تبليغاتX
نهان

نهان

یادداشتهای روزانه


آيا شما بين بد و بدتر انتخاب می کنيد؟

بله دوست عزيز !
من نه تنها ببِن بد و بد تر انتخاب می کنم که بين بدترو بدترين هم انتخاب می کنم!

وقتی قدم فيلی نمی تونی بر داری قدم مورچه ای بر می داری..

وقتی عميقا از پس رفت بيزاری يکهزارم قدم رو در مقابل عقب عقب حرکت کردن انتخاب می کنی..
وقتی عمِقا از تکرار تجربه های تلخ تاريخی بيزاری تغيرهای کوچيک رو در مقابل انجماد و سکون انتخاب می کني..

بله دوست عزيز اين باوری عميق و درونيست..
برای حرکت آرام به سمت بهتر شدن از بين گزينه ها ی موجودم انتخاب می کنم..

در زمانه جنگ صلح رو به هر قيمتی انتخاب می کنم
در زمانه سوتفاهم گفتگو رو به هر قيمتی انتخاب می کنم
در زمانه بی خبری شنيدن حقيقت رو به زور فيلتر شکن انتخاب می کنم

من نه تنها بين بد و بد تر انتخاب می کنم

که بين ترافيک قفل شده و ترافيک سنگين
بين گوجه کاملا گنديده و گوجه نيمه خراب
بين خونه تاريک و خونه با ِ يه پنجره به حياط خلوت
بين قهر کردن و شنيدن خشم های فرو خرده
بين مقنعه سِياه و مقنعه رنگی
بين رئيس جمهور فعلي و گزينه های موجود ديگه

پيش از اينکه تقدير يا ديگران برام تصميم بگيرن

ترافيک سنگِن- گوجه نيمه خراب- خونه با ِ يه پنجره به حياط خلوت- شنيدن خشم های فرو خرده-
میرحسین موسوی و مقنعه رنگی رو
انتخاب مي کنم!

ومی دونم هيچ کدوم از اينها ايده آل من نيست
اما من درحرکت به جلو و " متوقف نشدن به هرقيمتی" يک ايده آليستم

تنها راه بهتر شدن حرکت آرام و دست جمعی به سمت جلوست کي می تونه من رو از اين باور جدا کنه؟ ...

هيچ سکونی منجر به پرش و پرواز نشده....
هيچ عقب گردی عروجی رو همراه نداشته
هيچ مردمي با هم و در يک زمان به توافق جمعی (مگر در سو تفاهم ) برای پريدن نرسيدن..
اما مردم زيادی در صلح با هم و آهسته رشد کردن به آهستگی عمر يک جامعه

پرنده های تنها هيچی رو عوض نمي کنن...قهرمان های ايده آليست داستانها که نگران خدشه دار شدن آرمانی خيالی با انتخاب بين بد و بدترن اگر در تاثير گذاری آرمان گرا باشن به مراتب قهرمانانه تر زندگی کردن...

بله دوست عزيز برای من هميشه انتخابی هست
چون من هيچ وقت به شرايط موجود رضايت نمي دم
و هيچ وقت نمي پذيرم که من موجودی بی تاثِيرم

گلرخ نفیسی بهار 1388

این متن رو از پروفایل دوستم برداشتم و چون زبان حال منم هست بی کم و کاست اینجا گذاشتم

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1388ساعت 15:18  توسط باران  | 

