تبليغاتX
نهان

نهان

یادداشتهای روزانه

بالاخره امروز بعد از چهار روز متوالی رفتن به اون مصیبتکده ای که فضلا بهش دانشکده می گن و البته برای تنویر اذهان باید ذکر کنم که توفیر چندانی با سبزه میدون نداره استاد گرامی بار عام داد و مشتی از رعایای حقیر رو به حضور پذیرفت. آقا چهار روز متوالی راس ساعت هشت باهام قرار گذاشت و هر روز تا ساعت دوازده معطلم می کرد و بعد زنگ می زد و می گفت: یادم رفته بود، یا امروز کاری پیش اومد. جالب تر از لطف استاد اینکه این حقیر هر روز راس ساعت هشت روبروی دفتر استاد حضور داشتم و اصلا هم تصمیم نگرفتم روز دوم یا سوم یا چهارم یه ذره دیرتر برسم. انقدری که منشی استاد لطف فرمود و بنده رو به لقب پرنده داخل ساعت ملقب کرد! نکته دیگه اینکه در این موارد که باید آدم از ادبیات خاصی برای گفتگو با زمین و زمان استفاده کنه من به شدت متین و مودب می شم. دوستم معتقده بعضی از موجودات آفریده شدن تا ترکیب کاملی از یک مجسمه بلاهت رو به نمایش بذارن و اصلا فکر نکنید این حرفش طعنه ای به من بوده باشه!

خلاصه اینکه امروز هم جناب دکتر دیر اومد و بعد، ساعت نه و نیم در حالیکه اصلا وانمود نمی کرد به عجله داشتن یا ناراحت بودن از بدقولی و غیره به آهستگی پله ها رو پایین اومد، شیش هفت تا تلفن جواب داد و بعد از ته اتاقش صدا زد:" بیا تو بینم چیکار داری" ومن رفتم تو و بعد بهم یه ربع وقت داد تا ماحصل چند هفته کار مداوم شبانه روزی رو به عرضشون برسونم و بعد از عرایض من در چند دقیقه کلیه منظومه ای که ساخته بودم رو درب و داغون کرد! و برای توجیه گفتار نغزش هم یه شعر از حضرت مولانا خوند با این مضمون:

چند و چند از منطق یونانیان   منطق ایمانیان را هم بخوان

واین دقیقا یعنی اینکه دیگه بحث نکن، برو دنبال کارت بینم حوصله ندارم. کاش می تونستم توصیف کنم چه حالی دارم، آها یه شعری هست که خدایا به کجای این شب تیره بیاویزم قبای ژنده خود را. آره فکر کنم این شعر کاملا مناسبه برای بیان سردرگمیم. نمی فهمم ابزار شناختش چیه، نمی فهمم مایه های شناخت من رو با چه معیاری ارزیابی می کنه، خدای من منطق ایمانیان چیه؟ جایی مدون شده؟ مبانی نظری خاصی داره؟ من مهارت گفتگو با کسی که چنین منطقی داره رو از کجا باید یاد بگیرم؟ گیج شدم، باید تو دیوان حافظ و سعدی و مثنوی دنبالش بگردم؟ یا عرفان بخونم یا تصوف؟ یا با اون حرفایی که اون میزد تو مانویت یا آیین های میترایی؟ چه مشکل عجیبی دارم من!

به شدت به خواب احتیاج دارم، شاید برای تجدید نیرو بعد از اینهمه کار و شاید برای اینکه حداقل چهار، پنج ساعت از فکر کردن به این موضوع خلاص بشم.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام مرداد 1386ساعت 12:46  توسط باران  | 

ده سال گذشته از آخرین باری که دیدمت ده سال تمام "بی هیچ بیش و کم". ده سال گذشته و می ترسم از اینکه بعضی روز ها نقش چهرت رو فراموش می کنم و رنگ چشمهاتو. سبز بود یا کبود؟

ده سال گذشته و هنوز هم از آیینه می ترسم. بخاطر شباهتم  به تو. ده سال گذشته و هنوز هم از دیدن دستهام واهمه دارم . از دیدن شباهتشون به دستهای تو. ده سال گذشته و هنوز هم اون روز عصر رو از یاد نمی برم. من بودم و تو و پل. باد سرد و وحشی مردم رو فراری داده بود و من تو که شیفته سرما بودیم و برف ایستاده بودیم کنار پل. و بعد تو رفتی و سی و سه دریچه منتظر رفتن تو رو قاب گرفت و من ایستادم و همه اون سی و سه قاب رو به خاطر سپردم با حضور تو در هر قاب.

وعده کرده بودیم کنار پل. وقتی هوا گرم شد. وقتی درختهای زیبای چهار باغ برگ داد، وقتی دوباره چهارباغ مسقف شد و برای حضور تو طاق نصرت بست.

 ده بهار و تابستونه درختهای چهارباغ  برگ می دن و تن  به خزون میسپرن. اما تو عهد شکستی. تو عهد شکستی. تا من بمونم و چهارباغ و پل با سی قاب خالی از حضور تو! تو عهد شکستی و رفتی اینقدر دور که عطر موهات و لبخند گرمت رو از یادم بردم. اینقدر دور که خیال بازگشتت حتی به باور خوابهام هم در نمی یاد. برگرد.

برگرد نه به خاطر من به خاطر اون سی و سه قاب خالی برگرد که منتظر ایستادن. ده سال انتظار تا من و تو برگردیم و من رقص حرکت تو رو میون اون سی و سه قاب خالی تماشا کنم.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم مرداد 1386ساعت 21:48  توسط باران  | 

