تبليغاتX
نهان

نهان

یادداشتهای روزانه

حرفای منسجم و مستند دکتر  به جای مرتب کردن اوضاع ذهنم اون رو بیشتر به هم می ریزه، به خاطر اینکه ازم می خواد تا توی پایان نامه ازش اسمی نبرم از خودم متنفر می شم، دیدن آدم ارزشمندی که سالهاست با بیم و امید دست و پنجه نرم می کنه امیدوارم می کنه. یعنی هنوز نمی دونم اسمش رو چی می شه گذاشت امید یا چیز دیگه... کرسی استادی یکی از بهترین دانشگاههای دنیا رو گذاشتن و موندن اینجا رو چطوری باید توجیه کرد؟  اونم در شرایطی که حق درس دادن توی دانشگاه رو هم ازش گرفتن. با کابوس وحشتناک لیستای سیاه و  روزای سیاه و ...

وقتی ازم پرسید تو مثل باقی دوستات به رفتن فکرنمی کنی نمی دونستم چی باید بگم بی اینکه حرفی بزنم بهش خیره شدم. نه من به رفتن فکر نمی کنم یعنی نمی خوام بهش فکر کنم یعنی به نظر من اینکه با پول دولت ایران مفت و مسلم درس بخونم و بعدش برم تو یه قبرستون دیگه کار کنم یه جور دزدیه اگه نگم نامردی می تونم بگم یه جور بی مروتیه. آره می شه توجیه کرد. اما دوست دارم با شنیدن این جور توجیهات بالا بیارم. چقدر این روزا این فکر عذابم می ده، بعد از رفتن فریبا و علیرضا و رضا و بهارک و غزل و زهرا و بابک و ... راحت می شه توجیه کرد اما من بلد نیستم یعنی نمی خوام بلد بشم. بیخودی تعصب دارم شاید تعصب نابجایی باشه. شاید! شاید! همیشه همین بوده. ولی بالاخره باید یه مشت دیوونه راضی بشن اینجا بمونن.

حرف زدیم به قاعده صد سال، سطر به سطر جزوه سال شصتش رو از بر بودم. در مورد خیلی چیزا حرف زدیم. باید یه دنیا سوال پراکنده رو می پرسیدم. از قراداد نفت جنوب، بختیاریا، داشناکای قفقاز، مجاهدین آذربایجان، ختم مشروطگی، رضا شاه، تیمور تاش، داور، شهریور بیست، دکتر مصدق، اسناد کتاب نیروهای مذهبی بر بستر حرکت نهضت ملی1، مرداد سی و دو .... نفت، نفت، دنیای جمهوری خواهای آمریکایی و سر هیدرا.

 وقت برگشتن دوست داشتم خیابون در بند هرگز به آخر نرسه. زیر سایه چنارای قشنگش تصنیف عارف رو زمزمه می کردم:

گریه کن که گر سیل خون گری ثمر ندارد

ناله ای که ناید ز نای دل اثر ندارد

هر کسی که نیست اهل دل ز دل خبر ندارد

دل ز دست غم مفر ندارد

دیده غیر اشک تر ندارد

دین محرم و صفر ندارد....

1-  کتاب نیروهای مذهبی بر بستر حرکت نهضت ملی نوشته علی راهنما، انتشارات گام نو

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام آبان 1386ساعت 14:20  توسط باران  | 

مرده شویش ببرد این چرخه دایم تکرار و تکرار و "بازگشتِ جاودانۀ همان" را. بازگشت مکرر ِ نکبت و فلاکت، گرچه نقش ظاهر ِ این بت عیار نو به نو، نو می شود، اما گوهر ِ بی مانندش بی کاستی و خلل جد اندر جد به ارث می رسد و ما که وامدار کهنه  پوستین ِ نیاکانیم اسیر ِ چنبره طوفانِ بی رحمی سیه! لاجرم هر چه بادا باد تقدیر تاریخی قوم ماست، هر بار پیک آزادی از جانبی می رسد، گاه از شبه جزیره، گاه از بیابان های ترکستان، گاه از انجماد سرزمین های اجدادیمان و اینبار شاید از آسمان و زمین!