سلام

آقاي خاتمي عزيز گاهي مادر براي تكه تكه نشدن طفلش مادري خويش را انكار مي كند. در ميانه اين آتشفشاني كه هر لحظه به انفجار نزديك و نزديك تر مي شود جايي براي شما نيست. گاهي مي پرسم ما را چه مي شود كه كساني كه روزگاري از تندروي ها و زياده روي ها و پرگويي ها شكوه مي كردند و آن را عامل شكست اصلاحات مي دانستند اكنون عباي رحمتشان را بر سر تندروها و حاميان شعار عبور از خاتمي و عبور از نظام گسترانيده اند؟! ما را چه مي شود كه عقيده مان همواره در بند عقده مان مي ماند؟ بر ما چه مي رود كه خرده حساب هاي شخصي را بر مصالح و منافع سرزمين مان ترجيح مي دهيم؟ اينجا جواب هاي، هوي نيست. اينجا كسي خود را به رعايت قواعد بازي پايبند نمي داند. براي همين است كه كميت آزادي خواهي پس از اين همه سال همچنان پاي در گل است. براي همين است كه بسياري كسان تاريخ تاريك زندگي خود را از ياد برده اند و در پوستين خلق افتاده اند تا مگر نوري به تاريك خانه ها بتابانند. زهي شگفتي كه در اندرون هر يك از ما تاريك خانه اي است برايش زايش و پويش هماره ظلمت و جهل! دريغ از اينكه اگر اين چرخ آسياب بچرخد و بچرخد نوبت رسوايي بسياري كسان خواهد رسيد! راستي چه شد كه قتل هاي زنجيري اي به يك توده بدخيم ختم شد؟ چه شد كه دست اندركاران تاريك خانه هاي سالهاي 60 سياه كاري خويش از ياد بردند و كاشف عاليجنابان هزار رنگ شدند؟! اين سپاه منهزم كه در آن هر سرداري به سويي مي گريزد آيا همان جبهه متحدي است كه مي خواست سقف فلك را بگشايند و طرحي نو در اندازد؟

آقاي خاتمي عزيز چرا دوباره وارد مهلكه اي مي شويد كه انجامي ندارد؟

آقاي خاتمي عزيز يكي از دوستانتان در جبهه اصلاحات كافي نيست تا شما را حاجتي به دشمن نباشد؟!

آقاي خاتمي كساني كه اكنون شما را به ميانه ميدان مي كشانند تنهايتان خواهند نهاد. اين لشكر حايلي براي اتكا نيست!

آقاي خاتمي شما بد كرديد كه چيزي گفتيد كه اكنون بزرگواري و اخلاق مداريتان را در معرض آزمون نهاده است و ايشان بدتر كردند كه براي علامت دادن به جناح رقيب حاضر شدند همه چيز را قرباني كنند. با اينهمه اكنون راه ثواب كناره گيري شما به نفع ايشان است.

از صميم قلب مي خواهم افسار اين شتر را بر گرده اش بيندازيد، از صميم قلب از شما مي خواهم به نفع موسوي كنار برويد تا مگر زهر كين و عناد برخي دوستان فروكش كند پيش از آنكه ناسور شود.

آقاي خاتمي در ميانه اين ميدان جاي شما نيست، سياست و اخلاق ميانه اي ندارند! مگر بارها نديده ايد؟ آقاي خاتمي اين نامادران طفل را تكه تكه خواهند كرد بايد تدبيري انديشيد

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم اسفند 1387ساعت 16:57  توسط باران  | 

راست است که زندگی نارضایتی مدام است. همیشه یک پله بالاتر از جایی که ایستاده ای هست برای همین است که نهنگی بود که بعد از خوردن همه آب دریاها به سلیمان اعتراض می کرد که نیم قورت شکمش پر شده و تا کامل شدن صورت و مخرج کسر سه سوم راهی بس دراز هست.

 مساله اساسی کله شقی من بود و بالاخره توانستم حرفم را به کرسی بنشانم اما درد بزرگ و سویه تراژیک زندگی من زیر پا گذاشتن اخلاق برای دفاع از امر اخلاقی است. همه عالم منتظر نمی مانند تا من احکامم را قاطعانه اجرا کنم. همیشه قرار نیست چاکران درگاهم طوق اوامر من را یاره گردنشان کنند و حلقه بندگی به گوش! به خاطر تعهدات اخلاقی و به خاطر همه دردها و عذابهایی که مسببش من بودم از اساسی ترین خواست خودم کوتاه آمدم سعی کردم فقط یک ماه کلاهک سه پایه ها را روی سرم بگذارند تا خیال کوه های سفید وطنم را از یاد ببرم.

 شاید کله شقی این بار هم به دادم برسد و شاید هم آنقدر کودن شوم که همه آرزوهایم را حواله در کوزه کنم. شاید من هم همه چیز را قاطی آزادی و نور و رنگ و ... از یاد ببرم. اینکه قبلا تصور می کردم آدمهای بیخود شاخ و دم دارند کاملا اشتباه بود. آدم همیشه مجبور است انتخاب کند شاید این آزمایش آخرین تلاش های من برای فرونرفتن در باتلاق الینه شدن باشد. شاید تنها چیزی که من را به بازگشت به کوههای سفید امیدوار می کند سنگینی سنگ قبرهای باشد که روی گورستان خاطراتم نشسته اند و مثل پند کلاه نمدی روی انگشت پادشاهی خیال را تا چینه ها و درخت ها و کوچه ها و خیابان ها و شیوه زیستنم می کشانند. می ترسم از اینکه داستان زندگی ام مثل داستان پینوکیو در شهر تنبل ها باشد. رویای کاذبی که ماحصلش یک جفت گوش دراز است و ...

