تبليغاتX
نهان

نهان

یادداشتهای روزانه

کفری می شوم از اینکه دایم زیر گوشم بخوانند راهی که تو می روی را ما ...

از اینکه در تعریف عقلا شیوه صحیح گذران زندگی من باید این باشد که درست تبدیل شوم به یک کپی برابر اصل داداشی یا لیلا یا هر آدم موفق دیگر بیزارم. از نصیحت کردن و نصیحت شنیدن بیزارم از اینکه دایم برایم ورد بخوانند و آسمان و ریسمان ببافند در مورد  نکبتی که اسمش موفقیت است و قدرش را نمی دانم بیزارم و بدترین قسمت داستان اینکه از این شیوه به لجن کشیدن عمر هم به شدت خسته شده ام.

تمام روز گذشته به اصطلاحی فکر می کردم که آقای شبستری به کار برد؛ دلگی فرهنگی! شیوه گذران زندگی من در همه سالهای گذشته و همه روزهای آینده!! پرسه زدن، نفله کردن زمان و بدتر از همه غرق شدن در دنیای بیهوده سگ دو زدن های شبانه روزی برای آخر ماه مهر تایید زدن بر ساعت های طولانی اتلاف عمر...  

+ نوشته شده در  جمعه هفتم تیر 1387ساعت 19:42  توسط باران  | 

تصور می کنم بهانه ای برای نوشتن ندارم، مدت خیلی خیلی زیادی است که با خودم کلنجار می روم تا شروع کنم به جدی نوشتن نمی دانم در چه زمینه ای و همه مشکل من همین است، خوب است که عهد نبسته ام مادام العمر خودم را سر کار بگذارم و می دانم همین رضایت ندادن به یک موضوع بزرگترین ضعف من است و لابد حالا برایم مسجل شده که این از یک شاخه به شاخه ای دیگر پریدن هنر چندان خارق العاده ای نیست مرضی است که مدت ها از آن لذت برده ام و حالا هم اصلا قصد ندارم درمانش کنم فقط می دانم که هوار کشیدن ندارد! هر چه باشد یک شیوه گذران زندگی است مشق غلط نیست که با پاک کن یا تف بشود درستش کرد. چه می دانم شعار نمی دهم شاید پس فردا دوباره تصمیم بگیرم همان رویه قبلی را ادامه بدهم قطعی ترین رویه زندگی خودم را خوب می شناسم. لعنت به من! فقط تا زمانی که بهانه ای برای گول زدن وجدانم پیدا نکرده ام نمی نویسم.

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم اسفند 1386ساعت 10:44  توسط باران  | 

همیشه فکر می­کردم این فرعون و نمرود عجب موجودات سفیهی بوده­اند که ادعایی خدایی می­کرده­اند، دوست داشتم بدانم این ادعا چه معنایی می­دهد یعنی یک عده به خاک می­افتند و بنای پرستیدن و نیایش کردن را می­گذارند و حضرت خدایی که بالای بارگاهش تکیه زده هم بادی به غبغب می­اندازد و از فر و شوکت خداییش به خود می­بالد!؟ اما تا کی؟ تا کی می­تواند ببالد؟ واقعا سفیهانه نیست؟ کسل کننده نیست؟ تهش می­شود پرسید که چه؟ که این ادعای خدایی کردن بر مشتی انسان فرومایه که در برابرت زانوی بندگی می­زنند چه لذتی دارد؟! که دیدن یک صحنه تکراری و آدم­های تکراری و آیین­های تکراری چه کیفی دارد؟! چه کیفی دارد که می­شود به خاطرش هر وسیله­ای را توجیه کرد؟! به هر کثافت کاری­ای دست زد؟! اصلا این طاغوتی که جا به جا در این کتاب مقدس رج زده شده، چیست؟ چیزی شبیه به موجود یک سر و دو گوشی که در کتاب­های محمود حکیمی هست؟! جهان­خوار رعب­انگیزی که تمثالش توی همه کتاب­های داداشی پیدا می­شود؟! این طاغوتی که به جای خدا می­نشیند و بنای سروری برکل کائنات را می­گذارد چه لذتی می­برد؟! که به خاطرش هر طفلی که متولد می­شود را خواهد کشت؟ تا همه گزینه ها نابود شوند؟ و هیچ چیز نماند به جز "فرومایگانی که برای نواله ناگزیرگردن کج می­کنند"؟!