نمی دونم چند وقت دیگه ممکنه بگذره تا یه شب قلبم توی خواب از تپیدن وایسه از وحشتی که همه جسمم رو در بر می گیره و مچاله می کنه. تا اون بغض همیشه سرکوب شده با صدای فریادی بترکه. نمی دونم این قلب بینوایی که یکی در میون و اونم با دعای خیر مامان و به خاطر چشمای خیس بابا می زنه چقدر دیگه طاقت می یاره تا اون تصاویر عبوس و سیاه رو تحمل کنه. اونهمه شوره زار و اونهمه گرما و اونهمه کویر و اونهمه تشنگی رو! چرا همه جا به رنگ خون در اومده و همه تصاویر با اجساد متعفن و بادکرده و متلاشی انباشته شده؟ و باد، اون باد وحشی دیوونه از من چی می خواد؟ چرا من رو اینهمه می ترسونه. اینقدر که از وحشت و ترس بی حس می شم؟ چرا نمی تونم حرکت کنم؟ پاهامو کدوم طلسم و کدوم نفرین اونطوری به زمین محکم می کنه؟ چرا این نیمه تاریک دست از سرم بر نمیداره؟ چرا با این واژه های سخت و فهم ناشدنی با من حرف می زنه؟ چرا هر شب باید با ضربه های دردناک سیلی از خواب بیدار شم؟ و جای پنج انگشت سرخ رو گونه هام بی قرارم کنه؟ چی هست تو این زندگی که خاتمه دادن بهش رو اینهمه سخت می کنه؟ کاش واقعا منطقه ممنوعه ای وجود داشت شک نکن که بدون ملاحظه همه پرتگاههای هول و بیم و عذابش به شکار ایمان می رفتم که من قمار نمی شناسم. ای کاش می تونستم دم به دمِ این بیست و شش بهار رو یکجا بر سرت فریاد بزنم. ای کاش من رو از اون بهشت بلاهت بیرون نمی کردی، سوگند می خورم که هر روز اون اوراد رو برات سی و چهار مرتبه رج می زدم. ای کاش این خطا بر قلم صنع تو نمی رفت و این آفرینۀ ناساز رو تو دستگاه آفرینشت به هم نمی رسوندی تا این همه بر تشریف والای خداوندیت خرده نگیره. ای کاش این اشکها دست از این انجماد طولانی بر می داشتن و فرو می ریختن. ای کاش امیدی به فرج بعد از این شدت بود!!

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم مرداد 1386ساعت 15:28  توسط باران  | 

این چه کنایتیه با من؟ باران و چشمانِ خشکیده؟! چرا نمی تونم اشک بریزم؟ دلم می خواد گریه کنم. دلم می خواد اشک بریزم اینقدر که این فلات خشک و نمک بسته و شوریده رو دوباره در اعماقِ خوابِ دریایِ تتیس غرقه کنم. تا خدای تیشتر رو با نم چشمم شرمنده کنم از اینکه آب بروی سرزمین من بسته. مگه نه این که من بارونم!؟

من هم رفتم رفیق! همین؟ یه جمله خبری ساده با چهار کلمه ناقابل و یک علامت تعجب. با فعلی قاطع که خبر از وقوع انجام عملی در گذشته می ده! با ضرباهنگی خشک و بیرحم! من هم رفتم!موهبتی پیش کش به دوستی دیرینه! و همه می رن. بی اینکه حتی به برگشتن فکر کنن. همه می رن و هر کس فکر می کنه باید بار خودش رو ببنده و هر کس فکر می کنه قرار نیست اینجا اتفاقی بیفته و بقیه هم قرار نیست کاری بکنن و هرکس ایران رو میذاره باخیالِ خوابِ چتربازایِ آمریکایی و هر کس که رفت وقتی پاش به اون طرفِ آبها رسید در بهترین حالت ممکن می شه علی افشاری و هر کس رفت تصویری که از این فلاتِ گرم و شوریده به مردمانِ خردمند و باهوش و آزادی طلب و انسان دوست و اهل دغدغۀ آمریکایی میده می شه تصویری مثل بادبادک باز ِ خالد حسینی و یا مثل وصف لولیتا خوانی در تهران وهر کس رفت فکر میکنه دزدی فقط کار آقای میم در کمپانی های بزرگ نیشکر و شکره  دزدی فقط به مال و اموال باد آورده آقای ی مربوط می شه. دزدی فقط مال سین و دار و دسته الفه دزدی تو قراردادای ترکمانچای و گلستانِ که تازه بستیم و یادش میره خودش با پول نفت درس خونده و یادش رفته هر کدوممون بلدیم به قدر جیبمون چپاول کنیم به قدر وسعمون و هر کس می ره تصور می کنه عقب موندگی ما تقصیر ناصرالدین شاه و مظفرالدین شاه و .....و.....  است بی اینکه به سهم خودش این وسط فکری بکنه ....

 بهارِ من یادت رفت تو بهترین دانشگاهِ ایران درس خوندی؟ بهارِ من یادت رفت می خواستیم خانم مهندس شیم و برگردیم به ده کورَمون ؟ پشتِ کوه؟ همون جایی که توش به دنیا اومدیم که تو سرمایِ سی درجه زیرِ صفرش درس خوندیم و دستامون از سرمایِ هوا ترک خورد و هر روز رو پوستِ لُختِ دستامون خون دلمه می بست؟ و اگر می خواستیم به پول پدرمون برای درس خوندن فکر کنیم الان هر دومون مفتخر بودیم به مدرکِ سیکل از کلاسِ علمِ هپروت! بهارِمن با رفتنِ تو زندگیِ من تو این روزایِ تلخِ لعنتی چه خزونی می شه!

بهارِ من بهم بگو این گربۀ بیچارۀ تکه تکه شده که بیدادِ ترک و تازی و مغول و غز و فرنگ براش رمقی بازی نگذاشته چه کرده. بهم بگو یادت رفت مجلس شاهنامه خونیمون رو یادت رفت تو هم از شنیدن اون ناله محزون که سرگذشت ایران ما بود اشک می ریختی؟ و ای کاش فردوسی نبود و ای کاش شاهنامه نبود و ای کاش کسی ما رو تشویق به بَر کردن شعر شاهنامه نمی کرد تا احساسِ پهلوانی نمی کردیم و باور می کردیم این زمینِ بی تاریخ جایِ موندن نیست! بهم بگو این خاک چقدر باید زخم بخوره تا ما خجالت بکشیم؟ نگو که کاره ای نیستیم که این دون کیشوتی که به جنگِ همۀ جهان رفته ماحصل بصیرتِ نداشتۀ نسلِ من و توِ و افسوس که دیوِ این دون کیشوت کجا و آسیابهایِ بادی کجا؟!

بهار من نوشتی که من هم بیام! نوشتی راحت می تونم بورس بگیرم! نوشتی اینجا جای موندن نیست که "موطن آدمی درقلب کسانیست که دوستش می دارند" که موطن تو جاییکه که اندیشه آدمی بی ارج نباشه و دور فلک زمامِ مراد رو به دستِ مردمِ نادان نداده باشه. و فلک در موطن جدید تو  زمام ِ مراد رو به چه خردمندی داده! که آزادی رو در طبقی از گلهای نوشکفته به مردم کشورهایی مثل کشور من هبه می کنه!! نوشته بودی طاقتِ اینهمه بیداد رو نداری و از بیدادی که دیدی به چه دادشاهِ دادگری پناه بردی!

بهارِ من نوشتی که من هم بیام! چطور از این اقیانوس آب بگذرم؟ و قبر خواهرام رو این طرف تنها بگذارم. کاش می فهمیدی که اون چهار سنگ قبر من رو به این زمین پیچان و ناآرام چهار میخ کردن. و من در سرزمینی می مونم که برای بُن دَهِش بر روی خاکش عزیزترین اسماعیل وجودم رو قربانی کردم.

