این چه کنایتیه با من؟ باران و چشمانِ خشکیده؟! چرا نمی تونم اشک بریزم؟ دلم می خواد گریه کنم. دلم می خواد اشک بریزم اینقدر که این فلات خشک و نمک بسته و شوریده رو دوباره در اعماقِ خوابِ دریایِ تتیس غرقه کنم. تا خدای تیشتر رو با نم چشمم شرمنده کنم از اینکه آب بروی سرزمین من بسته. مگه نه این که من بارونم!؟
من هم رفتم رفیق! همین؟ یه جمله خبری ساده با چهار کلمه ناقابل و یک علامت تعجب. با فعلی قاطع که خبر از وقوع انجام عملی در گذشته می ده! با ضرباهنگی خشک و بیرحم! من هم رفتم!موهبتی پیش کش به دوستی دیرینه! و همه می رن. بی اینکه حتی به برگشتن فکر کنن. همه می رن و هر کس فکر می کنه باید بار خودش رو ببنده و هر کس فکر می کنه قرار نیست اینجا اتفاقی بیفته و بقیه هم قرار نیست کاری بکنن و هرکس ایران رو میذاره باخیالِ خوابِ چتربازایِ آمریکایی و هر کس که رفت وقتی پاش به اون طرفِ آبها رسید در بهترین حالت ممکن می شه علی افشاری و هر کس رفت تصویری که از این فلاتِ گرم و شوریده به مردمانِ خردمند و باهوش و آزادی طلب و انسان دوست و اهل دغدغۀ آمریکایی میده می شه تصویری مثل بادبادک باز ِ خالد حسینی و یا مثل وصف لولیتا خوانی در تهران وهر کس رفت فکر میکنه دزدی فقط کار آقای میم در کمپانی های بزرگ نیشکر و شکره دزدی فقط به مال و اموال باد آورده آقای ی مربوط می شه. دزدی فقط مال سین و دار و دسته الفه دزدی تو قراردادای ترکمانچای و گلستانِ که تازه بستیم و یادش میره خودش با پول نفت درس خونده و یادش رفته هر کدوممون بلدیم به قدر جیبمون چپاول کنیم به قدر وسعمون و هر کس می ره تصور می کنه عقب موندگی ما تقصیر ناصرالدین شاه و مظفرالدین شاه و .....و..... است بی اینکه به سهم خودش این وسط فکری بکنه ....
بهارِ من یادت رفت تو بهترین دانشگاهِ ایران درس خوندی؟ بهارِ من یادت رفت می خواستیم خانم مهندس شیم و برگردیم به ده کورَمون ؟ پشتِ کوه؟ همون جایی که توش به دنیا اومدیم که تو سرمایِ سی درجه زیرِ صفرش درس خوندیم و دستامون از سرمایِ هوا ترک خورد و هر روز رو پوستِ لُختِ دستامون خون دلمه می بست؟ و اگر می خواستیم به پول پدرمون برای درس خوندن فکر کنیم الان هر دومون مفتخر بودیم به مدرکِ سیکل از کلاسِ علمِ هپروت! بهارِمن با رفتنِ تو زندگیِ من تو این روزایِ تلخِ لعنتی چه خزونی می شه!
بهارِ من بهم بگو این گربۀ بیچارۀ تکه تکه شده که بیدادِ ترک و تازی و مغول و غز و فرنگ براش رمقی بازی نگذاشته چه کرده. بهم بگو یادت رفت مجلس شاهنامه خونیمون رو یادت رفت تو هم از شنیدن اون ناله محزون که سرگذشت ایران ما بود اشک می ریختی؟ و ای کاش فردوسی نبود و ای کاش شاهنامه نبود و ای کاش کسی ما رو تشویق به بَر کردن شعر شاهنامه نمی کرد تا احساسِ پهلوانی نمی کردیم و باور می کردیم این زمینِ بی تاریخ جایِ موندن نیست! بهم بگو این خاک چقدر باید زخم بخوره تا ما خجالت بکشیم؟ نگو که کاره ای نیستیم که این دون کیشوتی که به جنگِ همۀ جهان رفته ماحصل بصیرتِ نداشتۀ نسلِ من و توِ و افسوس که دیوِ این دون کیشوت کجا و آسیابهایِ بادی کجا؟!