این دیگر ابدا در افق فهم من نمی­گنجد! شاید باید یک عده احمق پیدا شوند و به پایم به خاک بیفتند و در آستانه جلال و جبروتم زار بزنند تا بفهمم آن نگاه متفرعن آن تکیه زدن برآن صندلی­ای که در مقام خدایی می­نشاندم چه لذتی دارد، تا بفهمم که چطور می­شود مثل زنگی مست همه را از دم تیغ تفرعن و تکبر گذراند. فقط یک چیز عجیب دیگر هست برای همه این فرعون­ها و نمرودها "یکی نغز بازی کند روزگار"... بازی­ای که بی کم و کاست تکرار می­شود و خداوند خدا با همه ذکاوتش با همه مشاوران و خوابگزاران دستگاه پر خدم و حشم کبریاییش چاره­ای ندارد جز گردن نهادن به تیغ کاوه­ای که از نمی­دانم کجای جهنم تاریخ سر بر می­آورد و گیرم هر بار به رنگی عیان شود تهش یک چیز است یکی بند و گرز گران است و البرز کوه! اما افسوس حتی اگر این ماردوش هزار بار در نیل خفه شود، اگر هزار بار در میان مزبله و گند و کثافت بیغوله ها پیدا شود، اگر در جزیره­ای در تبعید گور به گور شود، باز هم فردایش یکی یک جای دیگراین عالم بساط خدایی علم می­کند و همیشه یک عده پیدا می­شوند که خدایی خدای تازه را به رسمیت بشناسند!! و شاید از این است که انسان سرور کائنات است!!!

نمی­دانم، نمی­دانم یک وقتهایی چه غلطی باید کرد! بعضی وقت­ها که نمی­دانم­ها و نمی­فهمم­ها و... زیاد می­شود چه غلطی باید کرد؟ بنای دیوانگی را گذاشت و قاه قاه خندید؟! به قول آن آیدین، دوست داشتنی عزیز چون خرابی از حد گذشته است باید بار و بنه را بست؟ یا مثل آن نقاش بلیهی که گلستان خلق کرده است ایستاد و نقاشی کرد، این نقاشی کردن هم از آن جذابیت­های پنهانی است که گاهی زندگی را به لجن می­کشاند! اما به این لجن قناعت کردن؟ فقط همین؟!!

+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام بهمن 1386ساعت 16:23  توسط باران  | 

مسخره بازیهای دانشکده تقریبا به نقطه اوج رسیده بود، و آنقدر تکرار شد و تکرار شد که تراژدی دردناک و رقت آور رفت و آمد بین خانه و دانشگاه را به یک کمدی تمام عیار تبدیل کرد، به یک بازی و وای که من چقدر بازی کردن را دوست دارم مهم نیست سر کار بگذارم یا برعکس از هر نوعی که باشد بهتر از همه ی چیزهای جدی عالم است، گر چه ممکن است این وسط گاهی اشک آدم  سرازیر شود اما خوب است به قول مادر بزرگ بازی اشکنک داره سر شکستنک داره و بالاخره توی هر بازی ای از این مسایل هست، تازه اگر طرف مقابل یک موجود زور گو و خبیث باشد بازی بهتر هم می شود، چون یک آدم مردنی مثل من برای اینکه قافیه را نبازد باید حسابی فسفر بسوزاند و این خیلی خوب است، عالی است، چون در حالت عادی به ندرت می شود از این سلولها کار کشید! می میرند برای تنبلی!