بهارِ من چطور بیام؟ توانِ من به قدرِ اطلس نیست! بهار، من تاب این بار غربت و گذشتن از اون آبهای بزرگ رو ندارم و موطن من دقیقا همین جاست جایی که باید برای آزادی جنگید چون من یاد نگرفتم سر سفره آماده دیگران بشینم. موطن من دقیقا همین جاست چون من به بادیه جهل خودم با این زمینهای خشک و شوره بسته عادت کردم و از من مخواه که این بادیه رو رها کنم و دجله و فرات قصر خلافتی که تو یافتی رو ببینم. که افق فهم من و شیر و شتر و شپش کجا و اون جهانِ برجهایِ چندگانۀ بلند کجا؟!

بهارِمن موطن من همین جاست اینجا وسط این بیابون با واحه هایی که تو این برهوتِ لعنتی پیدا کردم. با حلقه هایِ کوچکی که مثل حلقه هایِ لولیتا خوانی نیست!!! با حلقه هایی که دغدغه این وطنِ بیمار و محتضر رو دارن. با بچه هایی که قسم خوردن به هر قیمتی اینجا بمونن و به هر قیمتی درس بخونن و به هر قیمتی کتاب بخونن.

بهارِمن به یاد همه روزهایِ دوستیمون فقط برام دعا کن. دعا کن  بتونم گریه کنم دعا کن بتونم فریاد بزنم تا راحت تر همه مصیبت هایِ این ده سال رو تحمل کنم. بهارِ من می دونم از دستم دل چرکین خواهی شد وقتی این دردنامه رو بخونی اما اگر نمی گفتم این درد غده ای می شد از قلبم و همه جسمم رو به زخم ِ کینه مجروح می کرد.

بهار، من همین جا می مونم تو همین خرابه بهار موطن من این خاکِ موطن من، خانه وجودِ من زبانِ فارسیه. من این شیوه دَری رو بیشتر از همه نعمتهای خدا دوست دارم و چطور این شیوه دری رو کنار بگذارم و با زبانی دیگه زندگی کنم؟ بین مردمی راه برم که نه حافظ، نه مولوی، نه فردوسی و نه خداوندگار زیست جهانِ من، سعدی رو نمی شناسن.

بهارِمن هرچند بی تو بلد نیستم نفس بکشم اما یاد خواهم گرفت که همه زندگیِ من تحملِ مدامِ نابودیِ همه اون چیزهاییه که دوستشون دارم و من بر نابودی بهار هم صبر خواهم کرد. و بارانِ بهاریِ دوستان، باران خواهد ماند بی بهار. یا با بهار خارا و بهار عرب و بهار ِ ....

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم مرداد 1386ساعت 18:29  توسط باران  | 

 

خونۀ مادر بزرگ قبل از ویرانی و محو شدن همۀ تصاویرِ قشنگِ تاق و قوس و ایوان و پستوخانَش چند سالی متروکه بود. اون اتاقهایِ قشنگ و تودرتو شده بودن جولانگاهِ فرمانرواییِ ارواح. تا اینکه من به بهانۀ نیاز به تنهایی تصمیم گرفتم به خونۀ مادر بزرگ هجرت کنم و به رغم همه مخالفت هایِ بابا و مامان این کار رو کردم و شدم امیرِ بی تاج و تختِ امپراطوریِ بزرگِ ارواح. وارثِ کاخی پر از اتاقهایی خالی که میزبانِ صدایِ باد در خلوت شب بود با حسی وهم انگیز و گیرا ، حسی بین ترس و دلهره و شادی که از عمق وجودم زبانه می کشید و سرتاسر وجودم رو در بر می گرفت. حسی که با حرکت ناموزون سایه درختها روی دیوارهای باغ و خونه به اوج می رسید و اگر برف یا بارون می بارید سمفونی ای از صدای قطره های آب و ناله سقف صدای باد رو همراهی می کرد.

شبهای باشکوهی بود و در همین شبها بود که با الهام از رقص سایه ها مجموعه ای از نقاشیهای تاریک رو خلق کردم و در همین شبها بود که بیشتر از هر وقت دیگری کتاب خوندم و ... گهگاه هم برای رفع کسالت درس!  و از همین بود که هیچ چیز من رو متقاعد نمی کرد اون فضا رو ترک کنم. اگر هوا سرد بود بساط کرسی ای به راه انداختم و اگر تنهایی بعضی وقتها هراس انگیز می شد هراس رو به خاطر همه لحظه های خوش ِ تنهایی تحمل می کردم و چه تلاشی می کردن مامان و بابا که سخت می ترسیدن از کله شقی من و اون برهوتِ درندشت و به خاطر همین بود که تصویر سایه بابا در باغ عضو ثابت همه نقاشی های تاریک بود! اما چله نشینی من هم انتهایی داشت و چله شکنش برفی سنگین بود که اینقدر بارید و بارید و بارید تا سقف یکی از اتاقها بریزه و انگار ابر و باد و مه و خورشید و فلک در کار بودن تا حجت رو بر مرد سالاری بابا تمام کنن.

بهار ِ سال بعد وقتی همه ابرها بارونهاشون رو ریختن و دیگه ابری نموند تا باریدنش خیال ریختن خونه رو سد راه من کنه بابا تصمیم گرفت واقعه رو از بنیاد علاج کنه و این شد که عشق من سبب نابودی خونه مادر بزرگ شد. یک هفته فرصت باقی بود و بعد از اون همه دیوارها و گوشه هایی که خاطرات مادربزرگ و پدربزرگ و بهترین روزهای زندگی من رو  قاب گرفته بودن فرو می ریخت و تبدیل می شد به تلی از خاک. توده ای بی قابلیت از خشت هایی که در هم شکسته شده بود. و در این یک هفته من بر دیوارهای کاخم کارناوالی از رنگ و نقش و خوشنویسی به راه انداختم. با همدستی ِ گچ و ذغال و  گواش و رنگ روغن و رنگ پلاستیک و هر چیز دیگری که در بساط داشتم. انقدر که کاخ ویرانم رو تبدیل به موزه ای۱ باشکوه کردم. بر روی همه دیوارها شعر سعدی به خط نستعلیق بود و نقشهای لاجوردی و فیروزه ای و اُخرایی و این کاخ من رو از یه ویرانۀ محتضرِ در انتظارِ مرگ تبدیل به موجودی باشکوه کرد که با آراسته ترین چهره ممکن به استقبال مرگ رفت . اینقدر که وقتی می خواستن اولین ضربه های نابودی رو بر پیکره بنا وارد کنن دست هاشون می لرزید و بعد از تخریب اونچه ماشین های باری با خودشون بردن حجمی از توده ای خشت خاکی رنگ نبود. بلکه مجموعه ای بود از رنگِ خاک و اندکی نقش و خط. اگر چه بسیار اندک اما همیشه راهی برای مردن باشکوه هست.