بهار من نوشتی که من هم بیام! نوشتی راحت می تونم بورس بگیرم! نوشتی اینجا جای موندن نیست که "موطن آدمی درقلب کسانیست که دوستش می دارند" که موطن تو جاییکه که اندیشه آدمی بی ارج نباشه و دور فلک زمامِ مراد رو به دستِ مردمِ نادان نداده باشه. و فلک در موطن جدید تو زمام ِ مراد رو به چه خردمندی داده! که آزادی رو در طبقی از گلهای نوشکفته به مردم کشورهایی مثل کشور من هبه می کنه!! نوشته بودی طاقتِ اینهمه بیداد رو نداری و از بیدادی که دیدی به چه دادشاهِ دادگری پناه بردی!
بهارِ من نوشتی که من هم بیام! چطور از این اقیانوس آب بگذرم؟ و قبر خواهرام رو این طرف تنها بگذارم. کاش می فهمیدی که اون چهار سنگ قبر من رو به این زمین پیچان و ناآرام چهار میخ کردن. و من در سرزمینی می مونم که برای بُن دَهِش بر روی خاکش عزیزترین اسماعیل وجودم رو قربانی کردم.
بهارِ من چطور بیام؟ توانِ من به قدرِ اطلس نیست! بهار، من تاب این بار غربت و گذشتن از اون آبهای بزرگ رو ندارم و موطن من دقیقا همین جاست جایی که باید برای آزادی جنگید چون من یاد نگرفتم سر سفره آماده دیگران بشینم. موطن من دقیقا همین جاست چون من به بادیه جهل خودم با این زمینهای خشک و شوره بسته عادت کردم و از من مخواه که این بادیه رو رها کنم و دجله و فرات قصر خلافتی که تو یافتی رو ببینم. که افق فهم من و شیر و شتر و شپش کجا و اون جهانِ برجهایِ چندگانۀ بلند کجا؟!
بهارِمن موطن من همین جاست اینجا وسط این بیابون با واحه هایی که تو این برهوتِ لعنتی پیدا کردم. با حلقه هایِ کوچکی که مثل حلقه هایِ لولیتا خوانی نیست!!! با حلقه هایی که دغدغه این وطنِ بیمار و محتضر رو دارن. با بچه هایی که قسم خوردن به هر قیمتی اینجا بمونن و به هر قیمتی درس بخونن و به هر قیمتی کتاب بخونن.
بهارِمن به یاد همه روزهایِ دوستیمون فقط برام دعا کن. دعا کن بتونم گریه کنم دعا کن بتونم فریاد بزنم تا راحت تر همه مصیبت هایِ این ده سال رو تحمل کنم. بهارِ من می دونم از دستم دل چرکین خواهی شد وقتی این دردنامه رو بخونی اما اگر نمی گفتم این درد غده ای می شد از قلبم و همه جسمم رو به زخم ِ کینه مجروح می کرد.
بهار، من همین جا می مونم تو همین خرابه بهار موطن من این خاکِ موطن من، خانه وجودِ من زبانِ فارسیه. من این شیوه دَری رو بیشتر از همه نعمتهای خدا دوست دارم و چطور این شیوه دری رو کنار بگذارم و با زبانی دیگه زندگی کنم؟ بین مردمی راه برم که نه حافظ، نه مولوی، نه فردوسی و نه خداوندگار زیست جهانِ من، سعدی رو نمی شناسن.
بهارِمن هرچند بی تو بلد نیستم نفس بکشم اما یاد خواهم گرفت که همه زندگیِ من تحملِ مدامِ نابودیِ همه اون چیزهاییه که دوستشون دارم و من بر نابودی بهار هم صبر خواهم کرد. و بارانِ بهاریِ دوستان، باران خواهد ماند بی بهار. یا با بهار خارا و بهار عرب و بهار ِ ....