تنها بخش دردناک بازی غصه خوردن آدمهایی بود که بیرون گود نشسته بودند و از همه بیشتر مامان، که هر روز صبح با زنگ تلفنش بیدارم می کردم، نشد؟ کی؟ چطور؟ و من همان جواب ها را بدون یک واژه پیش و پس تکرار می کردم و همان جمله های تکراری تا چند ساعت بعد باعث آرامش مامان می شد و باز هم تکرار و تکرار. تا اینکه دیروز منشی گروه تماس گرفت و معلوم شد یکی از خر شیطان پیاده شده و باید برای سواری گرفتن از خر مراد تعجیل کرد. هر چند دلم تنگ می شود برای بازی ای که تازه قواعدش را یاد گرفته بودم! اما حکم این است و چاره ای نیست، بالاخره هر چقدر هم بشود یک بازی را کش داد تمام می شود، هر چند باز هم باورم نمی شود اصولا من به همه چیز بدبینم مگر خلافش ثابت شود و ثابت نمی شود مگر وقتی که لحظه موعود برسد و هیات ژوری مثل یک گله شوالیه شق و رق در سالن آمفی تاتر را باز  کنند و در یک صحنه دراماتیک پشت به نور بایستند و ذرات گرد و غبار رقصان میان سایه و روشن فضایی اسطوره ای بسازد و بعد آقای شماره یک، یک سری اوراد نامفهوم که بعد از قرنها برای خودش وجودی شده و لابه لای ذرات تنش جا خوش کرده را تکرار کند و چه کیفی دارد، چه کیفی دارد باقی کتاب خانم بلقیس را بی دغدغه کنار بخاری و در حالت خلسه آور و نشئه کننده بی مسوولیتی مطلق خواندن! و جهنم از اینکه از هفته بعد باید برگشت شرکت تا دوباره خوشی یک سال تمام محبوس بودن در منزل به فراموشی سپرده شود، برای خوشی بهانه ای بهتر از یک هفته بیکاری مطلق نیست!!

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم بهمن 1386ساعت 2:17  توسط باران  | 

هم زاد! از دیدنت می ترسم، چه گولیادکین باشی و چه نخودی دیگر از آش در هم جوشی که من  باشم! چشم در چشم من، با چشمانی سیاه و ماتم گرفته و صدایی سرد و منجمد همچون صدای من! می ترسانی ام، چه گولیادکین باشی، چه نخودی دیگر چه جان سخت!

بودنت به هراسم می اندازد و تار تار سفیدی که هاشور می خورد میان زلف هایِ سیاهت هم! هم زاد! با من در کنجِ اتاقی سبز که سرد و یخ بسته بود، زیرِ رف مثل من در شب سردی که امشب بود، سالهایِ زیاد پیشتری به شمارهِ تارهایِ سفیدِ زلفهایت آمدی و از لحظه آمدنت از تو می هراسم و کابوسِ سردِ یخ بسته و سردی که آمدم و آمدی و شهر زیر برف مدفون می شد همیشه با من است، همچون تو همزاد!

باور نکن! شمس بزرگ یاوه بافته است و ایام نمی گذرند تا بر توِ نامبارک، مبارک شوند، مبارک نیستی و هر بار که آن شب سرد یخ بسته دوره می شود تارهای سفید بیشتر می نشینند میان پود سیاه گیس هایت!

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم بهمن 1386ساعت 2:18  توسط باران  | 

گاهی وقتها به تو حسودیم می شود، چه روزهای خوشی از اینجا رفتی، وقتی هنوز ایران ما این قبرستان بزرگ نبود، وقتی هنوز می شد نفس کشید، وقتی هنوز همه جا را بوی گند مرگ و مردار نگرفته بود وقتی هنوز به حرف علی ایمان نیاورده بودیم که همیشه می گفت: به این مردم نمی شود اطمینان کرد که این مردم امتحانشان را عصر بیست و هشت مرداد پس داده اند، که مصدق را شاه و زاهدی و آمریکا و انگلیس سرنگون نکردند که مصدق را لاتهای چاله میدان و فاحشه ها پایین کشیدند، که بازرگان را خمینی کنار نگذاشت مردم ایران بودند که یکصدا توی خیابانها فریاد می کشیدند بازرگان،پیر خرفت ایران، پیر خرفت ایران!