+ نوشته شده در  جمعه نهم اسفند 1387ساعت 12:36  توسط باران  | 

 راستي ما براي توجيه خود در پي آلتار نيستيم؟ گاهي پاي سرو چمان و جويبار روان فين و گاه لاي نمد مالي هاي سلسله خجسته پي قجر و گاه ... راستي اگر بيايد فقط بابت اداي ديني به تاريخ مي آيد؟ و یا بابت ترس ازسرنوشتي همچون يوگسلاوي، عراق و... و اگر نيايد ايمان دارم كه كه از تاريخ نمي ترسد ترس او از چيز ديگري است!

من عصر 2 خرداد 76 همانقدر ترسيده بودم كه 4 تير هشتاد و چهار! راستي اين وابستگي غريب فقط يك بيماريست؟ مي شود هر جاي ديگري نفس كشيد؟‌زير آسمان خوش رنگ فلورانس با گنبدهاي رفيعش، بام هاي سرخ و خيابان هايي سرشار از زندگي؟

نه خدای من! مساله من فقط فرو رفتن و برآمدن اين نفس نيست. فهميده ام كه اين آسمان براي من همه جا به يك رنگ است! چه كنار شتركوه و دشت تيان، چه ميان انبوه رنگ هاي تند و گرم آن شهر زيبا و چه اينجا ميان انبوه دود و دروغ و گناه! مساله من چيز دیگریست...

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم دی 1387ساعت 17:16  توسط باران  | 

فكر مي كردم با يك هفته مرخصي تمام مي­شود، درست مي­شود. رنگ­هاي عالم بر مي­گردند و همه جنبنده­ها و ديگر لازم نيست تا مرز مردن اشك بريزم. اما رنگ­ها برنگشته­اند و هيچ حركتي نيست!

”يك ساختمان خاكستري بود و شهر خاكستري و آدم هاي خاكستري و تنها جنبش موجود در سطح راكد شهر ريزش مدام و يك­ريز «دانه­هاي ريز برف» بود و دو كودك خردسال كه انگار نه انگار در جستجوي گم­كرده خويش بودند، تنها مي­گريختند، از جمود از سكون!”

سال­ها با كودكان اين «چشم­انداز مه­آلود» يكي بودم، وسط همه حرف­ها و نقل­ها، وسط همه جنبنده­هايي كه مثل عروسك­هاي خيمه­شب­بازي پيچ و تاب مي­خوردند، وسط خانه­هاي چرك گرفته، آدم­هاي چرك گرفته،‌ «چشم­اندازهاي مه­آلود»،‌ «شهرهاي بي­تپش»!

و حالا انگار پمپي فوران كرده، تا دوده و خاكستر، غم و چرك هزار هزار مجسمه تازه بسازد. و من فرصت نكرده­ام از اين گورستان بگريزم. يك مجسمه جاودانه­ام، خمود، مرده، يخ زده، خاكستري، بي­حركت! مجسمه­اي ماحصل فوران دوباره پمپي كه ديگر قادر نيست مفهوم جنبش را بفهمد. مگر جنبيدني از جنس ديگر عروسك­هاي سياه­بازي!

احساس مي­كنم اين كودك بيچاره جايي مرده، بي­اينكه فهميده باشم، پوسيده، در كالبد اين پيكرك بي­جان مدفون شده، «جف كاستلو» ي سامورايي را مي­فهمم. اين­طور كه باشد زندگي قمار است و حتي سالم رد شدن از عرض خيابان هم اهميتي ندارد... كاش به من اينقدر توان مي­داد كه از اين آتشفشان بگريزم! و يا اينقدر خاطر مجموع كه اين لعبته بازي را باور كنم!

