تبليغاتX
نهان

نهان

یادداشتهای روزانه

هميشه خدا يه جاي بساط سور و طرب لنگه و فقط به خود آدميزاد بستگي داره كه بتونه به عيش بخش طربناك زندگي دل خوش كنه يا با طيش پاي لنگ كُميت روزگار،  زندگي رو به كام خودش زهر مكرر كنه. حكايت زندگي من اينه. لحظات طربناكي كه ياد گرفتم با خلاقانه ترين شكل ممكن فناشون كنم. مثلا همين روزايي كه دارم مي گذرونم بعد از عمري سپري كردن روزگار شطرنجي و خط كشي شده مدرسه و بعدشم دانشگاه و دوره هاي فشرده كاري كه بهم مهلت نمي دادن اون طوري كه دلم مي خواد زندگي كنم و اوقات بگذرونم تونستم شش ماه كامل مرخصي بگيرم و بست بشينم تو خونه و در تمام مدت به خوندن كتابايي بپردازم كه يه عمر آرزو داشتم با هر بهانه اي برم سر وقتشون و بالاخره تونستم براي يه موضوع پايان نامه كه كاملا با رشته درسيم بي ارتباطه خوندن اين كتابا رو بگنجونم تو برنامه زندگيم و اينطوري" منافع كوتاه مدتم رو در راستاي اهداف بلند مدتم" قرار بدم. اما با وجود مهيا شدن اين روزگار مفرح كه محصول همكاري پيدا و پنهان ابر و باد و... است، نتونستم به انبوه فعاليت هاي دوست داشتني اي كه دارم انجام مي دم دل خوش كنم بلكه دايم به پتك پايان نامه فكر مي كردم كه  مونده بالاي سرم تا يكي از همين روزا فرود بياد و اينطوري بود كه شش ماه خوش زندگيم در اضطراب مداوم سپري شد.

امروز صبح كه داشتم مقدمه رساله رو مي نوشتم، بعد از مدت ها به خودم گفتم به! عجب زمينه اي براي كيف كردن مهيا بوده و من استفاده نكردم. مدت هاست دارم دنبال رد بحران هاي آزادي، انديشيدن، قدرت، انتقال قدرت، حق و قانون در تاريخ ايران مي گردم و به بهانه اين مكاشفه كلي كتاب عتيقه خوندم. هرچند اين مكاشفات جايگاهي در رساله درسيم ندارن چون كلا و جزئا به درسم ربطي ندارن. اما حداقل الان براي خودم شادم اگر شده به مدت يك هفته! ايمان دارم كه بعد از يه هفته بخش مربوط به عذاب وجدان مغزم يه موضوع جذاب و جديد براي عذاب کشیدن پيدا ميكنه اما دست کم تا اون موقع مي تونم خودم رو تحويل بگيرم.

+ نوشته شده در  شنبه سی و یکم شهریور 1386ساعت 12:8  توسط باران  | 

"همه چيزها پر از خستگي ست كه انسان آن را بيان نتواند كرد"*

همه چيز به هم ريخته، اين دنياي منظم و دو دوتا چارتايي كه براي خودم خلق كرده بودم و از يه منطق متعين رياضي پيروي مي كرد، تبديل شده به يه مجموعه متناقض در هم جوش. هيچ چيز از هيچ منطق و نظامي پيروي نمي كنه. نمي دونم كجاي اين بازي اشتباه كردم. به بي خيالي احتياج دارم البته حداكثر يكي دو روز، فيلم مي بينم، رمان مي خونم و همه كاراي ممكن رو انجام مي دم تا بهش فكر نكنم.

* عهد عتيق،كتاب جامعه، باب اول

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم شهریور 1386ساعت 13:42  توسط باران  | 

لالای  لالا لالای لالا لالای لالا لا  لا لالا لالا لالا  لا  لاي لاي لالاي لالاي لاي لالاي لالالالاي

"حواست كجاست خانم؟"............."ديدين اصلا نگاه نمي ......"