ما مقصر نبودیم، نمی دانم بودیم یا نه! به سن و سال و تقویم خردتر از آن بودیم که صفحه های زنده تاریخ را باور کنیم، باورمان نمی شد که با مصدق چه کرده بودند و خیلی قبل از آن با دیگر وزرای این مرز پر گهر! از حسنک و خواجه نصیر تا امیر نظام. آنقدر بزرگ نبودیم و یا اصلا نبودیم تا هلهله و هیاهوی سالهای اول انقلاب را به یاد بیاوریم و همه اینها بود و ما اشتباه کردیم مثل همه، مثل همه آنهای دیگر مثل نسل علی و نسل قبل از علی و نسل قبل از نسل قبل از نسل علی... و همه چیز دعوایی بزرگ بود در این ولایت، مثل دعوا برای آب و زمین، که همه تحلیل ها و ارزیابی ها فقط فرمولهایی بود که به درد این جان پریشان که شاید روزی کاردانی، کاملی بود نمی خورد!

می بینی حسودیم می شود و تا بن دندانم تیر می کشد که چه خوش و خرم بود روزهایی که تو رفتی و حتی به پری بیشتر از تو حسودیم می شود که قبل از پاییز هفتاد و هفت رفت قبل از روزهای نحسی که هر روز به حضرت عباس دخیل می بستیم علی سالم برگردد، می بینی دلتنگی نیست، فقط حسد است و این بیشتر از دلتنگی، دشوارتر از دلتنگی، تلخ تر از دلتنگی راه نفس را بر این گلو می بندد، نمی فهمم شما برای اینجا برای این دره جن زده دلتنگ می شوید؟ برای شما وطن و سرزمین و تاریخ و هزار زهرمار دیگر معنایی دارد؟ اصلا نمی فهمم شما هنوز می توانید دلتنگ بشوید؟ می دانی آدم نباید دلتنگی هایش را یاوه هایش را بلند بلند بخواند، بگوید، بنویسد، باید بگذارد تا همین طور پیش برود و مهم نیست اصلا مهم نیست این مخزن باروت کی، کجا، چه طور، چرا منفجر می شود، دلتنگی هایم را برایت نمی نویسم عزیزترینم فقط از این حسد نمی توانم ننویسم می خواهم نفس بکشم، زنده باشم، زندگی کنم و این لعنتی نمی گذارد.

+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم بهمن 1386ساعت 20:4  توسط باران  | 

بلاتکلیفی در هر حیطه ای کلافه ام می کند، دیروز برای اولین بار و احتمالا آخرین بار در طول عمرم آرزو کردم که ای کاش یک بوکسور حرفه ای بودم، واقعا در بعضی از شرایط دم زدن از تسامح یا به علت خوبی بیش از حد گوینده است و یا سیب زمینی و بی رگ بودنش. و خدا می داند که من نه خوبم و نه ...

چقدر دلم می خواست همه دندانهای رییس گروه را بریزم توی دهانش و تعجب می کنم از توانایی فوق العاده ام در مهار ارتفاع صوتی که از حنجره ام خارج می شود. تصور می کنم با همه ویژگی های خارق العاده ام به زودی به تاریخ خواهم پیوست!

+ نوشته شده در  سه شنبه نهم بهمن 1386ساعت 14:59  توسط باران  | 

  حدود دویست سال قبل بود که جد خلفِ تاریخِ معاصرِ ما، باباخان جهانسوز سر از بساط بزم و طرب دلبران ماهرو و عشوه گر و طنازش بیرون آورد، زمانی که نیمی از تیول و بندگان و ثناگویان حضرتش به یغما رفته بودند و افسوس! قافله روس و اروس کجا و دربار ایران کجا؟ دیگر نه مستوفی و لشکری و وزیرِ خواجۀ کبیر و نه شمشیر و حمایل و نه فره ایزدی شاهان ماضی گره گشا نبود.  