۱- موزه ها در ابتدا در یونان بوجود آمدند و محل اجتماع الاهگان ِ حامی هنرها بودند. شاید ساختن موزه به معنای فراهم آوردن راهی برای بازگرداندن این اله های حامی هنرها به روی زمین باشد.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم مرداد 1386ساعت 10:18  توسط باران  | 

خونه ما و مادر بزرگ کنار هم بود دو تا خونه هم اندازه که به دو تا حیاط بزرگ که می شد بهشون گفت باغ متصل می شدن و بین این دو تا باغ یه دیوار کشیده بودن که البته هیچ چیز رو از هیچ چیز جدا نمی کرد چون در یه نقطه استراتژیک یه گشایش توی دیوار ایجاد شده بود که فکر کنم همه به این پدیده "در " می گن! مخلص کلام اینکه ما دوران کودکیمون رو در رفت و آمد مدام بین این دو باغ سپری کردیم هر وقت مامان از سر و صدا و خراب کاری هامون- که در بیشتر مواقع باعث شرمندگیِ محضِ شخصِ شیطان می شد- خسته می شد به آغوشِ پر مهرِ مادر بزرگ پناه می بردیم و هر وقت مادربزرگ دور سرش دستمال می بست می فهمیدیم که می خواد بگه سرم درد گرفته و بی زحمت مرخص شید! اونوقت یا بر اساس اصل موازنۀ قوا، مامان مهرِ مادریش گل می کرد و ادامه بازی رو در حیاط ما انجام می دادیم یا با هلهله و سر و صدا به کوچه می رفتیم جایی که یه سیلوی قدیمی از زمان اِشغال ایران بوسیلۀ روسا هست و اونوقتا یه محوطه بزرگ بایر روبروش بود که شده بود زمین بازی بچه های محل. خوبی زمین سیلو به وسعتش بود و انبوه جاهایی که می شد قایم شد و یه قایم موشک درست و حسابی و نفس گیر بازی کرد و بیچاره گرگِ بازی! .... وقتی شب می شد یا با زبون خوش یا با تهدید و چند باری هم با پیچوندن گوش و کتک از هم جدا می شدیم و این فرایند در همه روزایی که به مدرسه نمی رفتیم ادامه داشت و مدرسه هم خب خیلی رو این برنامه اثر نمی ذاشت چون بدون توجه به اینکه نوبت صبح باشیم یا عصر در وقتای بیکاری به این روند پای بند می موندیم. معمولا سپیده یا محمد مسئول تدارکات بودن و همه رو دور هم جمع می کردن و من و امیرحسین رهبری بازی یا خرابکاری رو بر عهده می گرفتیم و الهام رو چون اغلب بلد نبود بازی کنه و فقط نق می زد می فرستادیم نگهبانی بده تا بزرگترا نیان! علاوه بر ما ایمان و مهشید و آزاده و حمید و شیرین و سعید و بقیه هم بودن! 

هرچی بود اون نوع زندگی تا زمانی که من دانشگاه قبول شدم ادامه داشت گیرم یه کم ظاهرش تغییر کرده بود دیگه نمی تونستیم بریم زمین سیلو قایم موشک بازی کنیم چون شهردار عزیزمون یه دیوار بلند دورش کشیده بود و سیلو رو از محدوده اطراف و زندگی پرشوری که در مجاورتش جریان داشت جدا کرده بود تا به قول گارسیا " به مرگی که در آن است خو کند" دیگه وقتی امیرحسین و محمد و ایمان و سعید رو می دیدم نمی تونستم تو کوچه وایسم و جلوی نگاه فضول و سمج زنای همسایه حرفی بزنم و بعد از اون همه سال دوستی تنها کلمه ای که بین ما رد و بدل می شد این بود:  - سلام، - سلام و بعد باید به سرعت از کنار هم رد می شدیم تا نکنه دین و ایمون محلمون به باد بره! اما بازم رابطه دوستیم با سپیده و مهشید و آزاده و شیرین تداوم داشت آخر شبا وقتی کوچه خلوت می شد و بزرگترای سختگیرمون کوتاه می یومدن بساط دوچرخه سواری رو تو کوچه یا حیاط خونه ما راه می نداختیم و بعضی وقتا تا دم صبح حرف می زدیم و یا بازی می کردیم.

دانشگاه که قبول شدم اون دوستی هم مثل همه چیزای خوب زندگی رفت، مهشید و سپیده با خانوادشون اومدن تهران و دیگه هرگز نتونستم آدرسی ازشون پیدا کنم، از مامان شنیدم ایمان به شدت معتاد به مواد مخدر شده، امیرحسین مهندسی مکانیک تبریز قبول شد و یه سال بعد توی مسیر تصادف کرد و ...، شیرین هم حسابی درس خوند و دانشگاه قبول شد اما بعد از تموم شدن لیسانسش ترجیح داد تو خونه بشینه و برای کودکش مادری کنه و دغدغه اصلیش بشه هماهنگی رنگ گلای قالی و مبل و تلویزیون و دلش رو خوش کنه که به هر جا پا میذاره اون نقطه می شه بهشتِ برین، محمدم دانشگاه تهران قبول شد که گاهی می بینمش و بقیه هم ...

روزگار جالبی بود، الان که فکر می کنم نمی فهمم چی بود تو اون روند تکراری که انقدر جذابش می کرد؟ چرا هر چیز کوچیک و بیهوده ای می تونست ساعتهای متمادی ما رو به خودش مشغول کنه؟! و چرا همیشه فعالیتای عجیب و غریب ما با مخالفت بزرگترا مواجه می شد و دایم باید مواظب می بودیم که نیان و بازیمون رو به هم نریزن! و دانشگاه چی داشت که همه رفتارای خوشایند زندگی رو نابود کرد؟! مصادف بودن دوران دانشگاه با آدم بزرگ شدن؟ یا اومدن بین جمعی که هیچ شباهتی رفتاری و فرهنگی ای به هم نداشتن! آدمای کاملا متفاوت با دنیاهای پرت از هم و عجیب غریبی که هر کدومش در نوع خود جذاب و دوست داشتنی بود اما با حفظ یه حریم مشخص و انگار همه فقط بر اساس قراردادِ درسی با هم رابطه داشتن و دوستی تعریف مشخصی نداشت و اینطوری بود که بعد از تموم شدن دوران دانشگاه دلم برای هیچ چیزِ اون محیط تنگ نمی شه! نه آدما و نه هیچ چیز دیگه...!