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم آبان 1387ساعت 8:57  توسط باران  | 

تاريخ معاصر ما مثل يك پازل مي ماند و به لطف استبدادي كه بعد از هر بار سركوب شدن به صورتي نو و كاملا خلاقانه جوانه مي زند بخش عظيمي از  قطعات پازل يا مفقود شده و يا مخدوش! القصه يك كلاف سردرگم است كه مثل {خاكِ غارت پرورِ بنيادِ اين ويرانه، هر كه آمد اندكي آن را پريشان كرد و رفت!} و فقط تصور كنيد چه شاهكاري مي­شود اگر تاريخ نگارهاي ما كمي رئاليسم جادويي را چاشني حكاياتشان كنند كه بي­مايه فطير نباشد.

 همين مي­شود كه شرح يك رويداد واحد را اگر از زبان بقايي بخواني چيزي است و اگر حايري زاده و مكي روايت كنند چيز ديگري و البته شرح ماوقع از زبان ارسنجاني و اللهيار صالح كاملا متفاوت است و به رشته هاي كلاف بيفزاييد شعبان جعفري و عراقي و صفوي و كاشاني و ... را! تا يك جاهايي مي شود با قضيه كنار آمد اما وقتي دو شرح صد و هشتاد درجه با هم فرق مي كنند مي بيني كه يك جاي كار مي لنگد. مثلا ماجراي تعطيلي هاي مكرر روزنامه شاهد (روزنامه مظفر بقايي) و تكثير زنجيره اي آن كه بي شباهت به شرح داستان روزنامه هاي زنجيره اي جامعه و توس و نشاط و عصر آزادگان و ... نيست! كه هر روز شاهد در مي آمده اما يك روز به اسم شاهد يكي روز به اسم لرستان و روز ديگر به اسم نداي وطن و هميشه سرشار بوده است از نطق هاي وطن پرستانه در رد قرارداد گس گلشاييان در رد رزم آرا و بازگشت به حكومت نظامي رضاخاني و غيره  و رزم آرا يا دايره مطبوعات يا شهرباني روزنامه را توقيف مي كرده و دوباره روز از نو و روزي از نو... تا اينكه ماجراي حمله به چاپ خانه موسوي پيش مي آيد و طيف روايت از سياه سياه تا سپيد سپيد متنوع است! خيلي پيچيده است!

راستش توي اين تاريخ معاصر چند تا جانور هستند كه شناختنشان براي شخص شخيص حضرت فيل هم مقدور نيست و اين مظفر بقايي يكي از آنهاست!‌

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم آبان 1387ساعت 14:58  توسط باران  | 

درست نيست كه توي اين فضاي فرهنگي سياسي فاسد آدمها براي هم چنگ و دندان نشان بدهند. لازم نيست كثافت كاريهايي هم را تو سر و كله يكديگر بكوبند. درست نيست انگشت اشاره ات را روبروي امثال مظفر بقايي و ميراشرافي و شمس قنات آبادي بگيري! هميشه كشور ما از اين دست افتخارات داشته و برآمدن نخاله هاي مثل مصدق يا خاتمي يا بازرگان بيشتر به تراژدي شبيه بوده و هميشه وجه ديگر تراژدي كمدي است. مي شود خنديد! مي شود تا هزار سال ديگر بر طبل بيعاري كوفت. كافيست بفهمي داخل چه طويله اي زندگي مي كني و بعد نگاهي بيندازي به يكي از اتفاقات روزمره زندگيت مثلا همين پيام هايي كه چپ و راست مي رسد در مورد كردان در مورد آقاي رييس جمهور... راستي خنديدن به اين پيام ها غير از كوبيدن بر طبل بيعاري چه نامي مي تواند داشته باشد؟

