تبليغاتX
نهان

نهان

یادداشتهای روزانه

 

ريختن بحر در كوزه براي قدماي ما چنان شگفت بود كه در توصيف اين عجايب صنعت، ابيات بسيار سرودند و رسايل بي شمار تقرير كردند. شايد چيزي باشد چون ابوعطا خواندن غوكان و يا بانگ انا اعرفُ ....برآوردن دراز گوشان. در روزگار ما اما، كار ناشدني يافت مي نشود كه "مي شود و مي توانيم."

شدن و توانستني كه مهري است بر بطلان سنت هاي جاودانه خداوندي اين مرز و بوم پر گهر كه به گفته خداوند نه پذيراي تبديلند و نه مجاز به تحويل. سنت هايي كه همواره بر سياق نشدن و نتوانستن رقم خورده بودند و اكنون با قلب نومن ببعض و نكفر ببعض اين سنت هاست كه مي شود بحر را در كوزه ريخت و در طبق اخلاص پيشكش برادري ديرينه كرد كه ملت بزرگ ايران را طريق مرسوم و معهود نيست مهمان به خانه بخوانند و مهمان نوازي از ياد ببرند. گلستان و تركمانچاي و پاريس و ارزنه الروم و... ماحصل اين عادت ديرينه مهمان نوازي است و ما فرزندان خلف شاه طهماسب و فتحعلي شاه و محمد ميرزاییم و شايسته ستايش و تحسين نامدگان و رفتگان.

حاشا حاشا كه يادگاران ديرينه پدرانمان را بي ارج كنيم حاشا حاشا كه اكنون تحفه اي كمتر از خوارزم و خجند و هرات و بلخ و تفليس و شروان و باكو پيشكش مهمان كنيم. حاشا و كلا اگر روزگارمان چيزي جز رويه پدرانمان در روزگاران گلستان و تركمان چاي باشد كه سفيل تندباد اغراض اجانبيم اما پروايي نيست اعلي حضرت به سلامت، اقاليم و بحور و سماوات فداي شكنج طره گيسويش باد این بحر کالایی ناچیز است!

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم مهر 1386ساعت 9:20  توسط باران  | 

خودم كه مي ذارمش به حساب بهت زيادم. ليلا مي گه اين سكوت از بهت زدگي نيست معلوليت هشتاد درصده. يه جور لالي مادر زاد. آروم مي شينم يه گوشه به نقشه هاي بقيه براي زندگيم گوش مي دم. نمي تونم واكنشي نشون بدم فقط و فقط تعجب. انگار دو تا معادله دارن و دو تا مجهول. مساله رياضي اي كه به سادگي حل مي شه. كافيه اراده كنن. در حد پايه آب بابا بدوني حله! وقتي در مورد من حرف مي زنن حضور فيزيكيم رو يه چيزي در حد حضور يه قاب عكس يا يه گلدون بالاي رف يا در بهترين حالت يه عروسك سخنگو مي دونن. همه ضماير و افعال صيغه سوم شخص غايبن چون منِ حاضرِ غايب تو گفتگو راهي ندارم. مثل يه شي در يه مبادله كالا با كالا كه از خودش اراده اي نداره مي ايستم تا برام تصميم بگيرن! غير تعجب چكار مي تونم بكنم؟ آخه الان قرن بيست و يكمه. فقط سكوت. نمي دونم از من لج بازِ حرف گوش نكن چي ديدن كه ايمان آووردن مي تونن برام تصميم بگيرن. جدا هيچ تعجب نمي كنن از اينكه تو تمام سميناراي اين چند روز ساكت ايستادم و يه كلمه حرف نزدم اونم من؟ كم اتفاق افتاده مجبور بشم كاري رو انجام بدم كه نمي خوام. همه اين رو مي دونن عجيب نيست كه خلق و خوي من رو فراموش كردن تعجبم از اينه كه همه نصايح خودشون رو از ياد بردن. واقعا بساط مسخره ايه! هيچ دوست ندارم از كوره در برم و داد و بيداد به راه بندازم. صبر مي كنم ببينم ته اين بازي به چي ختم مي شه تا حالا فقط گزاره ها اگر پي بوده مشتاقم بدونم آنگاه كيو چي مي شه. . فقط يه چيز حسابي عصبيم مي كنه اينكه اين معضل ولايت همه جا هست همه جا حتي تو خصوصي ترين حوزه هاي زندگي مون بيهوده ادعاي آزاد انديشي مي كنيم! اين وسط يه نكته مهم هست كسي كه به بازي تن مي ده بقدر كسي كه بازي مي كنه مقصره.