+ نوشته شده در  شنبه بیستم مرداد 1386ساعت 20:3  توسط باران  | 

شرق توقیف شد، خسته شدم از این تصویر تکراری لعنتی که وایسم جلوی باجه روزنامه فروشی و بعد خشکم بزنه، هی به خودم نهیب بزنم که نه این بار اشتباه کردی و بعد هی بگردم لابلای رسالت و کیهان و جام جم و انتخاب و خبر ورزشی، بین مجله های زرد و مثل همیشه پیدا نکنم و بعد به دوستم زنگ بزنم و اون تصدیق کنه. دیگه حتی اشک هم نمی تونم بریزم. چرا همه راه ها داره مسدود میشه؟ به کجا داریم میریم؟ می ترسم از این خواب لعنتی ای که دیگه گریبانم رو رها نمی کنه! چتربازای آمریکایی ، جنگ، دوباره ترس از بمب میون کلاس مدرسه ، دوباره تیکه تیکه شدن بچه های معصوم و بیگناه، تا چند سال این صحنه لعنتی رو به خواب ببینم که باور کنم جنگ تموم شده که باور کنم دیگه قرار نیست جنگی در کار باشه، جدا خواب زن چپه؟ کاش اینطور باشه، اما من می ترسم بی قرارم، کاش مثل روزی که جامعه توقیف شد می تونستم اشک بریزم کاش مثل اون روز وزیر فرهنگ مهاجرانی بود، کاش بعد از شرق هم مثل جامعه توسی متولد می شد. اما دریغ همه چیز با سرعت به سمت تباهی می ره! کاش...

 

+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم مرداد 1386ساعت 15:30  توسط باران  | 

...

دیوارهایٍ گنگ

دیوارهایٍ راز!

ما را به باطن ٍ همه دیوار راه نیست.

(بی هیچ شک و ریب

دیوارها و ما را وجهٍ شباهتی ست.)

 

لیکن کدام دغدغه، آیا

با یک نگه به داخل ٍ دیوارهای راز

تسکین نمی پذیرد؟

 

دیوارها

بد منظرند!

 

در بیست، در هزار

این راه ها که پای در آن می کشیم ما،

دیوارها می آیند

                هم راه

                        پا به پا

دیوارهایٍ عایق، خوددار، اخم ناک!

دیوارهایٍ سرحد با ما و سرنوشت!

اندوده با سیاهی ٍ بسیار سرگذشت

دیوارهایٍ زشت!

 

دیوارهایٍ بایر چندان که هیچ موش

در آن به حرفٍ آن سو پنهان نداده گوش،

وز خامُشی ٍ آن همه در چار میخ و بند

پوسیده کتف ٍشان همه در زنجیر

خشکیده بوسه ها همه شان بر لب،

وز استقامت ٍهمه آن مردان

که به لرزیدن پس ٍ"این دیوار"

                                 محق هستند،

حرفی نمی گوید!

 

کو در میان ٍ این همه دیوار ٍخشک و سرد

دیوار ٍ یک امید

تا سایه شادی ٍ فردا بگسترد؟

 

با این همه

               برای یکی مجروح

دیوار ٍ یک امید

آیا کفایت است؟

 

و با وجود ٍ این

 در هر نبرد تکیه به دیوار می کنیم

همواره با یقین

کز پشت ضربه ای نیست، امیدی است بل

                                                 کز آن

پرشورتر در این راه پیکار می کنیم

هر چند مرگ نیز

فرمان گرفته باشد

با فرصت ٍ مزید آزادی ٍ مزید!

 

                            شعر از احمد شاملو

 

+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم مرداد 1386ساعت 13:18  توسط باران  | 

حالم حسابی خرابه احساس می کنم وسط زمین و آسمون معلقم! "مثل کشتی شکسته ای که تو اقیانوس به تخته پاره ای بند باشه" و خدا هم نمی فهمم چرا تنهام گذاشته چرا باید از دستم عصبانی باشه وقتی حتی ابراهیم هم ازش نشونه خواست؟! نمی فهمم چه دنیایی می شه اگه خدا حد بنده هاش رو تشخیص نده.  اگه به خاطر نق زدنای من و شیوه فکر کردنم از دستم عصبانیه پس وجود داشتن خدای چوپان توهم محضه و من کجا و یهوه بزرگ موسی و آداب سخن گفتن با اون کجا؟ کاش این همه کم نمی دونستم! کاش حداقل می فهمیدم مختصات این جهنمی که وسطش زندگی می کنم چیه! یادم نیست رحمانیت بود یا رحیمیت اما یکیش شامل حال منم می شد اما فکر کنم سر قضیه ریش عابد حسابی از دستم عصبانیه به خاطر رعایت نکردن محض فرم و مساله اساسی ای که با زبان زشت و بی روح عربی دارم. انقدر عصبانیه که شاید مهر رو کوفته به چشم و گوش و زبان و اختتامیه هم برگزار شده بی این که بفهمم و راه از نیمه بردیده شده! کفر می گم؟ آره فکر کنم چون حسابی کفریم.... شاید بعدا این پست رو پاک کردم مثل همه نوشته هایی که می ریزم تو سطل آشغال!!

+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم مرداد 1386ساعت 12:39  توسط باران  | 

 

باید باور کنم که دارم پیر می شم، حتمن لازم نیست به قول حمیدیِ منشی " واعظ شیب بر بنا گوش" بهم هشدار بده که چاره زینَهارش یه بسته رنگِ مویِ نه چندان اعلایِ وطنیه که از قضا تو قوطی هر عطاری میشه پیداش کرد. بلکه اونچه مهمتره کم شدن توانایی جسمیمه که دوا و درمونش ترک این شیوه زندگی کردنِ ! قبلن می تونستم ساعتایِ متمادی به طور بی وقفه کار کنم و درس بخونم و اصلن متوجه گذرِ زمان نشم، می تونستم چند شب پشتِ هم خیلی کم بخوابم و یا اصلن نخوابم، می تونستم صبحونه و نهار و شام  رو یکی کنم و مثلِ سرخپوستا این زمان نباشه که بهم حکم میکنه غذا بخورم بلکه نیازِ بدنم زمانِ غذا خوردنم رو تعیین کنه که به گفته سقراط ما زندگی نمی کنیم که غذا بخوریم بلکه غذا می خوریم که زندگی کنیم اما خب با اجازه حضرتِ مستطابِ سقراط داره حالیم می شه که این روشی که در پیش گرفتم ممکنه کم کم زندگی کردنم رو غیر ممکن کنه!