صداها محو مي شن لابلاي بوي اگزوز، لابلاي آشوب. درآمد چارگاه نفير مي کشه، تمام شب، تمام روز

"خانم اين قرصا آمريكاييه ديگه وارد نمي شن...ايشالا چند وقت ديگه خودشون مي يان، می یارن......".............." ما زندگيمون رو مي كنيم به ما چه كي چه كار...چه فرقي داره كي.......".احمدی ن.............. " ساركوزي گفته من حاضر نيستم اشتباهي كه شيراك سر مساله عراق كرد رو در مورد قضيه ايران تكرار كنم"............." قيمت نفت به مرز هشتاد دلار رسيد. "

كلمه ها در بحر متقارب كنار هم جفت و جور مي شن، هواي شاهنامه داره دلم. اسب، صداي شمشير، خفتان رزم، ....

".... سَرِ پُر خِرَد پُر زِ پِيكارو كرد..."

ماشين خيابون رو رد مي شه ، پياده بر مي گردم، پاي روزنامه فروشي .........كيهان، همه چيز در مورد يانگوم، الهم عجل لِ ....

"دن كيشوت اگه بود مي زد به قلب راكتوراي اتمي"...." بيا عادل مگه روزنامه اي مونده؟ چيه هي مي موني؟ ديره"..." مي خوام ببينم امروز چي [....] زده "          " اِ به به همكار چله نشين خودمون، چله اندوهان به شادي يكساع .....؟"

" اول شما خانم " 

" بفرماييد تو اتاق كنفرانس خانم "

 " آقايون، خانم طاعات و عباداتتون قبول... انشاءالله در اين ماه رحمت و بركت...... خوان گسترده اللهي......".................. " ..........اين يكي از پروژه هاي بزرگ مشترك بين ما و شهرداري..... مسجد شاه، بله ببخشيد ....امام.... اسلايد بعدي... اسلايد بعدي لطفا...در مورد احيا...."

صداي زنگ دار آقاي رييس خط مي كشه رو درآمد چارگاه، آقاي حيدريان تو كاغذاي كاهي رنگ، دريا مي كشه و من آشوبم،.........

حرف مي زنه، حرف مي زنم، حرف كه مي زنم نگاه ها به زمين خيره ست، نقالي مي كنم در بحر متقارب، به ديوار خيره مي شن تا من روايت كنم. رستم خواني مي كنم، پرده عوض مي شه، پرده ها موج بر ميدارن، صفحه سياه مي شه و صداي من بلند و محكم مي پيچه توي هوا ....

"ان شاءالله من بعد.... "

"خانم بعد از صورت جلسه .......بیایید دفتر رياست.... "............." آخه امروز؟ روسري رنگي؟ مانتوي سفيد؟...."

"بچه ها سرهر چارراهي چارتا موندن كه نكنه بري جهنم.......... هو هو شنيدين بچه ها يكي از مراجع تقليد گفته خوردن آب اگر براي رفع تشنگي نباشه.........خانم مهندس شما كه حتما مي ري بهشت........ سنگ اينا رو يه جوري به سینه....... رفتي سعايت ما رو نكني ها....... ها ها "

كلمه ها به هم مي ريزن، تشنم، ديواراي سرخ و سياه ،...... درآمد چارگاه بلندتر و بلندتر.... من خوابم مي ياد، خوابم مي ياد من، چند شبه نخوا...

" راي دادگاه تاج زاده رو شنيدي؟"..........................." طالباني گفته تعجب ميكنم ...با كدوم منابع..؟ " ......................." حتي عبدالله گل هم تو ........"....................."نامه روز بيست و سه مرداد كاشاني،....انقلاب ايران.......هنوز يه سري مسايل مبهمه كه تو هم... "....."آخه تو چه كاره اي؟...."............." براي جنتيفيكيشن اون بافت نياز به ....اين بخش ....." ..............." اين انتگرال رو تو مي توني... سوال امتحان رضوا. "......................" بگيد اون صدا رو خفه كنن سوهان مي كشه روي روح...."

قدم نزنیم خستم.خيابونا پره از بوي آش، بوي حليم من گرسنم. باید برم....... بسه

 "چه نتيجه اي آخه....بی احساس! تكليفت معلوم نيست؟..............اون دوازده تا چه گلي به سر تو.....كه اين هفت تا به سر من....؟".................." سردي مث يخ........ زمستونه.... بايد  تو .....همش بهانه ... روشنفكر... ادعا...هزار و چارصد سال بدهي ما، بداخلاق.... "

قطره ها از ظرف پلاستيكي مي ريزن پايين، با ضرباهنگ فعولن فعولن.... ، رگم مي سوزه، يخ مي زنم،............تب دارم، مي سوزم، مي لرزم، هذيون مي بينم، هذيون مي شنوم، چارگاه، ايران، رآكتور آب سنگين.....تهمتن ....موسی كاظم، اسماعيل، باطنی........ مي خوابم ، مي خوابم، مي خوابم، خواب مي بينم. در خواب چارگاه مي نوازن.......