+ نوشته شده در  جمعه بیستم مهر 1386ساعت 23:20  توسط باران  | 

دلم می خواد بنویسم اما نمی دونم در مورد چی. شاید در مورد چند روزی که نبودم در مورد جاهای بکر و خارق العاده ای که دیدم در مورد الحان خوشایندی که شنیدم در مورد سفر در مورد پاییز که حسابی دوستش دارم در مورد فیلم.... یه گیجی عجیب و مبهم اومده سر وقتم. نمی تونم بنویسم کلمه ها گم می شن. دلم می خواد فیلم ببینم تو شیش روز گذشته ده بار فیلم آینه رو دیدم چقدر قشنگه چقدر قشنگه....

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم مهر 1386ساعت 12:15  توسط باران  | 

روزنامه اعتماد تيتر زده جشن پيروزي احمدي نژاد. نمي دونم احوال اين روزگار به تراژدي مي مونه يا به كمدي؟ خيلي سعي مي كنم بفهمم اين پيروزي بزرگ چيه. اجماع جهاني عليه ايران؟ به سخره گرفتن مقام دوم مملكت؟ پيدا شدن يه حربه جديد براي سركوبي مخالفان داخلي؟ يا ...

خانم رجبي معتقده احمدي نژاد آيت خداوند بر روي زمينه. دفتر آقای رییس جمهور از مردم تقاضا کرده سجده شکر به جا بیارن. نصف مقامات مملکت رفتن به استقبال آقای احمدی نژاد و روح الله حسينيان كه حتي مبتلا شدن به مرض آلزايمر هم نمي تونه باعث بشه اسم مقدسش رو فراموش كنم گفتن ايشون قهرمان جهان اسلام هستن. ته اين كمدي يه چيز دردناك هست، يه چيز خيلي دردناكتر از خلا بزرگي كه تو  سرزمين هاي اسلامي وجود داره ...

پي نوشت: حرفاي سعود الفيصل نشون ميده برادران عربمون براي درگيري بين ايران و امريكا لحظه شماري مي كنن. نمي دونم اخبار روزنامه هاي فرانسه چقدر موثقه اما احتمال شروع جنگ در ماه اكتبر اصلا چيز بعيدي نيست. سرنوشت تلخ عراقي كه با تدبير جمهوري خواهان به آتش كشيده شد و حالا با درايت دموكراتها پاره پاره مي شه خيال غير ممكن بودن جنگ رو تبديل به يه روياي محال ميكنه. قرارداداي نفتي شصت ساله آمريكايي و انگليسي در عراق اغوا كننده تر از اونه كه بذاره اين بار هم اروپا با حمله نظامي به يه كشور خاورميانه اي نفت خيز ديگه مخالفت كنه. علي الخصوص با وجود مسوولان با درايتي كه معلوم نيست چرا جهان رو عليه ايران متحد مي كنن. انگار پيش بيني اي كه خانم شيرين هانتر يك ماه قبل از انتخابات رياست جمهوري كرده بود تحقق پيدا مي كنه. ايران بيچاره من چه روزاي سختي در راهه.

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم مهر 1386ساعت 21:10  توسط باران  | 

يك:

بعد از مدت ها كپك زدن كنج خونه رفتم بيرون و دوازده ساعت ركاب زدم مقصد مشخص بود يه باغ وسط بيابون. تو برِ برهوت... جاييكه حتي حرف زدن از آب و آبادي به يه افسانه مي مونست. من اين افسانه رو به چشم خودم ديدم تصور اون همه درخت با اون تركيبِ رنگيِ قشنگِ درختايِ ميوه غير ممكن بود. آباد كردن يه تيكه نمك زار شوره بسته حس خوشايندي داره. با اينكه خيلي خستم اما حسابي سرخوشم چون ذهنم پر شده از يه عالمه تصويرِ ناب با يه دنيا رنگِ شاد و زنده شبيه به تصاوير فيلماي پاراجانف. شايد ديدن يه باغ چيز چندان خارق العاده اي نباشه اما اين باغ يه باغ معمولي نبود بعد از ديدن چندين كيلومتر زمين قهوه اي و اُكر و خاكي رنگ با چند تا گُله خار و خَسَكِ بي مقدار پيدا شدن يه باغ انار احوال بيننده رو حسابي دگرگون مي كنه.

دو:

امروز توي مسير حسابي فرصت فكر كردن داشتم. حرف زدن انرژي رو تحليل مي بره و براي همين فقط سكوت بود، با ته رنگي از صداي كمرنگ حركت دوچرخه ها و اين بهترين زمان براي ارزيابي داده هاي ذهنيه. آندره مالرو اول كتاب ضدخاطراتش نوشته اي با اين مضمون داره كه فيل يه حيوون عجيب و غريبه با آرامش راه مي ره و هر از چندي مي ايسته، برمي گرده و به پشت سرش نگاه مي كنه تا ببينه در مسير حركتش چه كار كرده. لازمه گاهي آدمام برگردن و به راه طي شده نگاهي بندازن... راهي كه من طي كردم... اون مقداري از راه كه با زحمت طي كردم، حجم كتابايي كه مدت هاست خاك مي خورن، فيلمايي كه بايد ديده بشن، اطلاعات شلخته اي كه نياز به پردازش دارن همه و همه باعث مي شن بعضي از تصميمام رو عوض كنم.