دیشب وقتی در و دیوار اتاقم شد مثل سینما دو هزار و فشار خونم با سرعت به سمت صفر میل کرد حسابی دستگیرم شد که این روش زندگی کوتاهترین راه برای تجربۀ مردگیه! تجربه ای که پیش درآمدش- سوای طعم شور یه گالون آب نمکی که بهم خوروندن- مثل راه رفتن با پای برهنه روی چمن خیس بود و این هم خوشایند بود و هم غم انگیز و با خواب سنگین بعدش در کل جذاب و منحصر به فرد بود!  اما عواقب ناخوشایندی داشت، چون اون چیزی که امروز از تجربه مذکور عایدم شد این بود که به خاطر یک میلیون قسم و آیه مامان مجبور شدم برم دکتر و آقای دکتر هم تصدیق کرد که اصلن خوب نیست یه آدم به جایی برسه که تصور کنه اتاق داره حول محور ایکس یا ایگرگ و یا هر محور فرضی دیگه ای می چرخه، و بعدم خیلی محترمانه بهم یادآوری کرد که فشار خونم به فشار خونِ میت پهلو می زنه و برام یه جین آزمایش نوشت و بهم توصیه کرد که راس ساعت یازده بخوابم، سر وقت غذا بخورم و یه مدت طولانی تو یه وضعیتِ ثابت نمونم و این یعنی همه اون چیزایی که هستم نباشم و در ضمن با توصیه هایی که به خانواده محترمم کرد همه آزادی هایِ مدنی و غیر مدنیم رو محدود کرد تا این زندان فراخ هر چه بیشتر به یه قبر شبیه بشه!

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم مرداد 1386ساعت 15:14  توسط باران  | 

یه هفته ست دارم کاغذ سیاه می کنم، اما خوب که دقت می کنم می بینم این خطوط درهم برهم و کج و معوج همش تکرار یه جمله ست به صورت های مختلف و صد البته "از هر زبان که می شنوی کاملن مکرر است".

فیلم درخششِ کوبریک رو دیدید؟ من شدم جک! و تکرار و تکرار بدون بازی... تنها جمله ایه که تو این یه هفته مشق شده و نمی دونم کی تبر برمی دارم برا تیکه تیکه کردن زیست جهانم!

دلم می خواد این محکوم همیشه تاریخ زودتر دفاع کنه از همه چیزایی که به قدر سر سوزنی بهشون اعتقاد نداره تا مدرک کارشناسی ارشدش رو کما فی السابق به در کوزه الصاق کنه! اما خب اوضاع خیلی پیچیده ست و برقراری ارتباط بین آسمون و ریسمون انرژی و حوصله زیادی می خواد که البته نه انرژی و نه حوصله در قاموس من نمی گنجه و شاید یکی از علت های جک شدنم آگاهی کامل از عمق فاجعه باشه!

از اونجایی که اساسا هفته پرباری رو پشت سر گذاشتم و این عقربه های ساعت هم اصلن مروت سرشون نمیشه تصمیم گرفتم حصرم رو محکمتر کنم و اصلنم مهم نیست که یه سیستم بسته دچار آنتروپی و اضمحلال درونی می شه و در نهایت به یه جک تبر به دست تغییر ماهیت می ده بلکه فقط مهمه که پرونده دانشم رو زودتر ببندم، و هرچه زودتر وام خِرَدَم توخته و همه هر چه بایستم آموخته بشه!!! تا با خیال راحت در کنج منزل به خوندن رمان ها و کتابای هشت مَن نُه شیش بپردازم، لذا تصمیم گرفتم یه کم کمتر به کارای متفرقه بپردازمُ هر چند که کارای متفرقه رو بیشتر از کارای غیر متفرقه دوست دارم!       

                                                                                                                                            التماس دعا....

+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم مرداد 1386ساعت 12:18  توسط باران  | 

 هر شب اندیشه دیگر کنم و رای دگر                           که من از دست تو فردا بروم جای دگر

بامدادان که برون می نهم از منزل پای                         حسن عهدم نگذارد که روم جای دگر

هر کسی را سر چیزی و تمنای کسیست                     ما به غیر از تو نداریم تمنای دگر

زانکه هرگز به جمال تو در آیینه وهم                            متصور نشود صورت و بالای دگر

وامقی بود که دیوانه عذرایی بود                                منم امروز و تویی، وامق و عذرای دگر

وقت آن است که صحرا گل و ریحان  گیرد                     خلق بیرون شده هر قوم به صحرای دگر

بامدادان به تماشای چمن بیرون آی                            تا فراغ از تو نماند به تماشای دگر

هر صباحی غمی از دور زمان پیش آید                         گویم این نیز نهم بر سر غم های دگر

باز گویم نه، که دوران حیات این همه نیست                  سعدی امروز تحمل کن و فردای دگر

 

+ نوشته شده در  سه شنبه نهم مرداد 1386ساعت 12:54  توسط باران  | 

آن زن

          که در کوهستانهای آریاگرته

                           مرا بر روی سنگ زایید

                                        بر دیوار غار تنهایی ام

                                                   خورشیدی نقاشی کرد

                                                                              که هنوز

                                                               آفتاب گردانهای مرا می گرداند

                                                                                        شاعر: مرحوم علی رضا حسینی

+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم مرداد 1386ساعت 16:1  توسط باران  | 

 

مدت هاست خانم قمر در برج عقرب نزول اجلال فرمودن و همه ضجه مویه های من برای منت کشی و برگردوندن ایشون بی ثمر مونده، من کی باشم که اگه حضرت رودکی هم از گور بیرون بیان و بوی جوی مولیانی در شان خانم تقریر کنن تنها صلتشون ابرو بالا انداختن شازده خانمه که گویا با ما سر ناسازگاری داره.

از اونجایی که تا طلوع خورشید خانم مشغول درس و مشق بودم با هزار بدبختی و مصیبت از خواب بیدار شدم و بعد از بیرون دویدن از خونه چشمم افتاد به گربه سیاه، بعد از زیر سیزده تا نردبون رد شدم، هفت تا آیینه شکستم و این یعنی چهل و نه سال چله نشینی قمر و به این ترتیب "فغان که بخت من از خواب در نمی آید"، از بد روزگار سر و کارم به دانشگاهی طرفای جنوب تهران افتاده بود، از یه لابیرنت شگفت انگیز و مخوف رد شدم تا بعد از یه ادیسه حسابی به دانشگاه مذکور برسم و به محض اینکه خواستم از ورودی رد شم فهمیدم که تازه خوان اوله و مونده تا اشکم در بیاد که شلوارم این رنگیه و مانتوم برشش فلان جوره و مقنعم بهمان جور! با هر بدبختی ای بود رفتم تو و کارم راه نیفتاد و مسوولای محترم دانشگاه حسابی از خجالتم در اومدن و تا جایی که در توانشون بود من رو بین ساختمونای غریب و پرت افتاده اون برهوت به هروله وا داشتن. ظهر شده بود و از گرمای هوا حسابی کفری بودم پس  هزار لعنت به خودم فرستادم که بیهوده این همه راه رو رفتم و عهد کردم که بعدن هم بی خیال کلاهی شم که ممکنه باد با خودش ببره و تو این دانشگاه بندازه، ساعت دوازده بود و این یعنی دقیقن عمودی تابیدن خورشید خانم تو فرق کله بنده، کلی پیاده روی کردم تا به جایی رسیدم که اتوبوسا و تاکسیای مترو رد می شن، اما دریغ از یه اتوبوس دریغ از تاکسی و حتی دریغ از یه آدم خیری که این میت بینوا رو ببینه و برا ثواب هم که شده تا یه قبرستونی برسوندش. می دونید پنجاه و هشت دقیقه زیر خورشیدی که عمودی می تابه یعنی چی ؟ یعنی الان که بنده دارم می نگارم هنوز این مغز بیچاره در اثر انبساط تاب داره،