بله مي شود توي همه روزهاي مثل عصر بيست و هشت مرداد ريسه رفت! مگر پدر بزرگ توي همان روز همان لحظه ها بر كتاب جوهري حاشيه نمي نوشت؟! بر مظلوميت حسين!؟ حالا هم مي شود همان كار را كرد گيرم ظاهرش عوض بشود. باطن صداي اين طبل كه مثل سنتهاي خداوندي لايتغير است. من بر حسين حاشيه نمي نويسم. مشغولم! با حاشيه هاي ديگر با پرسه زدن توي حاشيه هاي زندگي امروز! بله درست نيست امثال قنات آبادي و كاشاني و مجتبي مير لوحي بزرگوار و ... را له كني فقط كافي است سرت را بلند كني و خوب ببيني كه كجاي اين هزار توي فاسد نفس مي كشي. آقاي كا  تو هم يكي از زير سيستم هاي اين ساختار ويراني. توي همين لابيرنت نفس مي كشي و بعد تصور مي كني به همه چيز مشرفي! دنيا مثل يك پلان گسترده زير دستان توانايت افتاده كافي است رويش خط بكشي، بكشي له كني، نفله كني، بسازي،‌ويران كني! اما اصل توي لابيرنت بودن را فراموش كرده اي! مگر مهم است كه ابلهي مثل عباس عبدي يا ابراهيم اصغر زاده خفه خون نمي گيرد؟ مگر مهم است؟! تو هم مثل آنها اما توي مقياس خودت ابرو بالا مي اندازي قيافه مطمئن مي گيري نظرات حكيمانه صد من يك غاز مي دهي و هيچ كس غير تو آدم نيست! دختر خوب فقط مقياس ها فرق مي كند!‌ به همه مقدسات دنيايت قسمت مي دهم كه بفهمي!!! دير مي شود!!

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم مهر 1387ساعت 13:59  توسط باران  | 

چه كنم؟ دخيل ببندم به ربه النوع بي عرضگي­ها و بي ارادگي­هاي همه تاريخ تا سرنوشتم رو عوض كنه يا بپذيرم كه اينقدر هست كه تغيير قضا نتوان كرد؟!!

چطور بايد سقف فلك رو شكافت؟ وقتي تمام لحظه هاي عمر به گذران امور بند تنباني مي گذره؟ باور كنم كه همه زندگي همينه؟ بيخود اين همه براي فهميدن معناي اين گذران دست و پا مي زنم؟ باور كنم اين تي اچ اي واي معناي نفس كشيدن رو خوب درك كردن؟ بايد اين قفسه سينه رو به حال خودش گذاشت تا قر و غمزه اومدنش بشه ممد حيات و البته مفرح ذات!

بايد خيلي چيزهاي اين علم رو قلم گرفت! چي هستم! كي هستم! چه غلطي مي كنم! چه غلطي مي خوام بكنم! چه غلطي بايد بكنم! چي هست! چي نيست! چي درسته! چي نيست! چه كوفتي با اخلاق جور در مياد و چي در نمي ياد!

چي بشريته و چي بقريت! چي بيرون از دايره پرگار خور و خواب و خشم شهوت هست و چي نيست!.... و همچنان اين سبيل مسلسل!!!

به گمانم اين مرض جديديه در دايره البروج لايتناهي ماليخولياي من! كه عقلا بهش مي گن زندگي به سبك سگي! اما خداي من چه طوري بايد زندگي كرد نمي تونم بلد نيستم بلد نيستم مثل بقيه باشم بلد نيستم جمع رو تحمل كنم از اين سبك زندگي داره حالم به هم مي خوره و البته از آدمهاي ددري ادا اطواري هم بيزارم فقط مي دونم بايد قوي شد اما نمي دونم چطور!!!

+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم مهر 1387ساعت 9:52  توسط باران  | 

گاهي اوقات تصور مي كنم بعضي از چيزهاي عالم فقط هستند تا ريسه بروي و آنقدر بخندي تا بميري! يكي اش همين نقشه آفريقا كه انگار جهل و استعمار دو سر يك خط كش را روي پيكر نيمه جان آفريقا گذاشته اند تا با شبكه خطوط متعامد پاره پاره اش كنند و سرآغاز تاريخ جنگها و نسل كشي هاي گسترده اي كه مي تواند مايه مباهات و فخر بشر متمدن اين قرن باشد را پي بريزند. و چه شالوده مقدسي!

و از اين دست مايه هاي خنديدن و ريسه رفتن در اينجا هم كم نيست گو اينكه به جاي خط كشي كه بخش هاي سرزمين مادري ما را بهره بهره كند گاه حكم، حكم چين و شكن ارس بوده و گاه اترك و البته توفير چنداني نيست! بازهم سرگذشت تقديري است كه روزي روزگاري تو را اين سو و يا آن سوي ارس و اترك نشانده در اين سو روزي بازيچه و بازيگردان بازي تلخ اشاقه باشها و يوخاري باشها و ديگر بازماندگان غلامان ترك ماورالنهر و روزي رضا خان و ... آنسو هم گاه حياط خلوت سرزمين بزرگ و پر افتخار پطر كبير و روزي در دستان تركمان باشي دادگر و يا تكه اي از جهنم، موضوع جدال هميشگي ميان آذربايجان و ارمنستان!