سه:

وسوسه رفتن فروكش كرد. براي موندن بايد تمرين تحمل و صبر كرد چون قطعا روزاي بدتري در راهه. به قول دوستم تو اين برهوت پوست آدما رفته رفته كلفت ميشه.

چهار:

خواهر عزيزم كه از كل كائنات بيشتر دوستش دارم وقت برگشتن بهم گفت نوشته هام رو بعد از رفتن من برداشته و برده يه جايي كه دستم عمرا بهشون نمي رسه قايم كرده. گفت دلش نمي ياد خاطرات مشتركمون از كوي، از دوم خرداد، از درختاي توت و تنبيه هاي بابا به خاطر كاراي بدمون، از تونل ساختن زير برف، از روزاي زلزله بم، از بازي ايران و استراليا، از قتلاي زنجيره اي و... رو بريزم دور. به اين ترتيب الان يه قسمتي از وجود من يه جايي تو اين خونه قايم شده و من حسي شبيه به شرلوك هلمز دارم. شرلوك هلمز قدردان!

پنج:

فردا راس ساعت هشت استاد راهنمام رو مي بينم و احتمالا تاريخ دفاعم مشخص مي شه. چه آرامش عجيبي دارم!

 

+ نوشته شده در  شنبه هفتم مهر 1386ساعت 2:25  توسط باران  | 

امروز نوشته هاي قبليم رو مي خوندم. لابلاي يه عالمه دفتر، يه عالمه كاغذ كاهي رنگ و رو رفته، کلی شعر بود و چند تا هم داستان و يه سري نوشته هاي پراكنده از هر دري سخني، پخش و نامنظم. از بين همه يه داستان كوتاه سه قسمتي داشتم به اسم ماهي كه پارسال نوشته بودم و خيلي دوستش داشتم. دوباره خوندمش اما اصلا خوشم نيومد. يه حس بدي تو همه نوشته هام هست. من مضموناي قشنگو خراب مي كنم. چون نوشته هام بوي كافور مي ده. سرد و منجمده انگار نويسنده همين حالا از قبر بيرون اومده و شروع كرده به نوشتن. حسابي كفري شدم. هر كدوم از دفترا رو كه ورق مي زدم پر بود از تصاوير خاكستري. من يه جايي تو گذشته متوقف شدم و مهارت زندگي كردن تو لحظه حال رو از دست دادم و اين تو همه نوشته هام هست. مدتهاست دارم با خاطراتم زندگي مي كنم. هنوزم نمي فهمم چرا اين اتفاق افتاده بهش فكر كردم كه از كي. از كي اينطوري شد؟ از وقتي شهرم رو گذاشتم و اومدم تهران؟ به خاطر اينكه همه خوشي ها متعلق به زمان گذشته بود قبل از يه دوره اتفاق تلخ و حالا ديگه چيز دلخوش كنكي نيست كه ذهنم رو به خودش مشغول كنه؟ به خاطر اينكه انقدر تجربه هاي شيرين و خوشايند داشتم كه هيچ موضوع جديدي نمي تونه خوشحالم كنه؟ اينطوري نيست! من الان هم يه عالمه امكان خوشايند دارم پس چرا اون خاطرات قديم شيرين تر به نظر مي يان؟ تهران رو دوست دارم به خاطر مجموعه امكاناتي كه براي زندگي كردن با شيوه من توش مهياست اما چرا هر وقت به تهران فكر مي كنم يه نفرت عميق تو وجودم ريشه مي دوونه چرا هميشه حسرت برگشتن به شهري رو دارم كه امكانات اوليه انسانيم رو ازم مي گيره و من رو تبديل مي كنه به يه شبح؟ چرا با گذشته اي زندگي مي كنم كه اصلا هم شيرين نيست پره از اتفاقاي بد و تلخي كه زندگي الانم رو خراب مي كنه. اين شد كه يه تصميم جدي گرفتم. همه نوشته هامو با دقت و وسواس چيدم تو چند تا پاكت بزرگ و گذاشتم دم در. الانم مطمئنم كه ديگه نيست. خاطرات درخت انار بابا بزرگ، وسط بازي و هياهوي عصراي تابستون، روزاي شلوغ و خوش دبيرستان، نوشته هام در مورد كتاب قصه هايي كه خونده بودم، داستانايي كه از روي كتاباي چخوف كپي كرده بودم، يادداشت روزاي قبل از كنكور خاطرات تلخ و نوشته هايي كه پر بود از اشك و ماتم و تصاوير سياه همه و همه رفت. اين خورجين امام محمد غزالي كه همه جا وبال گردنم بود رو دادم به برادران زحمتكش شهرداري تا ببرن به اونجايي كه نمي دونم. هر چند خیلی سخته اما دارم تمرين مي كنم بهشون فكر نكنم. تمرين مي كنم براي نابود كردنشون غصه نخورم. شايد دلم براي شخصيتاي داستاناي بچه گانم تنگ بشه و براي بعضي از شعرام اما مهم نيست. مي خوام زنده باشم و چاره اي ندارم جز اينكه همه علايم زمانهاي از دست رفته كه نمي ذارن زندگي كنم رو بريزم تو آشغالي!   