کلافه بودم نمی دونستم چیکار می شه کرد راه نزدیکی نبود که به قوت پاهام فکر کنم، جرات سوار شدن پشت موتور رو هم نداشتم، جدا می ترسیدم. دقیقه پنجاه و هشتم بود که خودم رو آماده می کردم تو خیابون بیهوش شم که یه آقای پرشیا سوار جلوی پام توقف کرد، ترسیدم سوار شم اما بلافاصله گفتم به درک و سوار شدم، مثل همیشه که قضاوتام در مورد خلایق افتضاحه اشتباه کرده بودم راننده بسیار آدم محترمی بود و تا جلوی ورودی مترو رسوندم خوشحال از اینکه بالاخره روزگار شوم بختیم تموم شدم رفتم تو ایستگاه مترو اما اونجا هم قطار تاخیر داشت و کلی معطل موندم. زدم زیر گریه خسته بودم و نای نفس کشیدن نداشتم یه خانم مهربون کنارم نشست و گفت چیه دخترم چت شده و من با دل پری که داشتم بهش گفتم چقدر این ور و اون ور معطل شدم چقدر این سیستم معیوبه و با دقت همه چی رو براش تشریح کردم، در مورد ضعف ناوگان حمل و نقل شهری، مصیبت جابجایی تو این شهر الکی بزرگ و ضرورت رسیدگی به وضع حمل و نقل درون شهری و ... براش حرف زدم. می دونید بهم چی گفت ؟ گفت دخترم خودتو ناراحت نکن تو جوونی، تحصیل کرده ای، اشکات رو پاک کن، نرو دنبال این مسایل سیاسی!! خطرناکه عزیزم در ثانی همه این مشکلات تقصیر خاتمیه، از روزی که اومد سرکار بدبختیای ملتم شروع شد، بجای خرج کردن پول نفت برای این ملت بیچاره پول می داد تا دوستاش تو مملکت بلوا به پا کنن. می گن این قضیه سهمیه بندی بنزین هم دوره خاتمی تصویب شده....

دیگه نمی تونستم بقیه افاضاتش رو بشنوم کاملن کر شده بودم، نمی دونستم چی باید بگم. نمی تونستم هیچ صدای انسانی ای از حنجرم بیرون بیارم که بهش بفهمونم بره پی کارش. بیاد کتاب جامعه شناسی نخبه کشی افتادم که تو دوره اوج محبوبیت خاتمی چاپ شده بود، به اینکه اون روزا فکر می کردم دیگه گذشته اون دوره های عسرت و بدبختی، به یاد نفت بشکه هشت دلار و کسر بودجه های سالای اول ریاست جمهوری خاتمی افتادم، به یاد پس اندازی که نبود، به یاد بلواهایی که دوستای خاتمی! به راه انداخته بودن، کارناوال عصر عاشورا، دادگاه کرباسچی، تعطیلی روزنامه های جامعه و توس، پاییز تلخ هفتاد و هفت، توقیف روزنامه سلام، کوی، کنفرانس برلین، توقیف دو جین روزنامه تو یه روز و اخبارای رسانه ملی و شیوه اطلاع رسونیش ، استیضاح نوری و مهاجرانی، دادگاهای پر بار کوی که منجر به پرداخت جریمه به علت ربودن ریش تراش شد! و ...

خوشبختانه قطار رسید و اون خانم محترم به سرعت رسالت انسانیش رو از یاد برد و رفت تو صف کسایی که به محض باز شدن درای مترو هاله تقدسشون رو می ندازن دور و حمله می کنن تا نکنه از قافله عقب بمونن. با بدبختی سوار شدم و تو انبوه جمعیت که بوی عرقش تا عمق شش هام رسوخ میکرد وایسادم و تا خونه اشک ریختم، اینجا تو خونه یه ربع تموم زیر آب فکر کنم صفر درجه وایسادم و بعد از منجمد شدن خون تو رگام و منقبض شدن همه عضلاتم، رفتم زیر باد کولر دراز کشیدم و این عطسه های لعنتی از همین حالا بر موضوعی ناخوشایند دلالت می کنن.

حالم خرابه خانم قمر! خراب و تقصیر خاتمیه که بنزین سهمیه بندی شده و زاویه عمودی خورشید هم و گرمایی بودن من هم، و نبودن درخت تو خیابونا هم و اضافه کنید تاخیر مترو و اتوبوس هم و انعکاس گرما از سطح آسفالت هم و سرد بودن آب هم و باز بودن در گنجه هم و هر آنچه شما تصور می کنید هم.

+ نوشته شده در  سه شنبه دوم مرداد 1386ساعت 15:9  توسط باران  | 

 

امروز ظهر به دیدن استادم رفتم، بعد از کلی حرفای این در و اون در که در مورد تزم بهم زد با تعجب بهم خیره شد و گفت: تو از اون دسته آدمایی هستی که از نور خوشت نمی یاد! نمی دونم چه چیز عجیبی در وجود این حقیر دیده بود که بعدش اضافه کرد شیفته تنهایی هستی و از زندانی شدن لذت می بری! من شگفت زده شده بودم کم مونده بود تو همون خیرگی بهم بگه وقتی خورشید بیرون میاد میری تو تابوتت می خوابی، طعم خون رو به هر چیز دیگه ای ترجیح می دی و از بوی سیر بدت می یاد! اما خب اللهی شکر این حرف رو نزد، بعد بهم گفت پاناگولیس رو می شناسی دقیقن می دونستم در مورد کی و چی می خواد حرف بزنه اما سکوت کردم، گفت یه عده آدما مث اون تو زندون مفیدترن تا بیرون زندون، اون تو کتاب میخونن مبارزه موثر می کنن و ... اما به محض این که بیرون بیان می شن یه فسیل مثل بقیه فسیلای موجود در جامعه، بعدم برای مثال از اکبر گنجی و سازگارا اسم برد، و گفت اینا تو زندون " به اسم دموکراسی" داشتن مبارزه می کردن که البته روی این واژه به اسم دموکراسی هم با شوخ طبعی شیش هفت تا تشدید گذاشت، اما به محض این که از زندون اومدن بیرون به جمع موجودات بی خاصیت دنیا پیوستن.