نمي دانم چرا از لحظه اي كه بيدار شدم به تصوير دردناك قاره آفريقا فكر مي كردم! نمي دانم ميان افكار پريشان شب قبل از به خواب رفتن و اين جغرافيا چه مناسبتي است. نمي دانم به جد هشتم و يا نهمم مي انديشيدم بهدين و شايد عابد! آدمهايي كه پدر هميشه نامشان را انكار مي كند و پدر بزرگ از آنها و عزم شان براي داشتن وطن و خلاصي از آوارگي ميان كوه و دشت، ميان بختياري و خوزستان مي گفت و اينكه بالاخره ما يك جا نشين شديم. جايي در نه نسل قبل از من. پدرمان و مادرانم از كابوس مرگ و ترس و برف و ايل به شهر پناه برده اند و تاريخچه شهر نشيني ما همينقدر اندك است! شهروندي، شهربندي، بندي ... و شايد هم فقط با ديدن اطلاعيه ها و پوسترهاي مسخره شوراياري به ياد نقشه آفريقا افتاده ام! اينجا! توي اين شهر، جايي كه محله تعريفش به همان مسخرگي تفكيك كشورهاي قاره آفريقاست و مقسم البته نگاه باريك بين شهرسازان كه با شبكه هاي شطرنجي مسخره شان صدها آدم را اين طرف و يا آنطرف يك نوار سرخ جابه جا مي كنند. توي شهري كه فعاليت اجتماعي اي وجود ندارد مگر صبح ها بيدار شدن و دويدن و شب مثل مرغ توي مسكن هايي كه نه مسكن بلكه خوابگاهند، آرميدن. و تازه اين در صورتي است كه از سعادت يك جا نشين بودن در اين برهوت بيكران برخوردار باشي و ... و شايد اين تجربه و تمرين براي دموكرات كردن ساختار شهر و محله ها هم فقط مجالي براي ريسه رفتن باشد و شايد هم به قول آقاي دكتر مشق ننوشته هرگز مجالي براي قضاوت نيست بايد فقط و فقط نوشت!

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم شهریور 1387ساعت 9:4  توسط باران  | 

تا چه حد مي توانم از زندگي سير بشوم خسته و درمانده. هر روز يك بحران عجيب را از سر بگذرانم يك روز مامان يك روز بابا يك روز فاطمه يك روز پري يك روز... راستي كه دنيا بزرگتر از حد من و آرزوهاي حقيرم است. خدايا كدام يكي از آرزوهايم اصيل تر است؟ هرگز براي مامان و بابا آرزوي جاودانگي نمي كنم. مثل... مثل زال كومايي توي شيشه فغان تا ببينم فاطمه و پري و بقيه چطور دنيايشان را آخرت يزيد مي كنند ولو اينكه نتوانم جسم ناتوان و نحيفشان را روي تخت بيمارستان ببينيم. از تصور لرزش شديد دستهاي بابا همه وجودم مي لرزد از اينكه فرانكشتاين و همه همكارهايش قلب بابا را از سينه اش بيرون كشيده اند توي يك هفته نصفه مي شوم نصفه عمر نصفه جان نصفه اميد نصفه ... و مامان هم مزيد بر علت مي شود و من به جاي نقش يك آرام بخش قوي مي شوم آينه دق براي مامان!. توي جلسه امتحان اين هفته پر بود از آدمهايي كه مامان هاي خوشبختي دارند مامان هايي كه از مجنون شدن دخترشان نمي ترسند مامان هايي كه راحت با همه چيز كنار مي آيند مامان هايي كه شب ها خواب نمي بينند دخترشان توي يك برهوت بي انتها گم شده و لبهايشان از هول و هراس پر از تب خال نمي شود. مامان هايي كه هر روز هراس ندارند از اين تصور كه ممكن است دردانه شان بلايي سر خودش بياورد. اعتراف مي كنم كه با تمام وجود حسوديم مي شد به بحثهايشان توي جلسه آزمون به آرزوهايشان به دنيايشان. فكر مي كردم آدم قوي اي هستم هر بلايي سرم بيايد و سرم بياورند مي توانم راه حلي براي مقاومت كردن پيدا كنم مثل ده سال گذشته كه هميشه شاهكارهاي زندگي ام توي بحران خلق مي شد. اما تبديل شده ام به يك موجود بي تاب و ضعيف، خسته، درمانده، كه تنها آرزويش كه به نحوي با اين جغرافيا پيوند ندارد مردن است! و متاسفانه به شدت محافظه كار است و ترسو. نمي دانم تا چند سال ديگر مي توانم با اين وضعيت كنار بيايم تا چند ماه و يا حتي تا چند روز!