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم شهریور 1386ساعت 0:23  توسط باران  | 

من محكومِ هميشهِ ي تاريخم و نمي دونم قراره از چي دفاع كنم. همه چي لابه لايِ يه هزار تويِ پيچيده گم شده و من بيخود نبشِِ قبر كردم. نمي دونم وقتي ايستادم پشت اون تريبون از چي بايد حرف بزنم. نمي دونم كجاي اين تصويرِ سياه رو بازنمايي كنم و بعد با افتخار بگم بله خانم ها و آقايون اين دستاوردِ بزرگِ ملتِ مجنون ماست و بايد اينطوري حفظش كنيم. چقدر ترسناكه دفاع كردن از يه موضوعِ موهوم اونهم روبروي آدمايِ ابلهي كه مترصدن تا لرزش صدام رو بشنون و لذت ببرن از قدرتي كه اونا رو بدون اين كه صلاحيت داشته باشن پشت اون صندليا نشونده. لذت ببرن از ديدن يه شاگرد پر حرف و مصيبت كه حالا اون بالا ايستاده و كلمات تو دهنش منجمد شدن و در جواب هر سوال اول تصميم مي گيره داد بزنه اما بلافاصله تبديل مي شه به ماست! دفاع كردن از طرز تفكري كه پيش از بيان محكومه ديوانگي نيست؟ مي ترسم از اينكه وسط اين نبشِ قبر ، قبرِ خودم رو مهيا كرده باشم.

يه هفته است خودكارِ قرمز دست گرفتم و زير تك تكِ جمله هايي كه بايد حذف بشن خط مي كشم. رسالم تبديل شده به پرچمِ عاشورا از بس خطِ سرخ كشيدم.... نا گفته معلومه دارم چه شيرِ بي يال و دم و اِشكمي خلق مي كنم. بايد حاصلِ زحماتم رو بدم به استادم تا بازم يكي از اون نگاهايِ عاقل اندر سفيهش رو حوالم كنه و با ادله بسيار محكم بهم ثابت كنه كه مشقِ ننوشته غلط نداره و منم هي و هي براش كاغذ سياه كنم، كاغذايي كه پُرن از اراجيفِ تكراري اي كه هم اون شنيده و هم من و اين دقيقا مي شه مشق ننوشته اي كه استاد مي خواد! لاطائلاتي كه صد مَنِش به زحمت يه غاز مي ارزه و تازه اگه اين كار رو كردم مي شم يه شاگردِ خوب، متين و موقر و استاد پسند كه مي تونم با خيال راحت برم پشت تريبون وايسم و يه سري وقايع نگاري دروغ رو ببندم به ناف پنج شيش تا مضمونِ بي ربط و يه سري عكسِ سه در چهارِ مكش مرگِ من هم از بزرگان و فضلا و شاهكارهاشون- البته با افكتهايِ جينگول وينگول نرم افزار آفيس- نشون بدم تا اون عده اي كه پايين نشستن فرياد به به و اَه اَهشون به هوا بره و بعد بيان تو سالن و بگن " بله دخترم زحمت كشيدين ....." بايد انتخاب كنم بين راهي كه آقاي دكتر نشونم مي ده و راه خودم كه به گمونم يه جور تورِ "هم فال و هم تماشاي ِ تركستانه"!

خيلي سخته. شدم كانهو درخت گلابي يك هفته است نوشته هاي قبليم رو تكرار مي كنم كارم شده يه جور مشق خوشنويسي تمرين سين كشيده و ب پنج نقطه اي و ...

نمي دونم! گيجم شايد دارم يه كم پياز داغ قضيه رو زياد مي كنم شايدم نه واقعا اون روز يه اتفاق جذاب رخ بده كه ممكنه اولش اشكم رو در بياره اما بعدا يه عمر مايه خنديدنم رو فراهم مي كنه.... چه مي دونم ...  بايد يه راهي پيدا كنم. حتما مي شه يه فكري به حال اين بازي صوري بي مزه كرد! ... خدا آخر و عاقبت همه رو ختم به خير كناد!!