کاش در سرزمین ما نیز مجسمه ای به یاد سردار مارکوس اورلیوس کبیر می ساختند که گاه التیام بخش دردهای بی درمان است!

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم آبان 1386ساعت 0:20  توسط باران  | 

«پرده های بسته، اتاقی تاریک و وسیع و خالی، تنها قاب هایی با عکس هایی سرد و بی روح با لبخندی ساختگی شاید هم لبخندی عمیق شاید هم پوزخند، نیشخند، تلخند یا زهرخند که به نقطه ای دور و نامعلوم خیره شده اند.»

خورشید پشتِ کاروانِ جاودانه سپیدِ اشتران می خوابد، قافله به خون می نشیند در افق و کبود، تا چهل بهار؟

ابرها می بارند، می بارند از زمین به آسمان، از آسمان به زمین، اما زمین و آسمان، بی برکت، دانه ها را در خویش می میرانند. آمین، آمین{؟} اگر دانه گندم که بر زمین می افتد بمیرد ثمر بسیار آورد{؟} لیکن اگر نمیرد{؟!} یوحنا؟ لوقا؟ متی؟...

زمین می چرخد دیوانه وار و ما فرو نمی ریزیم، تخته سنگ های سیاه به چهار میخمان کشیده اند، تا چهل بهار؟!

می چرخد بر مدار خویش، تا بایستد "اینجا رو در روی سنگ در برابر پیکری که.......... تا از نظر.....!" از همین ساعت، همین روز! تا چهل بهار

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم آبان 1386ساعت 17:58  توسط باران  | 

رفیق اعلا اگر نباشی در مرکز دنیای من چه چیزی به جای تو می نشیند؟ باید چیزی به جای تو بنشیند؟ وقتی تو در مرکز همه مدارهای ذهن نباشی مدارها روز و شب گرد هیچ می چرخند؟ اگر نباشی ادامه این زیستن ناشاد و رویارو نشدن با بزرگترین امکان زندگی زبونی نیست؟

اگر نباشی تار و پود جهان من که با تو معنا می یافت متلاشی خواهد شد. اگر نباشی همه آنچه با تصور بودن تو بوجود آمده خواهد رفت آنوقت این منظومه چه گورستان پهناوری می شود. لایه لایه بر گرد هیچ. و اگر باشی؟ باور داشتن به بودن و نبودنت چقدر به یکدیگر شبیهند و وجه شبه شان گریختن از این برزخ ابهام. از تصور بودن و یا خیال نبودنت! منظومه ای که مرزهایش با قطعیت شکل می گیرد آرام تر نیست؟ با یقین قطعی به بودن تو و یا یقین به نبودن تو. در جهان من هاله مبهمی هست که هرگز تا ابد از ابهام به در نخواهد آمد.

پی نوشت: پیش بینی چند ماه قبل همایی درست بود، ویژه نامه شبستری کار خودش را کرد. باز هم توقیف. توقیف و شاید کلاسهای حسینیه هم تعطیل شود و شاید این صدا هم در گلو خفه شود تا در این مصر کودکی زاده نشود. هیچ کودکی!

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم آبان 1386ساعت 13:16  توسط باران  | 

 

"گور بابای قضا و بلایی که معلوم نیس در کار باشه"  ...  بر پدر عیش و عشرتی که امروز راست صلوات، اللهم صل علی محمد و آل محمد. با هر محمدِ پایان دوباره و دوباره و دوباره، ...

