ريختن بحر در كوزه براي قدماي ما چنان شگفت بود كه در توصيف اين عجايب صنعت، ابيات بسيار سرودند و رسايل بي شمار تقرير كردند. شايد چيزي باشد چون ابوعطا خواندن غوكان و يا بانگ انا اعرفُ ....برآوردن دراز گوشان. در روزگار ما اما، كار ناشدني يافت مي نشود كه "مي شود و مي توانيم."
شدن و توانستني كه مهري است بر بطلان سنت هاي جاودانه خداوندي اين مرز و بوم پر گهر كه به گفته خداوند نه پذيراي تبديلند و نه مجاز به تحويل. سنت هايي كه همواره بر سياق نشدن و نتوانستن رقم خورده بودند و اكنون با قلب نومن ببعض و نكفر ببعض اين سنت هاست كه مي شود بحر را در كوزه ريخت و در طبق اخلاص پيشكش برادري ديرينه كرد كه ملت بزرگ ايران را طريق مرسوم و معهود نيست مهمان به خانه بخوانند و مهمان نوازي از ياد ببرند. گلستان و تركمانچاي و پاريس و ارزنه الروم و... ماحصل اين عادت ديرينه مهمان نوازي است و ما فرزندان خلف شاه طهماسب و فتحعلي شاه و محمد ميرزاییم و شايسته ستايش و تحسين نامدگان و رفتگان.
حاشا حاشا كه يادگاران ديرينه پدرانمان را بي ارج كنيم حاشا حاشا كه اكنون تحفه اي كمتر از خوارزم و خجند و هرات و بلخ و تفليس و شروان و باكو پيشكش مهمان كنيم. حاشا و كلا اگر روزگارمان چيزي جز رويه پدرانمان در روزگاران گلستان و تركمان چاي باشد كه سفيل تندباد اغراض اجانبيم اما پروايي نيست اعلي حضرت به سلامت، اقاليم و بحور و سماوات فداي شكنج طره گيسويش باد این بحر کالایی ناچیز است!
