل" شریف راه پیدا کردیم. به بهانه تماشای سریال شیخ الرییس امین تارخ و البته خوشایندترین روزهای صحرا نشینی ما از آن روز شروع شد، "منزل" شریف کعبه ای آجری بود که با بد سلیقگی هر چه تمام تر با خاک و گل، اندود شده بود و البته "پر" بود از کتاب، از آن روز شنیدن قصه های مثنوی و شیخ عطار و نظامی و سعدی و جامی و ... که به زبانی شیرین و کودکانه ترجمه می شدند جزء برنامه فشرده شکار خرگوش و ... بود. مخالفت های بی پایان مادر همچنان ادامه داشت تا اینکه مطمئن شد مدتی که ما در "منزل" شریف به سر می بریم آرامترین ساعات روز است. هر چند محتوای داستان های شریف برای بزرگترها فقط در حکم قرص دیازپامی بود که به مدت یکی دو ساعت ما را تخدیر می کرد اما ما واقعا لذت می بردیم و اصلا برایمان مهم نبود در عصر تسخیر فضا، سخن گفتن در مورد گربه مولانا مجاز هست یا نه...

کمی قبل از پیمان آتش بس که در موضع ناخوشایند سال شصت و هفت امضا شد، ما دوباره به زندگی شهر باز گشتیم و گرچه شریف را در روزهای پرکار آخر هفته می دیدیم اما دیگر هرگز مجالی برای داستان گویی یا تمرین رسم الخط فارسی نبود، در سالهای پر بار دهه هفتاد که ضریب امنیت سرمایه گذاری به بالاترین حد ممکن البته به غیر از این دو سال اخیر- رسیده بود، کارخانه پدر با مشتی کاغذ پاره تعویض شد و شریف هم با همه خاطراتش از بلخ و هرات و مولانا و سعدی و .... رفت، تا امروز که محمد در یک پیام خیلی کوتاه خاطره اولین معلممان را  زنده کرد؛ "شریف مرده است."

 اینجا! دور از وطن که واژه ای بود جهت  درج در شناسنامه....

+ نوشته شده در  جمعه نهم آذر 1386ساعت 2:47  توسط باران  | 

می ایستم و چشم می دوزم به ابر در هم و آشفته ای که پایین تر از کران تا کران گسترده شده. همه چیز مثل همیشه است. هزار هزار روزنه که محو و مبهم میان دود نفس می کشند و خطوطی که شهر را تقسیم می کنند. تنها سکوت بی انتهای مسیر مثل همیشه با زنجیره ی بیکران واژه ها آشفته نمی شود.

خیره می شوم به مرز پر چین و شکن زندان در مجاورت دانشگاهم، این تصویر هجویه ای غراست. می خندم، "خدای بزرگی که در آسمانها نشسته چنین تصویری می بیند. سایت پلان مسخره ایست." باید آن پایین باشد، میان شریان هایی که شهر را تقسیم می کنند، یا پشت روزنه های محتضری که در انتظار مرگ چانه می اندازند!

فراموش می کنم، مثل همیشه!

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم آذر 1386ساعت 20:56  توسط باران  | 

این هم بگذرد! پند کلاه نمدی بود به گمانم که دهقانی به پادشاهی آموخت بر نگین انگشتریش حک کند تا اندوه سخت جهان بر او سهل و سست بگذرد. روی بند بند انگشتهایم می نویسم این هم بگذرد، بگذرد، می گذرد، حتما می گذرد. تمرین می کنم بگذرانم، خوش بگذرانم، تلخ بگذرانم، زهر بگذرانم، زهر مار بگذرانم، اصلا هر چه می گذرانم بگذرانم فقط بگذرانم.

"گنجشک کوچولوی بیچاره که هی از این شاخه به اون شاخه می پری، جونت بالا اومد بسه دیگه بسه، آخرش چیه مگه؟ همه گنجشکا مثل همن و همه شاخه ها مثل همن و همه درختا مثل همن و همه سنگا هم مثل هم، باور کن فقط کافیه باور کنی." باور می کنم، باور می کنم، باور می کنم، تا ده می شمارم و چشمهایم را که باز کردم باورم شده، آنقدر باورم شده که باور نمی کنی باور نمی کردم باور کنم....

بیست و شش سال است و هر سال چند ماه است و هرماه چند هفته است و هر هفته چند روز است و هر روز، چقدر زمان است و هر، چقدر زمان، وقت است، مر متنبه شدن را! تنبیه می شوم، تنبیه می شوم، هر حکایتی برای تَنَبُه گناهی است، مشتِ مرسل و سیلیِ مسجع و مرصع و...!

"زمستونه و سرده و ابره و بارونه و برفه و کبکه! پرنده کوچولوی اشی مشی می خوای بازم بپری سر حوض نقاشی؟ خیلی خب بذار رو دستات، پاهات، چشمات و ... حکایت مرصع و مسجع بنویسن، حواست باشه گوشات یادشون نره! اونوقت با خیال راحت بپر تو خونه حکیم باشی."  

مرزهای آسمان و زمین کم می شود و گم می شود و آوار می شود و آوار می شود و ویران می شود و ویران می شود و تباه می شود....

"و سخن می گوید

در هیاهوی آوار

که سخت می گرید

... آنجا که می سوزد آرام آرام در واپسین بند"

 

+ نوشته شده در  شنبه سوم آذر 1386ساعت 2:53  توسط باران  |