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم مهر 1386ساعت 19:14  توسط باران  | 

ای آدمیان!

مرا به گریستن می آورید

رنج های من، همه از پریشانان این خانه خالی از آوازهاست.

بگو به آزردن که بر میآیید؟!....

از میون همه فیلم های بیضایی فقط مسافران رو ندیده بودم. یعنی نخواسته بودم ببینم. هر بار اولای فیلم رو می دیدم و بعدش طاقتم تموم می شد و قطعش می کردم. چه اصراری بود بیخود؟ مازوخیسم که نداشتم! تا اینکه دیشب تو یه مهمونی به خاطر معذوریت اخلاقی ناچار شدم فیلم رو تماشا کنم اونم تا آخرش! نمی دونم صاحبخونه سادیسم داشت که مجبورم کرد این فیلم رو ببینم یا خودم خوددرگیری داشتم که وسطای فیلم از خونه نزدم بیرون.

آیینه و زایش و آیین و شور زندگی و مرگ و باور مردگی و ایمان به زندگی و بازی خیلی خوب جمیله شیخی و باقی قضایا تو سرم بخوره. حسابی حالم گرفته شد و اصلا هم خوشم نیومد...

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم مهر 1386ساعت 12:49  توسط باران  | 

بيا بهت ياد بدم براي ني ني قشنگ و مو طلاييت لالايي بخوني، نترس ياد مي گيري، از حفظ كردن اون كتاباي بي قواره مباني هاريسون و لارسون با اون همه اسم درد بي درمون كه سخت تر نيست!

بيا با هم بريم چارباغ، بيا بريم مسجد جمعه، تا برات از ايوون شاگرد و اوسا بگم از گنبد تاج الملك، بعدش بگرديم تو كوچه پس كوچه هاي عهد بوق تا من مسجد و امامزاده و مناره و خونه گلي پيدا كنم و هي عكس بگيرم و تو بخندي به شيفتگي من به "يه مشت خرابه". بيا بريم چارباغ رو متر كنيم و بعدش خسته و كوفته دم موت بريم هشت بهشت بستني بخوريم و بعد تا خونه به ترك در و ديوار بخنديم. با هم بريم بيمارستان تا وقتي تو شيفت شبي تا صبح تو پاويون منتظر بشينيم تا اسمت رو صدا كنن و تو به وظيفه انسانيت عمل كني! و من كتاب داستان بخونم. بعدش خسته برگرديم خونه و من اداي بچه درسخونا رو در بيارم و همه دفتر و دستكامو رو پخش خونه كنم و خودم بشينم وسطشون به جاي درس خوندن گل و مرغ بكشم شعر بنويسم بالاي جزوه هام و تا تو مي ياي وانمود كنم به مساله حل كردن.

 بيا سراغم خودتو براي ماماني لوس كن تا راضي بشه منو همراهت ببري. از وقتي تو نيستي اصفهان رو دوست ندارم. انگار زاينده رودش از وسط يه عالمه قبرستون رد مي شه. قبرستونايي كه توشون خاطرات خوش منو تشييع مي كنن. انگار نه انگار كه چارباغ همون خيابونه و چنارا همون چنارا، برام اصفهان بدون تو بدون اون خونه قشنگي كه هر روز صبحش با صداي نفير وانك شروع مي شد، معنايي نداره. ديشب خواب ديدم هستي. تو خواب باورم شده بود كه برگشتي كه براي هميشه بموني. چه لحظه هاي خوبي بود. كاش بيدار نمي شدم و اون تلفن لعنتي داد و بيداد براه نمي نداخت تا دوباره دنيا بشه همون جهنمي كه تو چهار سال قبل بهم هديه كردي.

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم مهر 1386ساعت 2:15  توسط باران  |