تو لابی دانشکده غوغایی برپاست صد البته کسی از نامه ای که برای آقای احمدی نوشتن خبری نداره. اصلا بذار در اون اتاق رو گل بگیرن اتاقی که همیشه پویاترین اتاق دانشکده بود و البته سالی دوبار به یمن غیرت ابر و باد و مه و خورشید و فلک سقفش رو سر استاد و پروژه های بچه ها خراب می شد. بذار برای همیشه بسته بمونه تا فاتحه دانشکده کلهم اجمعین خونده بشه. صد البته غمی نیست داداش! جوجه های زردی که بچه های با نمک دانشکده ول کردن تو لابی رو بچسب! بذار با فریاد هلهله و شادیشون خاطره همه مبارزات دانشکده از یاد بره.

 اون نقش انقلابی که دهه شصت رو دیوار لابی دراوورده بودن رو امسال اول کندن و بعد که مطمئن شدن خوب محو شده روشو گچ و خاک مالیدن و بعد هم چند لایه رنگ سفید یا شایدم کرم. آخ شلوغش می کنم... یادم رفت که تو اون مهد کودک بزرگ فقط چند نفرن که از پشت کوه اومدن بقیه فره ایزدی دارن و محاله بخوان به امورات دنیایی مشغول بشن. چقدر فرایند مهد کودک شدن دانشگاه آروم و بی سر و صدا انجام شد! به که کیف می کنم از حالی که به نحو احسن متحول شد و آب از آب تکون نخورد!

صد البته که ما موجودات بی حمیت فراموش می کنیم مثل بزغاله! مثل باقی بزغاله های بقیه دانشگاه های دیگه! استاد با سواد و انقلابی و متعهد و البته "جَوان و بَرومند" که کم نیست. فقط فسیلا محکوم به فنا هستن! فسیلایی مثل احمدی که از علم روز هیچ سر رشته ای ندارن!! چاره ای هم نیست یا باید بزغاله بود یا بهاره! خداییش کدوم یکی بهتره؟

 جوجه ها لابلای کمدای دانشکده دست و پا می زنن و دنبال هر جوجه بیست نفر راه افتادن و هیاهو براه انداختن. به یاد هَپی تِری فِرِندز می افتم، داستانِ در باغ وحش! چه صحنه ای! چه صحنه به یاد موندنی ای. یادش به خیر روزایی که با تحصنِ "مختلط" به خاطر بستن روزنامه ها چار ستون اسلام رو می لرزوندیم. چقدر خوشحالم که امروز فونداسیون اسلام انقدر محکم گرفته و اُس و اساسش با هیچ چیز به لرزه در نمی یاد.

جدا غمی نیست! هر روز یه بازی تازه هست. جوجه یا ماشین بازی شایدم هفت سنگ و گرگم به هوا و این روزا اصلا عجیب نیست برادرای عزیز کمیته انضباطی صد البته به همراه خواهرانی که ساق به دست کردن و سعی می کنن صداشون به صدای مرد شبیه باشه تا نکنه دل نامحرمی رو بلرزونن بیان وسط لابی و یه گل کوچیک حسابی به راه بندازن. آخه ما "باید" ملت با شور و نَشاطی باشیم تا پوز "دشمن" رو به خاک بمالیم. و چه جور داریم فک همه رو صاف می کنیم.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم آبان 1386ساعت 18:19  توسط باران  | 

 

شاید نباید مسوؤلیت زندگی رو به گردن موجودی بندازم که وجود نداره، موجودی که به خودش سوگندش می دم که باشه. چقدر بین قرائت شبستری، ملکیان و نصر حامد ابوزید و شاطی با قرائت مصباح از دین تفاوت هست. چقدر فرقه بین اون بیم و امید با هیولایی که در آستانه دوزخ ایستاده تا آفریدگانش رو به سزا و جزای اعمال حقیرشون برسونه. کدوم یکیش درست تره؟ بمیرم هم نمی تونم از این ذهنیت ریاضی خلاص بشم به من خرده نگیر. با این اوضاعی که تو پیش اووردی یا شایدم خودش بوجود اومده این قضاوت دیجیتالی من رو بپذیر که یا نیستی و باقی قضایا، یا هستی و اون چیزی هستی که مصباح می گه. اگه باشی صفات سالبه تو دروغ نیست؟ ذهنمون یه موجود ناقص رو تاب نمی یاره مگه نه؟ چرا نمی تونم حرف فوئرباخ رو بپذیرم و خلاص؟ اگه باشی خدای بزرگ و مهربون نیستی، خدای ایوبی، همونطور که یونگ می گه. بهم بگو به این قضیه چطور می شه فازی نگاه کرد؟ مثلِ شبستری؟