ديروز استاد جيم از دانشگاه ليسانسم تماس گرفته بود براي ارايه مقاله ام توي يكي از دانشگاه هاي شرق دور. نمي دانم چطور با چه زباني به همه بي انگيزه بودنم اعتراف كنم. زهرا در مورد بورس بريتيش كانسيل و رزومه اي كه بايد توي دو صفحه فرستاده شود حرف مي زد و انوشه مي گفت آدم ايده آل گرايي مثل تو تا شيوه نگرشش به دنيا را عوض نكرده بهتر است پايش را از اين دايره جغرافيايي بيرون نگذارد چون حتما دق مرگ مي شود. منظورش چيزي بود مثل حكايت همان اعرابي بيابانگردي كه آب گنديده باران براي خليفه مسلمين مي برد و حقش نبود كه دجله پر آب خلافت خليفه را ببيند تا به عمق حقارت خودش و تحفه اش، پي ببرد. بايد داخل چارچوب اين جغرافيا باقي بمانم اما دلم نمي خواهد به يك آدم منفعل تبديل شوم دلم مي خواهد مفيد باشم. ديروز با آقاي دكتر سين از دانشگاه فوق ليسانسم بگو مگوي مفصلي كردم به خاطر ظلم بزرگش به خاطر دروغ گفتنش به خاطر اينكه نمي دانستم تمام مدت براي آقاي آخوند يزدي عمله گي مي كردم براي اينكه فكر مي كند شعارهاي من فقط شعارند و بايد با اردنگي من را به سمت زندگي واقعي هل بدهند و زندگي واقعي هيچ چيز نيست غير يك آدم چهار پول فاسد بي دغدغه شدن كه براي فقط يك قرص نان كه فقط و فقط شرايط بازگشت همواره اش به محيط كار را فراهم مي كند و نه بيشتر، حاضر است به هر رذالتي تن بدهد. حاضر است استثمار شود. به آقاي دكتر سين گفتم كه چه آدم فاسد بي شعوري است! گفتم همه مثل هميم همه تصور مي كنيم كه يك الكترون ابله فقط سر جاي خودش وول مي خورد بدون اينكه روي دنياي اطرافش اثري بگذارد و گفتم هميشه خودمان را تبرئه مي كنيم و بدبختي هايمان هم اصلا معلوم نيست در اثر نالايق بودن كدام بي لياقتي به وجود مي آيند چون ما هم گليم و هم بلبل!! گفتم دقيقا در موردش چه تصوري دارم و لعنت به بزرگي اي كه با اين همه حقارت به دست مي آيد. خداي من روز به روز امتحان مي شوم تا حداقل براي خودم مشخص شود چقدر از ارزش هاي انساني فاصله مي گيرم برايم معلوم بشود به چه جامعه نكبت زده اي دل بسته ام و هيچ چيز مثل اين فروپاشي اخلاقي نابودم نمي كند. دلم مي خواهد بفهمم به كجاي اين شب تيره .... دلم مي خواهد توانا تر از اين باشم مثل سه چهار سال قبل! دلم مي خواهد هر بار با ديدن اين آدم هاي عوضي فقط پوزخند بزنم. دلم مي خواهد انگيزه گم شده ام براي ياد گرفتن و ياد گرفتن و خواندن را دوباره پيدا كنم. دلم مي خواهد قوي باشم و به جاي اين همه از يك شاخه به شاخه ديگر پريدن به دانستن در زمينه حرفه نفرين شده ام قناعت كنم. دلم مي خواهد به اين خانم مهندس بحران زده ثابت كنم هنوز همان شاگرد ممتاز دانشگاهش است هنوز مي تواند سر از كار بي سر و سامان زندگيش در بياورد هنوز مي تواند به غير از مردن و مردن و مردن آرزوي ديگري داشته باشد. هنوز مي تواند به آرزوهاي شعارگونه اش براي اين جغرافياي فلك زده فكر كند مي تواند...

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم شهریور 1387ساعت 13:37  توسط باران  |