چند سال قبل یکی از مبارزان محترمی که بسیار تلاش می کند تا با ضربه کاری یک کلیک پایه های لرزان دموکراسی ایرانی را تقویت کند می گفت، همان موقع بود که سر از خواب برداشتیم و دیدیم قافله شیرها کجا هستند و ما کجا! فرنگ و بریتانیا و روسیه و فرانسه. وقتی رضا خان میرپنج بساط متزلزل و بی جان مشروطگی را برچید به شرق دور نظر داشت و ایران اکنون باید چشم بدوزد به بساط پوشالین کشورهای حاشیه خلیج!

و حالا بعد از سپری شدن دلخوشی روزگار بعد از دوم خرداد، گمان می کنم اوضاع حتی از این هم بدتر است، بهتر است واقعیت امروزمان را ببینیم؛ آشوب همسایه هایی که این پیکر محتضر را احاطه کرده اند و بیشتر از همه پاکستان.

راستی با این بنیادهای خرد و کلان اقتصادی نیروهای چکمه پوش و نیز با قدرت سیاسی شان که روز به روز بیشتر می شود چه سرنوشتی در انتظار ماست؟! سرزمینی که مثل عراق و افغانستان درگیر جنگ داخلی می شود؟ یا سرزمینی که منتظر می ماند تا یک عده از یک سیاره دیگر بیایند و آبادش کنند بازهم مثل دو کشور همسایه مان؟ یا یک ملک تیپا خورده که امارات و جمهوری تازه استقلال یافته آذربایجان و ... مدعیان فتح مرزهایش هستند؟

 کافیست کمی به فهرست کسانی که از سد نخست گذشته اند دقت کنید. محمدعلی رامین و ... کاخ باشکوهی بنا می شود، از خرداد شصت و هشت تا امروز! کاخی باشکوه که بدون شالوده به انتظار یک لرزش کوچک نشسته است و می ترسم که همان اندک بصیرت بابا خان هم...

+ نوشته شده در  شنبه ششم بهمن 1386ساعت 10:3  توسط باران  | 

چند وقت پیش صحبت های وزیر معظم ارشاد را می شنیدم، راستش نباید نوشت فرهنگ و ارشاد اسلامی، چون به گمانم از این عبارت طولانی فقط همان یک کلمه ارشادش برای این وزارت عریض و طویل باقی مانده است و البته می شود نام اسلام را هم به دنباله واژه ارشاد الصاق کرد، اگر بتوانیم بپذیریم طالبانیسم هم قرائتی از اسلام است. بگذریم، ایشان در مورد وضعیت تاتر و سینمای کشور اظهار نظر می فرمودند و معتقد بودند باید تاتر را "پاکسازی" کرد، پاک از عناصری که بنیان های خانواده را متزلزل می کنند، موازین شرع را به سخره می گیرند و چیزهایی از همین دست و نقل به مضمون البته. چون اختصاص دادن بخشی از سلولهای موظف به یادآوری مغز، به حفظ کردن آن سخنان گرانبار دشوار است و خلاف رای اولو الابصار.

خلاصه اینکه حرفهای آقای وزیر مرا به یاد شعر بازی پاک کن ها از آقای علیرضا حسینی انداخت:

 

موضوع: پاک کردن پاک کن های ناپاک با پاک کن

امری: پاک کنید پاک کن های ناپاک را با پاک کن

خبری: پاک می کنیم پاک کن های ناپاک را با پاک کن

مسکو، سال 1917، پاک می کنیم پاک کن های ناپاک را با پاک کن

آلمان،سال 1939، پاک می کنیم پاک کن های ناپاک را با پاک کن

...

و این بازی تا پاک شدن همه پاک کن ها ادامه می یابد!