بیهوده الافم! بیهوده! کاش می پذیرفتم که نیستی. کاش می تونستم به همون راحتی که باید های تو رو کنار گذاشتم با نبایدهات مبارزه کنم. اگه نباشی یا اگه باشی و اگه اونی نباشی که تصور می کنم شیوه جنات تجری تحتها الانهار تو چه زهر مکرری می شه. سرگردونم سرگردون لطف تو یا سرگردون جهل خودم. کدومش درست تره؟ دنبالت تا کجا باید سرک بکشم؟! قرن چهارم یا پنجم وسط متنای عربی عجیب و غریبی که به مصیبت می شه از لابلاشون چیزی فهمید یا اون ور دنیا... به خاطر تک تک لحظه هایی که می گذره احساس گناه میکنم. به خاطر بیهودگی و تعلیقم احساس گناه می کنم. حتی به خاطر گناه نکردن هم احساس گناه می کنم. پرودگارِ بیهودۀ جهلِ روزهایِ بیهودۀ من از این آشفتگی به تو پناه می برم. می بینی چقدر ذهنم پخش و نامنظم شده چه چیزایی رو مخم تاب می خوره! خوش به حال اونایی که پاشون رو زمینه. حتی خوش به حال کسایی که با خیال هپروت خودشون رو تسکین می دن یا شایدم جدا دلشون قرص و محکمه. کاش به جای درس خوندن و این ور و اون ور سرک کشیدن تو سرم می زدن تا بشینم پای دار قالی. یا کاش انقدر سرم به درس و مشق و آرزوی نمره بیست و زندگی و ...گرم می شد که فکرای اضافی رو می ذاشتم در کوزه!

یه شعر شاملو هست که می گه خط کشی که من داشتم از قواره زندگی درازتر بود.... کاش می شد این مغز رو مثل یه بچه دبیرستانی کودن به تبعیت از سیستم اس آی واداشت. چه روزایی نمی گذره.

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم آبان 1386ساعت 18:6  توسط باران  | 

می دونم این روزا همه پستام شده چرت و پرت هر چند شاید با قبل خیلی توفیری نداره. گیج و مبهوتم از همه چی از این خدایی که نمی دونم اگر هست چرا به خاطر این همه رجز خوندن و کفر گفتن منو سنگ نمی کنه؟ واقعا تا حالا تو دستگاه آفرینشش بنده ای به این پر رویی به هم رسیده؟ از آدمیزاد که چقدر سگ جونه و هرچی بارش کنن بازم یه توجیهی برای دوام اووردن می تراشه. از خودم و از امید واهی ای که برای هر روز و هر ساعت مبارزه کردن دارم و از این قبرستونی که زنده موندن توش به یه معجزه شبیه. نه سال تموم تو این گورستون بی مرز و آستانه گشتم و گشتم خدا می دونه چند بار شوش و مولوی و ناصر خسرو و چال میدون و سید اسماعیل و هزار جهنم دیگه رو گز کردم تا از خونه فلان الدوله و مستراح بهمان السلطنه عکس بگیرم. تا سه دری و پنج دری و تاق و رواق و ایوونش رو وجب کنم. از دیوار راست بالا برم و گزارش تهیه کنم و ... اما دیروز چیز جدیدی کشف کردم. تو اون جهنم منتظر بودم بیان مث همیشه بیخ گوشم بخونن دارو  .... تا بدون اینکه فکر کنم بدون اینکه بترسم و رنگم مثل گچ سفید بشه و دستام بلرزه و بشم یه میت متحرک راه بیفتم برم. اومدن گفتن... کافیه یه اسم تجاری بلد باشی کلاس فرمولاسیون علمی به درد لای جرزم نمی خوره... چه کثافتیه این شهر یه کثافت متجسد! بله واژه باشکوهیه کثافت متجسد! تصور کنید تو هر مسابقه لندآرتی که شرکت کنه رتبه یکم می یاره. حالم بهم می خوره از این دالون تاریک و نموری که زیر این شهر رشد می کنه. غده ای که از اول با این شهر بوده اصلا خود این شهر بوده و تا نابودش نکنه دست بردار نیست. مهم نیست اون زیر چی می گذره. مهم نیست یه دیوونه کل تهران رو دنبال یه اسم تجاری آمریکایی گز کنه. جدا مهم نیست می تونم میلیون میلیون صلوات نذر سلامتی دکتر کنم. مهم نیست یه نفر کم تر یه نفر بیشتر چه توفیری می کنه؟

