در یخچالو باز میکنم، گرسنم اما حوصله یِ داغ کردن غذا رو ندارم، قیمه یِ سرد هم بد چیزیه، با روغنی که به دیواره های ظرف ماسیده بیشتر به درد ایجاد تهوع می خوره، پس قیمه نخواهم خورد. تو طبقه یِ پایینی هویج هست و کدو و یه مشت میوه نشسته، اینم بی مصرفه کی حال شستن میوه داره. گوجه هم هست که از قبل شسته شده اما خب معدم به شدت درد می کنه و خوردن گوجه همان و یه شب بیخوابی هم همان، خب پس باید برم سراغ قفسه بعدی اَه هندونه، میگن خلقت خدا هیچ ایرادی نداره ایناهاش اینم ایراد! نمی فهمم با کدوم ایدئولوژی می شه به خلق این موجود بی مزه دست زد! با اون بوی نامطبوعش و طعمش که یه چیزی تو مایه های طعم پنجره یِ زنگ زده است! نون هم هست اما خب نون تو گلوم گیر می کنه، نون رو فقط با پنیر و چای شیرین می شه خورد. اما چای شیرین هم برا خودش یه رویای دور دسته که رسیدن بهش یه سلسله مراتب آیینی داره. روشن کردن گاز، آب ریختن توی پارچ و بعدش توی کتری، مهمتر از همه چی این که باید یه ربع صبر کرد و همش به یاد کتری و گازِ روشن، ذکر گفت که فراموش کردن همان و اکسید شدن کتری همان! که البته این کار هم از من بر نمی یاد چون به شدت به بیماریِ آلزایمر مبتلام، تازه اگر از این شیش خوان بگذرم بعدش باید برم قوری رو بشورم، توش چای بریزم و چند دقیقه در حالت سکون قوری رو زیر شیر آب باز کتری نگه دارم و یادم نره به موقع شیر آب رو ببندم و ... اه گفتنش هم حالم رو بد میکنه! تا حالا بارها در حین اجرای آیین مقدس دم کردن چای کتری های مامان رو به جهانِ باقی فرستادم، کارهای جالب تری هم کردم مثلن یه بار شب یلدا وقتی داشتم فیلم دلشدگان رو می دیدم مامان ازم خواست تا چای دم کنم و من که اون لحظه از مقوله یِ کتری تنها یه ایماژ کلی داشتم رفتم توی آشپزخونه و سطل آشغالی ای که کلییتش مثِ کتری بود رو روی گاز گذاشتم تا چند لحظه بعد بوی پلاستیک و پوست پرتغال و البته چیزایی که گفتن نداره موجب بشه مامان به قاعده یِ صد سال نفرینم کنه، شاهکارای دیگه هم بوده اما خب بیخیال فعلن این مهمه که نون و پنیر و چای هم چیز مناسبی نیست. پس میرم سر وقت یه چیز دیگه، توی قفسه های کوچیک کناری یخچال یه عالم قرص های رنگارنگ هست که به شدت هوس انگیزن، اما خب چون شانس ندارم احتمالن بعد از خوردن اون قرصا نخواهم مرد و فلج نود و نه درصد می شم! پس قرص هم به کنار، آب هم هست، از پزشکا -که اصولن موجودات بیهوده ای هستن مگر این که خلافش ثابت بشه- شنیدم که آب چیز مطلوبیه، شنیدم نوشیدن شونزده لیوان آب در روز سلامت آدما رو تضمین می کنه، خب این یکی رو می شه بدون هیچ آیین خاصی خورد، میشه ظرف آب رو بر داشت و لاجرعه سر کشید، میشه اِنقدر خورد که دانسیته یِ اسید معده رو به کمترین میزان ممکن برسونه، اما لعنت به این زندگی! به قول روباه مسافر کوچولو همیشه یه جای کار لنگه! این یکی عوارض نا خوشایندی داره، پس ترجیح می دم دو تا قاشق شربت آلومینیم ام جی اس بخورم تا ترشح اسید معده رو با یه واکنش پیچیده یِ شیمیایی خنثی کنه به اضافه یِ دو تا قرص خواب، تا شب حتمن یکی می یاد خونه، اون یکی حتمن گشنش می شه و شاید من رو بیدار کنه تا در راه رضای خدا یه غذایی چیزی بخورم تا نمیرم، مثِ روزای قبل و اگر کسی نیاد یا اگه بیاد و یادش بره منو بیدار کنه، چه بهتر می تونم، تا ابد به اینرسیِ سکونم ادامه بدم.