 

خب لابد می توانید تصور کنید آدم بعد از شنیدن آن عرایض  چقدر می تواند از خبر اجرای تاتر افرا حیرت کند. اساسا مهم نیست در این تاتر چه مسایل ناپاکی قرار است مطرح شود، آنچه مهم است این است که آقای بهرام خان خودشان خطری برای امنیت ملی هستند و وهن دین به شمار می روند، راستش اصلا نمی توانم باور کنم، تا روز چهارشنبه منتظر می مانم و فقط لحظه ای باور خواهم کرد که حضار دست بزنند و بازی تمام شود. چون ممکن است به هر علتی این تاتر ناپاک، پاک شود. از حالا قند توی دلم آب می شود، اعتراف می کنم که برایم مهم نیست وظیفه رسانه ای مثل تاتر چیست، راستش وقتی پای فرم آثار بیضایی در میان باشد همه مسایل دیگر برایم کم رنگ می شود، از همه رسالت عظمایی که بر عهده این هنر فاخر هست به یکی اش قناعت می کنم؛ برای من همان شنیدن نثر شیوا و قوی بیضایی کافی است. حالا هر چقدر که بازیگرها روی صحنه راست و چپ بروند و مانیفست ایشان را بخوانند ابدا اهمیتی ندارد. به شما هم توصیه می کنم این تاتر را از دست ندهید.

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم بهمن 1386ساعت 11:22  توسط باران  | 

چشم مي دوختيم به آسمان وقتي باد مي پيچيد لا به لاي برگهاي درختان توت كه با خط ايوان قابي ساخته بودند براي آسمان. قابي سياه پر از ستاره كه از يك سو به انبوه درهم برگها مي رسيد و از يك سو به خط ايوان و برگهاي درختهاي حياط رجبعلي. چشم مي دوختيم مثل همان صورت مكرر كليشه ها شايد، تا  از قاب سياهي كه جلوي چشمانمان بود كوكب بخت و اقبالمان را پيدا كنيم و تا نيمه شب حرف مي زديم و حرف مي زديم تا صلاه صبح اشك بريزيم از شنيدن صداي پدربزرگ كه براي نماز صبح بيدارمان مي­كرد تا لب حوض خواب را از صورتمان بشوييم و بعد بلرزيم از سردي آب حوض تا باقيمانده خواب هر چه بوده نابوده شود و باز شبي ديگر و حكايتي ديگر و باز ستاره ها و باز همان حرفها و باز همان روياها.

 خوب يادم مانده كه محمد مي خواست اختر شناس شود غرق اوهامش بود و خيال ابوريحان و... و ليلا هم منتظر بود تا از بالاي شاخه اي سيبي بيفتد و اين آغاز آشكارگي نبوغش باشد و فاطمه هم سالها بود كه با خيال ابن سينايش دلخوش بود و من... منتظر هيچ سيبي نبودم و علاقه ديوانه كننده ام به فيزيك و رياضيات به هيچ هدف و آرزويي ختم نمی شد و از همين بود كه همه افتخاراتم رفت لابه لاي خاطرات زباله شده ام تا حالا وقتي حديث ترموديناميك و مكانيك و باقي قضايا را مي شنوم دچار سرگيجه و تهوع شوم و همه آن روزگار درخشان رياضيات و فيزيك ختم بشود به هيچ و شايد همان موقع ها كه به يمن آموزش و پرورش استانمان همه درسهاي ديگر را از ذهنم پاك كردم تا هر روز دوازده ساعت فيزيك بخوانم هم مي دانستم كه كار بي ثمري مي كنم از همين بود كه وقتي به ستاره ها خيره مي شدم هوس اختر شناسي نمي كردم مثل محمد يا دلم نمي خواست مثل ليلا قوانين عالم را بشناسم و بخواهم بدانم خدا يا هر مصيبت ديگري با همين عنوان چگونه مي انديشد از همين بود كه داداش معتقد بود حد نهايي آرزوهاي من مثل راننده هاي خط آنكارا - تهران است و جدا هم همين بود. از خيلي سال قبل تا حالا، كه مادر معتقد است مثل برق و باد گذشته و البته براي من كش آمده و كش آمده مثل هزار سال، خيلي چيزها عوض شده خيلي چيزها توي آن اتاقي كه اسمش را سيبري گذاشته اند، از بركت گرماي وجود من، آمده و رفته و قبول مي كنم كه اين همه رنگ عوض كردن بايد چيز مسخره اي باشد اما چيزي هميشه مانده است وآن رويايي بوده مثل روياي راننده هاي ترانزيت و شايد از همين است كه از طي كردن هشتصد كيلومتر راه در هر هفته خسته نمي شوم كه هيچ چيز راه تكرار نمي شود كه هميشه توي راه بودن را از رسيدن بيشتر مي پسندم حتي اگر جايي كه قرار است به آن برسم مقدس ترين نقطه عالم باشد. حتي اگر همه مسير بيابان باشد و برهوت.