خدای من! لعنت به این غرور الکی! به این هاله تقدسی که نمی دونم برای چی از کجا کی اومده و دست از سرم بر نمی داره. فقط یه کد با یه تلفن ده دقیقه ای ...

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم آبان 1386ساعت 0:59  توسط باران  | 

چقدر روزایی که مال خودمم رو دوست دارم. نه نیاز به دوست داشتن هست و نه دوست داشته شدن. منم با یه اتاق سفید با چهار تا دیوار خالی و فقط یه قاب با عکس مصدق. یه گوشه اتاق تا سقف کتاب چیده شده کتابایی که دوست دارم. از کتابای فیزیک گرفته تا  جنایت و مکافات و سمفونی مردگان و صد سال تنهایی و کویر. آروم و بی خیال می شینم یه کنج اتاق و می نویسم یا می خونم یا موسیقی گوش میدم یا فیلم می بینم چه دنیای خیال انگیزیه. تلفن به درک واصل می شه و هر نوع ارتباطی با عالم خارج قطع می شه. لازم نیست خودم رو مشغول کارای بیهوده و عمر تلف کن کنم. چقدر دلم تنگ شده برای اینکه اون گوشه اتاق مال خودم باشم! مجبور نباشم برای خاطر دیگران نقش بازی کنم. آدم شاد آدم امیدوار آدم کار درست آدم آدم. این همه نقش خود واقعیم رو نابود کرده. بچه که بودم یه عالمه خط می کشیدم رو یه صفحه کاغذ و بعد سعی می کردم بینشون یه سری شکل با معنی پیدا کنم. الانم کارم همینه پیدا کردن یه چیز گم شده وسط یه آش درهم جوش افسوس که پیداش نمی کنم. خستم. این روزای آخر پایان نامه که مصادف شده با هزار اتفاق ناخوشایند چقدر کند و تلخ می گذره چقدر دلم برای خودم تنگ شده!

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم آبان 1386ساعت 10:54  توسط باران  | 

بازی! بازی! بازی! گفتم شاید تا سه نشه بازی نشه اما از سه شدن بازی خیلی وقته گذشته و هر روز یه بازی جدید و هر روز یه حکایت تازه! و باید برای بردن این همه بازی سخت مبارزه کرد. حتی نمی شه فریاد زد این چه حکایتیه با من! فرصتی نیست فقط باید به چینش مهره های حریف خیره شد و دقت کرد چون حریف دقیق و باهوش و سخت گیره و کوچکترین حرکت از نگاه تیزبینش پنهان نمی مونه.

حکایتی هست از کتاب عهد که بی نهایت دوستش دارم. حکایتی مربوط به موسی که میون همه پیغمبرا چیزی استثنایی و غریبه. موسی با خدای بزرگ کشتی می گیره و فرجام کار اونی نیست که تصور می کنید. موسی پشت خدا رو به خاک می ماله.

راهی که یک بار طی شده باز هم می تونه طی بشه. مطمئنم همیشه برای مبارزه راهی هست. یعنی باید راهی باشه!

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم آبان 1386ساعت 9:16  توسط باران  |