خب اصلن نمی شناسمش، معمولن اصلن حرف بی ربط نمی زنه، ترجیح دادم تو سکوت بهش خیره شم و ترجیحن دهنم رو با زاویه مشخصی باز نگه دارم تا بلاهتم بیشتر به چشم بیاد. خیلی دوست داشتم بهش بگم حساب پاناگولیس رو از سازگارا  و گنجی و حساب گنجی رو از سازگارا جدا کن، پاناگولیس یه لحظه هم تو ایتالیا که چسبیده به یونانه دوام نیوورد اما گنجی و سازگارا ضمن همه حرمتی که به واسطه مبارزاتشون براشون قائلم مدت هاست رفتن آمریکا، در مورد سازگارام که داره با موسسه ای همکاری می کنه که می خوام سر به تن اون موسسه نباشه، دوست داشتم بهش بگم مقدمۀ بیزاری من از نور برای ورود به این بحث خیلی بی ربط و نچسبه می تونست بدون آسمون و ریسمون حرفش رو بزنه. در ضمن خب راست می گفت من جدا از نور بیزارم و تنهایی رو خیلی دوست دارم و حالاشم مثل زندونیا زندگی می کنم و تنها فرق زندون من اینه که زندون بانم خیلی مهربون تر و البته نه به بامزگی و منحصر به فرد بودن زندون بان پاناگولیسه! فقط اصلن نمی فهمم برای چی این حرفا رو زد اونم به من که همیشه تو کلاسای درسش ساکت و آروم بی این که نفسم در بیاد یه گوشه کلاس می نشستم و معمولن هم در هیچ موردی اظهار فضل نمی کردم، نمی دونم باید بمیرم از خوشحالی این که من رو با آلکوس قیاس کرده و حتی با یه آدمایی مث گنجی یا سازگارا یا باید هم به عقل اون و هم به خودم شک کنم!

از کار سیاسی تو فضای دانشگاه بدم می یاد خیلی فرق داره با هشت سال قبل که تازه وارد دانشگاه شده بودم، الان تقریبن دانشگاهمون مث یه دبیرستان دخترونه است دانشجوا کمتر یا بهتره بگم اصلن از سیاست اطلاعی ندارن که البته قربونم برن در هیچ زمینه ای غیر از مارک رژ لب و جنس مانتو و آخرین مد بینی چیزی نمی دونن. دفتر انجمن که یه روزایی رییس دانشگاه رو به زانو در می اوورد و حتی بالاتر از اون رو شده پاتوق لات و لوتای دانشکده، محل الواتی، زمان انتخابات هرچی کشتیم خودمونو که بابا بازی جدی تر از اونیه که تصور می کنید گوش ندادن با چهره هایی که از فرط فضل فروشی تاب برداشته بود به ما به مثابه یه مشت احمقِ وطن فروش خیره می شدن و می گفتن اوه ما تو تحریمیم!  شمام این خیانت رو در حق ملت نکنید، هرگز یادم نمی ره که تو انتخابات شوراهای دوره قبل در حالی چمران و .... رای اووردن که ابوالفضل بازرگان تو لیست نامزدا بود، آخ که آرزوی این طور لیست انتخاباتی ای رو باید تا اطلاع ثانوی به گور ببریم. بگذریم با این همه نمی فهمم آقای دکتر چی می خواست بگه شایدم من شلوغش می کنم یه شوخی بی مزه بود بی هیچ هدفی! دوستم می گفت کمترین پیامد حرفش اینه که مبارزای سیاسی رو به یه سری خفاش آنتی سوشیال تقلیل داده! خب بهش فکر خواهم کرد! اما ترجیح می دم برای کتاب خوندن اینجا تو این زندون خودم باقی بمونم تا اینکه بخوام یه محیط جدید رو تجربه کنم خب اینم یکی دیگه از ویژگیهای خون آشاماست قصر خودشون رو ناف عالم می دونن و جز تو هوای اون نمی تونن نفس بکشن

 

             

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم مرداد 1386ساعت 21:23  توسط باران  | 

 

به سلامتی چون همه چیز به همه چیز ربط داره و چون الان اگه تا اطلاع ثانوی لب دریا بریم میشه کویر لوت در راستای ترقیات معکوسه و غیره و چون همه چیزمون باید به همه چیزمون بخوره تیمی که هفت هشت سال پیش گربه سیاه تیمای فوتبال شرق آسیا بود در بازی با چین حالش جا اومد و خودشو کشت تا بتونه یکی دوتا گل به ازبکستان و مالزی بزنه و در نهایت بعد از بازی بسیار نافرمی که با کره جنوبی داشت، حذف شد تا یک بار دیگه به ما ایرانیا بفهمونه گذشت آن زمانی که آنسان گذشت! و اینجانب به رغم این که به تبعیت از جناب آدورنو که گفته بود بعد از آشوویتس شعر گفتن گناهه فرموده بودم بعد از کوی دانشگاه و مسخره بازی ملت غیورمون در همون روزا تو استادیوم آزادی دیدن فوتبال گناهه مثل همه مسابقه های دیگه بازی رو با دقت نگاه کردم تا بعد از انجام این معصیت به بلیه ای اللهی درد معدم عود کنه! و بعد از شنیدن جمله مسخره فردوسی پور که بعد از همه باخت های تاریخی ایران باهوده و بیهوده به کار میره با این مضمون که این شکست چیزی از ارزشهای بچه ها کم نکرده و مهم یه بازی جوون مردونه است و برد و باخت مطرح نیست و... دوباره یه جمله تاریخی دیگه بگم: تیمی که مربیش امیر قلعه نویی باشه اونم تحت الحمایه علی آبادی همون بهتر که حذف بشه و در ضمن بعد از حمایت های جانانه خانم ایکس و آقای ایگرگ از تیم استقلال و تحویل دادن این مربی شاهکار به عالم بشریت بوسیله تیم فوق الذکر من دیگه استقلالی هم نیستم و تا اطلاع ثانوی طرفدار پر و پا قرص ابومسلم خراسانم! لذا تا اطلاعیه بعدی زنده باد ابومسلم!

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم مرداد 1386ساعت 10:28  توسط باران  |