بزرگ شديم و بزرگتر شديم و نه ليلا به رويايش رسيد و نه محمد، فقط فاطمه شد آن چيزي كه مي خواست و من هم مثل همان موقع همان ويلان الدوله ام كه بود. مثل حكايت همان گنجشك بيچاره اي كه قبل هم گفتم تمام حكايت زندگي اش پريدن از يك شاخه به شاخه ديگر است.

نمي دانم بايد اندوهناك باشم يا نه. معلم فيزيكم شايد راست مي گفت كه اگر با بازيهاي بچه گانه ام همه چيز را خراب نمي كردم حالا در همان رشته به جايي مي رسيدم اما وارد شدن به آن دانشگاهي كه از در و ديوارش نكبت و رقابت و علم مي باريد نمي گذاشت اين همه آدم عجيب و هميشه ناراضي که از درون من سر بر می آورند نفس بكشند، شايد اگر مثل همه سالهاي كودكي قيج و ويج قلم را روي كاغذ ادامه مي دادم و ادامه مي دادم به جايي مي رسيدم به جاي خيلي خوبي، اما نشد! شايد اگر بعد از پذيرفته شدن در يكي از نهادهاي عجيب و غريبي كه آدم تربيت مي كند براي فلج كردن چرخ ترقي در مملكت به مسخره كردن هر چه بدست آورده ام نمي نشستم حالا حداقل اين سنت نفرين شده را بهتر مي شناختم، اما نشد و تعجب مي كنم از اينكه حوصله كرده ام اينهمه سال در يك رشته سخت و عجيب و غريب درس بخوانم و درس خواندنم به جايي ختم شود! هر چند بعد از تمام شدن دوره درسي ام هم مي دانم توي همين زمينه هم چقدر از قافله ترقي عقب مانده ام و چقدر بيرون اين مرزها و لابه لاي سنتمان مساله نشنيده وندانسته وجود دارد.

چه مي دانم؟ چقدر چيزهاي بزرگي هست كه مي شود ياد گرفت و به همه شان علاقه مندم به همه شان بي علاقه ام از ادبيات كه تسخيرم مي كند با نوشته ها و ديوانهاي سردرگم هزار توي گذشته و امروز تا فلسفه كه هميشه خواسته ام بدانم و اين ذهن نامرتبط و نامجموع برنتابيده تا سينما كه هنوز هم مسكن بزرگ روزهاي آشفتگي است تا تاريخ تا علوم سياسي تا هنر تا سنت تا معنويت تا....  نمي دانم بايد حسرت خورد به حال همه آدمهايي كه مي دانند چه مي خواهند و چه نمي خواهند؟ يا شايد بايد با اين وضعيت كنار آمد؟ چون طبيعي است كه اگر روياي بزرگ كسي در راه ماندن باشد حكايت زندگي اش بشود مثل من، دقيقا خود من و اين مسلم است كه بايد تبعات ناخوشايند اين رويا را پذيرفت!

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم دی 1386ساعت 12:30  توسط باران  |