پی نوشت: امروز مشخص شد تاریخ دفاعم آخرای آبانه می رم با خیال راحت دو ماه مشق خط می کنم این بی ثمری هم عالمی داره

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم شهریور 1386ساعت 2:42  توسط باران  | 

 

سالهاست آزادی از ما جدا شده، از خیلی وقت پیش، اصلا از همون وقتی که ساخته شد. اون کمربندی که دورش کشیدن از زندگی روزمره مردم جداش کرد و کم کم بساطش تعطیل شد و تبدیل شد به فراموشخانه ای که درش به روی هیچ کس گشوده نبود!

کم کم هی نم کشید و نم کشید تا دونه دونه سنگای قشنگی که با ظرافت ساخته بودنش بریزه پایین و قامتش شوره ببنده. اون کمربند زشت و سیاه هی پهن تر و پهن تر شد، اول یکی بعد دوتا، بعد زیر زمین، انقدر که اون وسط تنها موند میون حلقه های سیاهی که مثل افعی به دور گنج پیچ و تاب خورده بودن و اگه تصمیم می گرفتی به سمتش بری تا به "قامت بلند و آزادش" نیم نگاهی از سر شوق بندازی، اسیر چنبره اون مارهای زشت می شدی.

خراب تر و خراب تر می شد، اما بود، همین که به انقلاب می رسیدی سواد آزادی از دور مشخص بود، هر چند محو، هر چند مبهم، اما همین سواد دور دست هم ....

آزادی

راستی می خواید با آزادی ما چکار کنید؟ چرا اون هیکل سفید و قشنگ رو محصور کردید بین همهمه تبلیغات تا بیشتر از زندگی شهر دور بشه؟ کسی می دونه وسط گود آزادی چه خبره؟ کسی می دونه قامت زیبای اون درختهای باشکوه برای چی به خاک افتاده؟ آیا سواد آزادی از این هم محوتر می شه؟

 

پی نوشت: مجموعه آزادی یا شهیاد آریا مهر در دوره پهلوی دوم بوسیله حسین امانت طراحی شد، مجموعه عظیم فرهنگی موزه ای برج آزادی سالهاست به دلایلی نا مشخص تعطیله.کاش می شد دست و دلمون برای برخورد با آثاری که شناسنامه ملی دارن اندکی بیشتر بلرزه، اما دریغ ...

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم شهریور 1386ساعت 15:56  توسط باران  | 

پیرِ خِرد یک نفس آسوده بود

خلوت فرموده بود

 کودکِ دل رفت و دو زانو نشست

 مستِ مست

 گفت: تو را فرصت تعلیم هست؟

گفت: هست

گفت: که ای خسته ترین رهنورد

سوخته و ساخته گرم و سرد

بر رخت از گردش ایام گرد

چیست برازنده بالای مرد؟

گفت: درد

گفت: چه بود ای همه دانندگی

راست ترین راستیِ زندگی؟

پیر که اسرارِ خِرد خوانده بود

سخت در اندیشه فرومانده بود

ناگه از شاخه ای افتاد برگ

گفت: مرگ

شعر از هاشم جاوید

+ نوشته شده در  شنبه دهم شهریور 1386ساعت 1:18  توسط باران  | 

فردا می رم سفر. دوباره همه اتوبان تهران قم رو با دقت نگاه می کنم تا مثل همه این هشت سال شیارای خشک اون تپه های بازمونده از شکوه دریای تتیس رو به خاطر بسپرم. من برای رسیدن به شهرم باید  از یه عالمه کوه و دشت بگذرم تا بالاخره سواد شهر بعد از یه پیچ معلوم بشه.یه عالمه نور که سو سو می زنن با سایه با عظمت کوه بالای سر خونه ها. بهم خوش می گذره مطمئنم! به شما هم خوش بگذره.

+ نوشته شده در  سه شنبه ششم شهریور 1386ساعت 2:3  توسط باران  | 

 

"در بسته شد"

و صدای ناله چهار قفل زنگ زده

در انتهای شب

+ نوشته شده در  شنبه سوم شهریور 1386ساعت 3:35  توسط باران  |